گروه فرهنگی سراج24 :آریامن احمدی؛ کنش متقابل میان محیط اجتماعی و اثر نمایشی در بررسی نماییِ «سنگها در جیبهایش» کاملا بارز است؛ درونمایههای اجتماعی اهمیت مییابند تا نمایش را با ارجاعات برونمتنیاش که ساحت اجتماع نمودی از تماشاگر است، به درون متن که ساحت زبان است، بکشاند، اما این درونمایه بیربط به جهانبینی مارکسیستی نیست؛ چرا که «سنگها در جیبهایش» نمودی بارز از جامعه کارگری است که در اینجا عنوان سیاهیلشکر و به زعم دو کاراکتر اصلی نمایش «هنرور» را به خود گرفتهاند. هر دو کاراکتر دقیقا بازنمایی یک جامعه کارگریاند که سرانجام با رسیدن به «خودآگاهی» دست به اعتراض میزنند و به قول «میکی» که خود را آخرین بازمانده سیاهیلشکر فیلم «مرد آرام» میداند: «ما دیگه جزو قوطی شدهایم» با اعتماد به نفس بیشتری خودشان را جزیی از فیلم که در اینجا نمادی بارز از جامعه است نشان میدهند و صدایشان را بلند میکنند؛ صدایی که پس از خودکشی «شان» به نافرمانی تغییر پیدا میکند؛ چون به زعم آنها مسبب کشتن «شان» همان «بورژوآ»ها یا «خردهبورژوآ»ها یا «تازهبهدوران» رسیدههایی هستند که در راس فیلم «دره آرام» هستند: «کارولین جووانی» و «کلم کورتیس»؛ تازه به دوران رسیدههایی که به قول جیک، «سینما»یی را که از آن میلیونها دلار به جیب میزنند را مزخرف مینامند، درحالیکه آنها (هنرورها) چهل پوند میگیرند. (تضاد شدید طبقاتی که بعدها با مرگ «شان» به اوج خود میرسد)
نمایش یک قصه ساده است؛ قصهیی که شاید بارها به آن برخوردهایم یا آن روی پرده سینما دیدهایم. رویای هالیوود و ستارهشدن و مشهورشدن چیزی نیست که دیگر دغدغه نسل امروز باشد، آنچه این قصه ساده و کمیک را برای مخاطب ایرانی از قصههای این چنینی دور کرده، از یکسو نویسنده خارجی نمایشنامه - مری جونز- است، و از سوی دیگر کارگردانی و بازی پارسا پیروزفر. به زعم من اگر همین کار را یک نویسنده ایرانی مینوشت و با دو بازیگر ناشناخته روی صحنه میبرد به هیچوجه مورد توجه قرار نمیگرفت، حتی اگر از این نمایش هم بهتر میبود. هرچند این نمایشنامه به عنوان بهترین کمدی جایزه اولیور رو برده باشد.
در نمایش هجده شخصیت وجود دارد، که شانزده شخصیت آن را دو کاراکتر اصلی نمایش «جیک» (پارسا پیروزفر) و «چارلی» (رضا بهبودی) بازی میکنند، حتی نقش دو زن اصلی نمایش –کارولین بازیگر مشهور هالیوودی، و اشلینگ دستیار کارگردان- را رضا بهبودی و پارسا پیروزفر بازی میکنند. بارزترین نکته این نمایش همین تمهیدی است که کارگردان نمایش به کار گرفته و از دو بازیگر به جای هجده بازیگر استفاده کرده. تمهیدی که هرچند تلاش شده تا در بازیها نمود پیدا کند - که در چند نقش به ویژه «میکی» و «اشلینگ» به خوبی صورت گرفته- اما در پارهیی نقشها به ویژه در نقشهای رضا بهبودی به خوبی کار نشده. استفاده از فلاشبک و زبان طنز و بازی با زمان برای پیشبرد نمایش تا قصه را از روایت خطیاش دور سازد و بتواند دو ساعت تماشاگر را مجبور به نشستن روی صندلیاش کند از تمهیداتی است که کارگردان به خوبی از آن بهره گرفته است. زبان طنز یا کمدیبودن نمایش انتخابی است که به قول آلن بدیو بهتر میتواند با «ایده» اتصال برقرار کند؛ اتصالی که بر لحظهیی و بازشناسی آن همچون لحظه تفکر چنگ میاندازد تا هنر برتر اندیشیدن را به تماشاگر نشان دهد؛ اتفاقی که تماشاگر در پایان نمایش در استحاله «ایده»ها در جیک و چارلی آشکارا میبیند. نمایش با یک دکور ساده که در آن اشیا بر حسب موقعیتشان توسط دو بازیگر نمایش که آنها نیز با اشیای ساده همراهشان تغییر نقش میدهند، تغییر کاربری میدهد؛ درست در جلوی چشم تماشاگر، و این از جذابیتهای نمایش و نکات بارزی است که هرچند در پارهیی تغییر نقشها اشتباهاتی از سوی دو بازیگر صورت میگیرد، اما با همه اشتباهاتی که در صداکردن نام شخصیتها و حتی در تغییر نوع پوشش آنها صورت میگیرد، میتوان تعدد شخصیتها و تغییر آنها در دو کاراکتر اصلی را به دیده مثبت نگریست.
اگر دوباره از دیدگاه مارکسیستی به نمایش نگاه کنیم، متوجه میشویم که محتوای نمایش غالب است؛ قصه روی خودکشی پسربچه نوجوان روستایی که «عاشق سینما» است مانور میدهد که برای رسیدن به رویای هالیوود از «گاو» و «زمین» که دو عنصر لاینفک زندگیاش هستند -و مدام در نمایش روی آنها تاکید میشود- دل میکند و تن به «مواد» میدهد، و به قول جیک «گاوها که قرار بوده آیندهش رو بسازن، حالا شاهد غرق شدنش میشن.» هرچند تماشاگر «شان» را بعد از مرگش میبیند و میشناسد و در روند نمایش متوجه میشود که نمایش با محوریت مرگ «شان» حرکت میکند. همین محتوای غالب نمایش، کارگردان را بر آن داشته تا بتواند از شیوه شکلمدارانه که به عین (شی) و مخلوق و به شکل درونی یا زیباییشناختی اثر نمایشی متمرکز میشود، بهره ببرد تا ضمن توجه به محیط اجتماعی که خلق اثر نمایش در آن صورت میگیرد یا شرایط اجتماعی که باید مخاطب اثر باشد، بتواند «مسائل طبقه، نژاد، جنسیت، سرکوب و رهایی» را توضیح بدهد تا بدینگونه بتواند در یک ارتباط دیالکتیکی بر هر دو جنبه نمایش تاکید کند. کارگردان در این نمایش با تاکید بر این رویکرد، توانسته یک قصه سینمایی را روی صحنه ببرد.
قصه نمایش ماجرای دو سیاهی لشکر ایرلندی است به نام جیک و چارلی که خود را «هنرور» مینامند و در رویای هالیوودی شدن زندگی میکنند. جیک با امید به تغییر محیط و شرایط زندگی میکند و چارلی با فیلمنامه «مزخرفی» که نوشته به امید روزی است که فیلمنامهاش خوانده شود و از رویش فیلم ساخته شود. هر دو نفر به عنوان دهها نفر از سیاهی لشکرهایی هستند که دیگر «جزو قوطی» شدهاند. اما قصه در ادامه به سمت ماجرای خودکشی (غرقشدن) پسر بچه نوجوانی جهت پیدا میکند که در حین ساختن فیلم «دره آرام» در روستای محل زندگی آنها در ایرلند، وقتی او را از «هنرور»شدن در فیلم راه نمیدهند، دست به خودکشی میزند، و روند فیلم و نمایش را تحت شعاع خود قرار میدهد؛ مرگ در اینجا یک نوع «هشدار» و «آگاهی» محسوب میشود که هنرورها (جامعه کارگری) را بیدار میکند؛ همین بیداری و آگاهی به طور اخص در پایان نمایش در جیک و چارلی استحاله میشود در رویای دو کارگردانی که میخواهند «سنگها در جیبهایش» را بسازند؛ فیلمی از قصه پسر بچه نوجوانی به نام «شان هارکین» با «گاو»هایش؛ «گاوهایی که قرار بوده آینده اونو بسازن، حالا شاهد غرق شدنش میشن!»



