به گزارش سراج24؛ بعضی نامها وقتی کنار عاشورا مینشینند، انگار فاصله قرنها را کوتاه میکنند؛ نامهایی که سنشان کم؛ اما دلشان، بزرگتر از سالهای عمرشان است. قاسم بن الحسن(ع) در روایت کربلا، نوجوانی است که میدان را نه با قد و قامتش بلکه با عهدی که با امامش بسته است اندازه میگیرد. سالها بعد، در جبهههای جنوب، پسری سیزدهساله از روستایی در مغان، تفنگی را به دوش کشید که گویی از خودش بلندتر بود؛ مرحمت بالازاده، نوجوانی که جزیره مجنون را انتخاب کرد تا قصه «یاریِ امام» فقط در کتابها نماند.
روستازادهای که شهرت جهانی پیدا کرد
مرحمت در هفدهم خرداد ۱۳۴۹ در روستای چایگرمی، از توابع منطقه مغان، به دنیا آمد. کودکیاش در خانهای مذهبی و ساده گذشت؛ خانهای که شاید کسی در آن تصور نمیکرد پسر کوچک خانواده، روزی نامش میان نوجوانان شهید دفاع مقدس ثبت شود. او هنوز در سن مدرسه بود؛ سنی که سهمش باید زنگ تفریح، دفتر مشق و بازیهای کودکانه باشد. اما جنگ، حساب سن را به هم زده بود؛ نوجوانهایی را بزرگ کرده بود که زودتر از تقویم، مرد شده بودند. پدر مرحمت که کارش کارگری و دستفروشی در روستاهای اطراف بود بعد از فرستادن او به مدرسه، حالا پسری داشت که علاوه بر تمام کردن دوره ابتدایی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دورههای آموزش نظامی و عقیدتی را در پایگاه بسیج روستا دیده بود برای همین به محض شنیده شدن صدای ناقوس جنگ این مرحمت بود که جلوتر از همه شوق رفتن به جبههها را داشت.

دیدار با رئیسجمهور: بگویید دیگر روضه حضرت قاسم را نخوانند
مرحمت برای رفتن به جبهه، تنها با شوق نوجوانانه راهی نشد. روایتها میگویند آنقدر برای حضور در میدان جنگ جدی بود که پیگیر گرفتن اجازه شد؛ انگار میدانست راهی که پیش رو دارد، یک سفر معمولی نیست. او میخواست سهمی از دفاع داشته باشد؛ سهمی هرچند کوچک، اما از جنس ایستادن. سن او کمتر از حد قانونی بود برای همین به هیچ وجه به او اجازه حضور در جبهه را نمیدادند. یکی از روزهای سال ۱۳۶۲، سید علی خامنهای پس از مراسمی از ساختمان ریاستجمهوری بیرون میآمدند که صدای هیاهویی از نزدیکی مسیرش بلند شد. محافظان دور پسربچهای حلقه زده بودند که پیوسته فریاد میزد: «آقای رئیسجمهور! آقای خامنهای! من باید شما را ببینم»
پسرک خودش را از اردبیل به تهران رسانده بود؛ آنقدر با اصرار و التماس جلو آمده بود که حتی محافظان هم مانده بودند چطور توانسته تا آنجا برسد. وقتی رئیسجمهور وقت از ماجرا باخبر شد، گفتند که بگذارند بیاید و حرفش را بزند. مرحمت، با صورت سرخ و سرمازده و چشمهایی خیس از اشک، از میان حلقه محافظان بیرون آمد. گفت اهل چایگرمی است و برای یک خواهش آمده است.
وقتی از او پرسیدند چه میخواهد، بغضش ترکید: «آقا! خواهش میکنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!» رئیسجمهور با تعجب پرسید چرا. مرحمت سرش را پایین انداخت و بریدهبریده گفت: «حضرت قاسم(ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین علیهالسلام به او اجازه داد برود میدان و بجنگد؛ من هم ۱۳ سالم است، اما فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمیدهد به جبهه بروم… اگر رفتن ۱۳ سالهها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا میخوانند؟» شانههای نوجوان میلرزید. رئیسجمهور او را در آغوش گرفت و به محافظش سپرد که کارش را پیگیری کند. سه روز بعد، مرحمت با حکمی لازمالاجرا پیش فرمانده سپاه اردبیل رفت و نامش در فهرست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا ثبت شد.

تیربارچی ۱۳ سالهای که بعثیها را اسیر کرد
در جبهه، مرحمت تیربارچی شد. انتخابی سخت برای نوجوانی سیزدهساله؛ تیربار، اسلحهای نبود که بتوان آن را به شوخی گرفت. سنگینیاش روی شانه مینشست و صدایش سکوت خط را میشکست. اما مرحمت، انگار از همان ابتدا میخواست نشان دهد قدِ آدمی را نه با متر، که با ایستادگی میسنجند. میگویند حتی پوتینی برای پای کوچک او در جبهه پیدا نمیشد و گاهی با دمپایی میان بچهها میچرخید. اما وقتی نوبت خط و تیربار میرسید، کسی دیگر از قد و سنش حرف نمیزد. مرحمت، همان نوجوانی بود که زخمهایش را از خانه پنهان میکرد؛ به مرخصی که میآمد، لباس رزمش را از تن درنمیآورد تا پدر و مادر، جای ترکشها را نبینند. همرزمان او درباره خاطرات مرحمت در میانه میدان نبرد این طور میگویند: « مرحمت در یکی از عملیاتها که در حال برگشت به موقعیت خودشان بود، با نیروهای دشمن مواجه میشود و این در حالی بوده است که آن شهید قهرمان اسلحهای هم در اختیار نداشته، ولی ناگهان متوجه شیای میشود و آن را بر میدارد و به عربی می گوید: ˈقفˈ یعنی ˈایستˈ دشمن از ترس و وحشت تسلیم او میشود و مرحمت در تاریکی شب آنها را به مقر میآورد. افسر عراقی از فرمانده مرحمت پرسیده بود من سالهاست که در چند کشور دورههای چریکی را گذراندم، تا به حال این اسلحه که سربازتان به دست داشت را ندیدهام این دیگر چه نوع اسلحهای است.
اما حقیقت این بود که مرحمت نیمه شب با یک اگزوز لودر، عراقیها را به اسارت گرفت و لطف خداوند شامل حالش شد تا همه از دیدن این صحنه انگشت به دهان بمانند.
ملاقات با خدا در جزیره مجنون
اسفند ۱۳۶۳، جزیره مجنون روزهای سختی را میگذراند. آتش دشمن، آب و خاک منطقه را درهم ریخته بود و رزمندگان در عملیاتی دشوار میجنگیدند. مرحمت بالازاده نیز آنجا بود؛ نوجوانی که از چایگرمی آمده بود تا در میان نیزارها و خاکریزهای جنوب، سهم خودش را از دفاع ادا کند. بیستویکم اسفند، ترکش راکت به او اصابت کرد و قصه کوتاه زندگیاش در سیزدهسالگی به پایان رسید. اما بعضی پایانها تازه آغاز ماجرا به حساب میآیند. مرحمت رفت، اما تصویرش ماند: پسری کوچک با اسلحهای بزرگ، با چشمانی که از سنش جدیتر بود و دلی که از ترس عبور کرده بود. پیکرش را به اردبیل بردند و در بهشت فاطمه(س) به خاک سپردند؛ اما نامش در همان جزیره مجنون جا ماند؛ میان خاکریزها، میان صدای تیربار و میان روایت نوجوانهایی که به ما یادآوری میکنند وفاداری و غیرت سن نمیشناسد. نوجوانهایی از تبار قاسم بن الحسن علیهالسلام که در قرنها و عصرها تکرار میشوند و بلند بلند توی گوش دنیا میخوانند که مرگ در راه خدای حسین علیهالسلام برایشان از عسل شیرینتر است.



