قیمت سکه و ارز
۱۳۹۱/۱۰/۲۴ - ۱۱:۵۳
نگاهی به فیلم سامان مقدم/

سرهم بندی کارگردان برای آنکه یک عاشقانه به نظر ساده آید

نمی دانم این رسم نامیمون از چه زمانی باب شد که به جای خلاصه داستان چند خط داستان غیر قابل مفهوم و بی معنی تحویل مخاطب داده شود و صد البته که این مخاطب با دیدن و خواندن این خلاصه داستان، واقعا می فهمد قرار است تماشاگر یک ملودرام ساده باشد؟

 سرهم بندی کارگردان برای آنکه یک عاشقانه به نظر ساده آید
گروه فرهنکی «سراج24»؛ نمی دانم این رسم نامیمون از چه زمانی باب شد که به جای خلاصه داستان چند خط داستان غیر قابل مفهوم و بی معنی تحویل مخاطب داده شود و صد البته که این مخاطب با دیدن و خواندن این خلاصه داستان، واقعا می فهمد قرار است تماشاگر یک ملودرام ساده باشد؟ اما اگر حقیقتش را بخواهید خلاصه داستان این است: گندم دختر شاطر امان است. یک شاطر ورشکسته که قول گندم را به کدخدا صفر برای پسر تقریبا عقب مانده اش کرامت داده است. اما گندم عاشق علی است که سالیان پیش به همراه پدرش کرمعلی به شهر رفته اند و او در عنفوان جوانی به ده برگشته. اما گندم در برابر خواست پدر و کدخدا کوچکترین مقاومتی نمی کند و تصمیم می گیرد پا روی دلش بگذارد و در آخر این دل کرامت است که به درد می آید و دو عاشق را به حال خود رها می کند و به سوی سرنوشت تیره و تارش می رود. فیلم چه از نظر فیلمنامه و چه از نظر کارگردانی بسیار ضعیف عمل کرده. داستان فیلم در یک روستای دور افتاده اتفاق می افتد و هیچ اشاره ای به نام روستا نمی شود و بیننده با توجه به حافظه تصویری اش می فهمد که مکان ابیانه است ولی تاکید می کنم که این روستا فقط به دلیل مناظر و زیبایی های طبیعی اش انتخاب شده و نقش دیگری در ماجرا ندارد. در یک روستای کوچک دختر و پسری هر روز هم را می بینند و هیچ کس نمی فهمد که این دو با هم در ارتباط هستند و زن های روستا درست مثل شهرنشینان لباس می پوشند و همه آدم های داستان بدون لهجه حرف می زنند و کلی هم هرکدامشان برای خود فیلسوفی هستند به طوری که برای بیننده واقعا باور کردن شخصیت ها سخت و دشوار است. مثلا کدام شاطر روستایی نشینی شبیه همایون ارشادی با این مدل حرف زدن و این کلمات قصار را می توان شناخت؟ شاطری که بدون پیشبند و با دست های لخت نان داغ را از تنور بیرون می کشد و یک شاعر عاشق پیشه تحصیل کرده را بیشتر می ماند تا یک شاطر احتمالا بی سواد آبادی نشین را. بقیه اشخاص داستان هم همین گونه هستند، حتی تیپ هم نیستند. یک مشت شخصیت های کاریکاتور گونه تقلبی تصنعی که معلوم نیست از کجا پیدا شده اند و آنقدر در برابر حوادث منفعلند که حتی بیننده نه چندان جدی هم حوصله اش سر می رود چه برسد به بیننده ای که روابط بین شخصیت ها و شخصیت پردازی در داستان برایش مهم است و البته در این بین شخصیت های اضافی داستان که با حذفشان کوچکترین گزندی به روند کلی داستان وارد نمی شود و ای بسا که داستان سر و شکلی منظم تر و منسجم تر نیز بیابد: خواهر کرامت و دوست علی که اصلا معلوم نیست قرار است در داستان چه نقشی داشته باشند به جز اینکه حرکات تکراری عشق یک طرفه یک دختربچه و ادا و اطوارهای بچه مثبت بودن یک پسر خیلی خوب را در داستان شاهد باشیم. در این میان ماجراهای داستان و رمز گشایی داستان هم ماجرایی خواندنی دارد: از کنار کشیدن کرامت که کاملا مخالف با شناسنامه ایست که از او در ذهن بیننده نقش بسته تا ماجرای زیادی جالب نان های آغشته به مواد مخدر و فهمیدن ماجرا توسط کدخدای محترم و مرگ خورشید و دیگر ماجراهایی که در یک سیر منطقی داستان نمی گنجند. بازی ها در حد آزار دهنده ای بد هستند و غیر قابل باور و نچسب و این در حالی ست که تنی چند از بازیگران موفق تئاتر – پسیانی و آئیش و مهرانفر- در فیلم حضور دارند و سایر بازیگران هم بدتر از آثار قبلی خود دیده می شوند و گویی به نوعی بی حوصلگی و سرهم بندی چه در کار بازیگران، چه در کار کارگردان و چه در کار طراح صحنه و لباس و مدیر فیلمبرداری و غیره دیده می شود. البته در این بین نمی توان منکر موسیقی خوب امیر توسلی شد که تماشای این داستان تکراری را قابل تحمل کرده است. داستانی که از اول هم بیننده می داند قرار است چه اتفاقی بیفتد و تمام شخصیت ها را می شناسد قبل از اینکه فیلم بخواهد آنها را معرفی کند. در هر صورت این فیلم یک فیلم ضعیف است و نمی توان در کارنامه کاری سامان مقدم آن را اثری قابل توجه قلمداد کرد.
اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۲۲
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••