به گزارش «سراج24»، حاج میرزا احمد عابد نهاوندی مشهور به حاج مرشد چلویی، شاعر متخلص به «ساعی» و از عارفان معاصر بود که در حدود نود سالگی در سال 1357 در تهران درگذشت. وی در بازار تهران جنب مسجد جامع، آشپزخانه داشت و برای عموم سخنرانیهای هفتگی برپا میکرد.
به دلیل استقبال و درخواست خوانندگان محترم، این نوشتار به بیان شخصیت و اعمال روزمره «مرشد» میپردازد که از زبان علی عابد نهاوندی، نوه این عارف فقید نقل شده است.
اعمال روزمره مرشد
هر روز صبح با آبگردان مسی خالی غذایی که شب گذشته به منزل آورده بود، از منزل خود بیرون میآمد. آرام آرام به طرف خیابان 17 شهریور (شهباز سابق) نزدیک چهار راه دروازه دولاب میآمد، سوار تاکسی میشد و به طرف بازار، پلههای نوروزخان به راه میافتد. جلوی بازار از تاکسی پیاده میشد. آرام آرام از پلههای نوروزخان، پایین میآمد. صاحبان مغازههای اطراف و داخل بازار، چون حاج مرشد را میشناختند، به او سلام میکردند. جناب مرشد پاسخ سلام آنها را میداد و گاهی میگفت:«سلام بابا، با صفا باشی». ساعت حدود 10 الی 11 صبح به مغازه میرسید.
آرام آرام از پلههای مغازه که جنب مسجد جامع بازار بود، بالا میرفت. وارد دکان که میشد، کارگران قبلا آمده بودند و مقدار زیادی از کارها را کرده بودند. عبای خود را در میآورد و در کشو میز میگذاشت. روپوش سفید بلندی به تن میکرد. ابتدا وضو میگرفت. داخل آشپزخانه میرفت و به غذاها سر میزد و برای ظهر آماده میکرد. هنگام ظهر پذیرایی مشتریان شروع میشد و تا ساعت دو الی سه بعدازظهر طول میکشید. سپس پدر بزرگ ناهار میخورد و قدری کنار دخل مغازه مینشست. بنده و بعضی افراد دیگر نیز، کنار او مینشستیم.
در این ساعات، مرحوم حاج مرشد اشعار خود را برای من میخواند. چه اشعار زیبایی بود. وقتی تمام میشد از او میخواستم اجازه دهد شعرها را در جایی بنویسم، ولی او اجازه نمیفرمود. حوالی ساعت چهار و پنج بعدازظهر، غذایی را که برای منزل آماده کرده بود، در آبگردان بزرگی میریخت و از مغازه بیرون میرفت.
یکی از شاگردان مغازه که او را «شیخ» صدا میزدند، آبگردان را تا نزدیک خیابان و گاهی تا منزل برای حاج مرشد میآورد. «شیخ» که ما به او «آشیخ» میگفتیم، از خدمه دائمی مرحوم مرشد بود. آدم با مزهای بود. گاه لطیفههای قشنگ با لهجههای محلی تعریف میکرد، ولی جلوی حاج مرشد چیزی نمیگفت.
گاهی اوقات من و آشیخ هر دو به دنبال جناب مرشد، او را تا منزل همراهی میکردیم. مرشد حوالی غروب به منزل میرسید و سفارشات و دستورات «خانم» (همسر دومش) را انجام میداد.
بیشتر شبها موقع اذان مغرب، مرشد به مسجدی که مقابل کوچه آنها نزدیک دروازه دولاب بود (و هنوز هم هست) میرفت و در آن مسجد نماز جماعت میخواند. بعد به خانه بر میگشت. کمی در منزل مینشست، وقتی همه میخوابیدند، در اطاق کوچک زیرپله خلوت میکرد.
شعرهای مهمی که ایشان سروده و به جای مانده، حاصل نیمه شبهای اوست. روزهای جمعه گاهی به شمیران و زمانی به خانه دلگشا و گاهی هم به باغ کرج تشریف میبردند. بعضی جمعهها نیز دعوت آشنایان خود را قبول میکردند و یا به دختران خود سر میزدند.
در موقع سر زدن به فرزندان خود؛ مانند عمه حقیر و ...، پدرم معمولا مرا که نوجوانی بیش نبودم، همراه خود میبرد. صبح شنبه مجددا کار روزانه خود را شروع میکرد و در هر روز چه اتفاقات عجیبی که نمیافتاد. هر روز یک خاطره، هر روز یک مطلب تازه، هر روز یک پند زیبا و هر روز دستگیری مستمندان و نظایر آن در زندگی ایشان موج میزد.
* زبان ویژه
مرحوم حاج مرشد، زبان ویژهای داشت او چه در بیان مطالب و چه در خواندن شعر و گفتن لطیفه و چه در حرف زدن عادی، خیلی آرام سخن میگفت؛ ولی به موقع، با حالت پند و بسیار شیرین صحبت میکرد. وقتی حرف میزد یا شعری میخواند انگار زبان همه بند میآمد، همه ساکت میشدند تا صدای حاج مرشد را بشنوند و استفاده کنند و در حقیقت چیزی گیرشان بیاید کلمات را مقطّع، آهسته و کشیده ادا میکرد و اگر داستانی تعریف میکرد آنقدر زیبا و واقعی تعریف میکرد که انگار یکی از شخصیتهای داستان هستی؛ یا اگر شعری میخواند روح انسان را پرواز میداد.
کمتر کسی ممکن بود صحبتها یا شعرهای جناب مرشد را که به همان آهستگی بیان میکرد، بشنود و از لطیفهای که در درون آن نهفته بود تبسم نکند. اغلب نکتههای شیرین و طنزگونهای را بیان میکرد که انسان را شاد کرده و به خنده وا میداشت.



