به گزارش سراج24؛ شهادت خانواده نبیزاده در جنگ رمضان یکی از آن شهادتهای خاصی شد که همه مردم ایران با آن اشک ریختند. شهادتی شیرینتر از شهد از آن جهت که همه اعضای خانواده زیر چتر پدری مسئولیتپذیر و خانوادهدوست و مادری متدین آن را نوشیدند.
سید مهدی، فرزند سوم و وسط خانواده بود که به قول مادرم آچار فرانسه و به قول پدرم دست راست بود، از آن پسرهایی که زود مرد میشوند و برای خانواده همه کار میکنند. از آنها که ستون خانه هستند و میشود مثل کوه بهشان تکیه کرد. این ویژگیها را از سخنان خواهر بزرگ شهید، سیده زهرا نبیزاده فهمیدم.
خواهری که آغوشش همیشه برای برادر، همسر برادر و برادرزادههایش گشوده بود و امروز باید با داغ نبودنشان دست و پنجه نرم کند.سیده زهرا میگوید؛ برادرم از ۱۵ سالگی هم کار میکرد و هم درس میخواند، اولویتش هم کمک کردن از هر نوع و شیوهای به مردم بود. فرقی نمیکرد آشنا باشد یا غریبه، نیازمند باشد یا بینیاز، او همیشه و برای هر کسی گرهگشا بود.

یک ازدواج مقدس
سید مهدی ۱۸ ساله بود که به خدمت سربازی رفت و در همان سربازی جذب سپاه پاسدادان انقلاب اسلامی شد، پس از پایان سربازی وقتی حدودا ۲۰ ساله بود در یکی از مهمانیهای خانوادگی با زهرا عباسی ولدی آشنا شد و هر دو همدیگر را انتخاب کردند، اما از آنجا که زهرا خانم ساکن کرج بود و ما شیرازی، خانواده زهرا دلنگران دوری او بودند و کمی زمان برد تا رضایت حاصل شد و ازدواج صورت گرفت، ازدواجی که بسیار مقدس بود و عاقبتبهخیری خانواده را یکجا رقم زد.
خواهر شهید نبیزاده از روزهای شیرین و آغازین زندگی برادر و زنبرادرش سخن میگوید: برادرم متولد ۶۳ و زهرا خانم متولد ۶۵ بود، او زنی متدین و با ایمان بود و نماز شبش ترک نمیشد. سالی که ازدواج کردند سه سال بعد فرزند اولشان حانیهسادات و دو سال بعد رقیهسادات به دنیا آمدند.
هر دو به فرزندآوری علاقه داشتند و به جوانی جمعیت که رهبر شهیدمان بر ان تاکید میگردند، اهمیت میدادند و بر همین اساس سید محمدهادی فرزند سوم آنها شد.
نمیدانستیم برادرم سرباز گمنام است
خواهر شهید نبیزاده از اینکه برادرش هیچگاه از شرایط کاری و مسئولیتی که در سپاه بر عهده داشت، سخنی نمیگفت، برایمان گفت.برادرم سرباز گمنام امام زمان(عج) و سرهنگ بود اما این را پس از شهادتش فهمیدیم، همیشه به مادرم میگفت "نگران من نباش من یک کارمند سادهام و اتفاقی برایم نمیافتد"
از او درمورد روزهای آتش و خون پرسیدم از روزهای اسفند و فروردین که تهران محل انفجر بمبهای دشمن شده بود و او با اشکهایی که حالا مجال باریدن پیدا کرده بودند، از آن روز گفت. برادرم پس از ازدواج ۸ سالی در شیراز زندگی کرد و قول داده بود به همان میزان نیز در محل تولد همسرش یعنی کرج زندگی کنند، پس به کرج رفتند تا به قولش وفا کند، پس از ان نیز در سالهای آخر ساکن تهران بودند که خدا محمدحسن را به آنها بخشید.
اهل مدارا و سازش بود
روزهای شروع جنگ برادرم در تهران ماند و همسر و فرزندانش را راهی کرج کرد تا خیالش از بابت انها راحت باشد، همیشه میگفت مادرم و خانوادهام ۲ عاملی هستند که نمیگذارند شهادت سراغ من بیاید، چراکه همیشه دلنگران همسر و فرزندانش بود و با وجود وضعیت اقتصادی معمولی و شلوغی کار برای همسر و فرزندانش صدش را میگذاشت، کلاسهای فوق برنامه میبرد، تفریح و مسافرتشان به جا بود و اجازه نمیداد آنها بخاطر مشغله پدرشان ذرهای احساس کمبود یا محرومیت کنند. اگر با همسرش بحث یا اختلافی داشتند همیشه پیشقدم میشد با هدیه دادن مدارا میکرد، همین زندگی شهادتگونه منجر شد شهادت را نه تنها برای خودش که برای هر ۶ عضو خانوادهاش طلب کند.
در روزهای جنگ همسر و فرزندان کرج بودند تا زمان سال تحویل که سید مهدی با مادرم تماس و اجازه گربت که اول به مشهد برود و سپس به دستبوسی مادر بیاد، دو سه روزی به مشهد رفتند و بعد همگی به شیراز آمدند، پنج روز هم در شیراز ماندند، همان زمانی که در شیراز بودند یکی از دوستان صمیمیشان .... کیانی شهید شد و برادرم خیلی ناراحت بود، بعد از آن علیرغم مخالفتهای مادر به تهران برگشتند و میگفت باید من برگردم تا بقیه همکاران هم به خانوادههایشان سر بزنند.
شهادت ۱۸ نفر با ۲ بمبافکن
یک روز قبل از چهلم رهبر شهیدمان وقتی سید مهدی ساعت ۱۱ شب با رعایت کامل نکات امنیتی با خانه برمیگشت، دشمن که دنبالش بود موقعیتش را متوجه شده و ساعت ۳ صبح با ۲ بمبافکن دقیقا به ساختمان محل سکونتشان حمله کرد، حملهای که علاوهبر ۶ عضو این خانواده، پدر و برادر همسرش که مهمان منزل آنها بودند و ۱۰ نفر از همسایهها را به شهادت رساند و اینگونه یک عروج خانوادگی را رقم زد.
روزی که به برادرم خبر دادند به خانه مادر آمد و گفت" سید مهدی زخمی شده "اما مادرم گفت "میدانم سید مهدی شهید شده!" میخواهم با همسرش زهرا صحبت کنم، گفت" او هم شهید شده" گفت شماره حانیه و رقیه را بگیرید و اینگونه متوجه شهادت همه اعضای این خانواده بهشتی شدیم.
وی با بیان اینکه همسر برادرش زایمانهای سختی داشت، گفت: محمد حسن یک و نیم ساله بود اما زهرا میگفت میخواهم یک فرزند دیگر هم بیاورم تا نسل سادات زیاد شوند.
این خواهر شهید تاکید کرد: سید مهدی از همان کودکی شهیدگونه زندگی میکرد بارها به او گفته بودم تو مثل شهدا هستی، یک شهید زنده، من میدانم تو آخر شهید میشوی! میخندید و میگفت "من کجا و شهادت کجا" اما میدانستم ته _دلش برای شهادت قنج میرود و چه زیبا نه فقط برای خودش بلکه برای کل خانوادهاش شهادت را یکجا طلب کرد و یک خانواده بهشتی شدند.



