گروه فرهنگی «سراج24»، کسانی که کارهای داوودنژاد را دنبال کردهاند میدانند که وی را میتوان به عنوان یک فیلمساز مؤلف در نظر گرفت. از لحاظ فرم و روایت، تکتک سکانسها نام داوودنژاد را فریاد میزنند اما این بار علاوه بر این، فیلمساز دوست داشتنیمان سراغ علاقهی خود رفته و به نقل از خودش لذتبخشترین فیلم زندگیاش را ساخته است. فیلم با تصویری از خود فیلمساز شروع میشود که خانوادهی خود را در کلاسی جمع کرده تا به آنها درس هنرپیشگی بدهد و به اصطلاح سینماییها پیشتولید فیلم جدیدش را فراهم ببیند.
طی یک دیالوگ کلیدی خود داوودنژاد خطاب به خانوادهاش اعلام میکند که اولین درس هنرپیشگی این است که جلوی دوربین و پشت دوربینتان باید یکجور باشد. از همینجا سرنخ کار دستمان میآید که قرار است در مرزی از رابطهی واقعی بین خانوادهی داودنژاد و قصهی فیلمی که میخواهد بسازد حرکت کنیم و فیلمساز با تیزهوشی تا آخر فیلم هم مشخص نمیکند که این اتفاقات فیلم است یا لحظاتی بین خانوادهی خود اوست که با دوربین آنی شکار شده. اندکی که جلو میرویم نوع روایت، دیالوگگویی و مخصوصاً استفاده از دوربین به سمت آثار مستند میرود.
دقایقی که ما مدام صدای داد و فریاد بیوقفه را از شخصیتها میشنویم و کمکم آرزو میکنیم که کاش وقت خود را برای دیدن این فیلم تلف نمیکردیم، میفهمیم که فیلمساز ما را به چه دنیایی وارد کرده است؛ قصهی پیرزنی که فرزندان خود را یکجا جمع میکند تا خانهی خود را بفروشد و به آنها ارثشان را بدهد تا با پول آن سکه بخرند و از قافلهی نوسانات ارزی عقب نمانند. اما بحران وقتی شروع میشود که همه به دنبال سهم بیشتر به هر روشی هستند حتی اگر بقیه عزیزترین بستگانشان باشند. دو فرزند از شوهر بعدی پیرزن هستند و بچهها قبول ندارند که ارثی به آنها برسد. اما این فقط ظاهر مسئله است. هنرنمایی داوودنژاد وقتی است که با این بستر داستانی، روابطی را بین اعضای یک خانواده (چه خانوادهی خودش باشد چه خانوادهی قصه فیلمش) عریان میکند و با نمایش دادن حرص و طمعی که برای بدست آوردن پول و ثروت – و از طریق خرید سکه عوض کردن طبقه اجتماعیشان – بخرج میدهند بیننده را به صندلی میخکوب میکند؛ یک جنگ تمامعیار برای ثروت!
احساس تنفر و انزجار از بیاخلاقیهای بین این خانواده به حدی میرسد که نمیدانی چه کنی و تمام این مدت وقایع را از زاویهی دوربینی که از دور روابط را زیرنظر دارد میبینیم؛ از دید یک ناظر بیرونی. اما مگر اینها صجنههای آشنایی برایمان نیستند؟!.. درست است.
این وضعیت خود ماست. این وضعیت اخلاق و فرهنگ ماست که به پرتگاه سقوط رسیده است. ما در واقع از رفتار خودمان متنفریم! داوودنژاد انگار آینهی تمامقدی را روی پردهی سینما قرار داده و بستری را فراهم کرده تا بیطرفانه خودمان را در این آینه ببینیم و پستی خودمان را به نظاره بنشینیم. این شرایط صحنههای پرتنشی ایجاد میکند که نگارنده شخصاً نمونهاش را پیشتر در سینمای ایران ندیده بود و در فیلمهای فرنگی هم در صورت وجود چندان درگیرکننده نبوده. یک شاهکار تمامعیار که آدم میماند چطور داوودنژاد از تمام بازیگران و نابازیگران خانوادهاش میتواند اینطور بازی بگیرد که مات تصویر پیش رویمان بمانیم. کلید موفقیت داوودنژاد اعتمادبهنفس خودش است که همیشه کار خود را درستتر از همه میدانسته. نکتهای که الان در سینمای ایران کیمیاست و کپیبرداریهای دست چندم از کارهای موفق به خصوص در فرم و نوع روایت همهگیر شده است.
تمام این مدت دلمان برای مادر خانواده و پسرکوچک خانواده (علی) میتپد که عشقش را به خاطر پول و بدهی پدرش دارند از او میگیرند و در واقع میخرند! دلمان میتپد برای گمشدهمان. گمشدهای که به خاطر منفعت و آیندهنگری داریم از دست میدهیم: «اخلاق» را. و بهدرستی اشارهی فیلمساز به این است که تنها عشق میتواند از این وضعیت جامعه نجاتمان دهد. در یک کلام انگار خانوادهی داوودنژاد ملت ایراناند و ما حدود دو ساعت پستی خود و جامعهمان را به نظاره مینشینیم. کاش دلمان بسوزد! فیلم در آغاز به اثری سردستی و بیهدف مینماید که هرچه جلوتر میرود حیرت مخاطب را بیشتر برمیانگیزد و تا آخر به این نتیجه میرسیم که این همه مدت شاهد شاهکاری عظیم بودهایم.
سعید قاسمی



