به گزارش «سراج24»، شش ـ هفت سال پیش سلسله کتابهایی با عنوان "چهارده خورشید و یک آفتاب" توسط مرکز آفرینشهای ادبی قلمستان منتشر شد. یکی از این کتابها، با عنوان «آخرین آفتاب» نشر پیدا کرد. این کتاب از صد داستانک زیبا و دلنشین در مورد زندگی پیامبر اکرم(ص) تشکیل شده بود که فکر میکنم آن سالها «آخرین آفتاب» با توجه به گرافیک خوبی که داشت جزء کتابهای پرفروش قرار گرفته بود. لازم به ذکر است که اخیراً شنیدم این کتاب به چاپ چهارم رسیده است.
شیرینی داستانکهای زیبای «آخرین آفتاب» هنوز لای دندانهایم هست. اما این روزها کتاب خوبی با عنوان «اوج» منتشر شده است. اوج در بردارنده دوازده داستان کوتاه از زندگانی رسول اکرم(ص) است.
کامران شرفشاهی -که بیشتر او را به عنوان روزنامهنگار و شاعر میشناسیم ـ در قسمت دیباچه «اوج» چنین آورده است:
«در روزگاری که خفاشان دخمههای تباهی و پلیدی از نور مقدس آن حضرت در هراسند و هر از چند گاهی میکوشند تا با جسارت به ساحت مقدس و ملکوتی ایشان به خیال خام خویش از عظمت و محبوبیت آن حضرت بکاهند، لزوم آفرینش آثار ادبی و هنری در این زمینه بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. این آثار میتواند از یک سو پاسخگوی نیاز دوستداران آن حضرت به آفرینش آثاری در خصوص سیرهی نورانی آن حضرت به عنوان الگو و راهنمایی برای اکنون و همیشه ـ باشد و از دیگر سو پاسخی است به یاوهگویانی که در تلاشند با زبان سحرانگیز ادبیات و هنر یکهتاز میدان هجوم به ارزشها و مقدسات باشند.»
در این کتاب، شرفشاهی کوشیده است تا با مطالعات گسترده ای که در مورد حضرت رسول(ص) دارد، زندگی آن ارجمند را به تصویر بکشد.
شرفشاهی با تکیه بر منابع و مآخذی که در مورد زندگی حضرت رسول(ص) مستند است، دوازده داستان کوتاه با عنوانهای زیر را به رشته تحریر در آورده است؛
ـ آینه وحدت
ـ رسول نور
ـ بهار وصل
ـ اندوه بزرگ
ـ منزلت آسمانی
ـ اوج
ـ قویترین
ـ تجلی مهر
ـ محبوب کودکان
ـ در میدان سوارکاری
ـ امانت بزرگ
ـ پس از پیامبر
وقتی مخاطب، داستانهای شیرین کتاب اوج را میخواند، با لحن شاعرانه نویسنده آشنا میشود و گاهی اوقات در برخی داستانها با شاعر و نویسنده خوش قلمی روبروست که کلمات مانند موم در دستش هستند. برشی از یکی از داستانهای کوتاه و دلنشین و در عین حال ساده و قابل فهم کتاب با عنوان «قویترین» را با هم میخوانیم؛
«در آن نیمروز دلپذیر، برای جوانانی که به زور آزمایی مشغول بودند، هیچ چیزی نمیتوانست به اندازهی دیدار پیامبر مسرتبخش و امید آفرین باشد.
آنها با دیدن پیامبر آن چنان به وجد آمده بودند که سر از پا نمیشناختند و از این که در مسیر راه پیامبر قرار گرفتهاند، احساس شور و هیجان بیسابقهای داشتند. به همین خاطر هر کدام میکوشیدند تا برای رسیدن به پیامبر از یکدیگر سبقت گرفته و در سلام پیشدستی کنند.
پیامبر از این که در جمع جوانانی مشتاق بود که او را پروانهوار در میان گرفتهاند خوشحال بود و با خوشرویی سلام و ابراز احساسات آنها را پاسخ میگفت، تا اینکه از آنان پرسید: «در این وقت از روز به چه کاری مشغول هستید؟»
یکی از جوانان پیش آمد و گفت: «ای پیامبر خدا! مشغول زورآزمایی بودیم» و سپس به تکه سنگ بزرگی که بر روی زمین قرار داشت اشاره کرد و گفت: «هر کس این وزنهی سنگین را بتواند از جا بلند کند و دورتر پرتاب کند، برنده مسابقه و قویترین مردان است.»
مرد جوان کلمه «قویترین مردان» را با لحن غرورانگیزی بیان کرد و در حالی که چشم از چهره پیامبر بر نمیداشت سکوت کرد.
جوان دیگری مشتاقانه جلو آمد و در حالی که صدایش از شدت شور و هیجان میلرزید گفت «ای پیامبر خدا! آیا به ما افتخار میدهید که ناظر مسابقه بوده و در بین ما داوری کنید؟»
...
لذت خواندن کتاب اوج، لذت خواندن کتاب «آخرین آفتاب» اثر «مهدی قزلی» را به ذهن من متبادر کرد.
شاید شما هم از خواندن «اوج» لذت ببرید.



