یه استکان طنز«سراج24»؛ در ولایت ماچین، امیری بود بسیار مال و او را دختری بود صاحب جمال. ناگاه بی سبب شوریده حال گشت و در دماغ وی اختلالی پیدا آمد، چندان که پزشکان ماچین از معالجات وی درماندند.
امیر پریشان شد و به هر ولایت سفیری فرستاد که: هر کس این دختر، معالجت تواند، وی را به زنی به او دهم و نیمی از ولایت ماچین با صد تالان زر ناب و دو دست آیینه و شمعدان در پشت قباله نکاح وی اندازم و مهریه هیچ نستانم و اگر معالجت نتواند کرد، او را بکشم.
بسیار کس از جابلسا و جابلقا و هند و روم و آندلس و اوشی و دیگر ممالک راقیه، طمع در ملک و مال و دختر بستند و به معالجت برخاستند، اما هیچ یک نتوانستند و تیغ هلاک گرفتار امدند.
نوجوانی در ملک عجم میزیست، خوب روی و نیک خوی، علم آموز و دانشجویی که با صد بقراط برابر آمدی و با هزار بوعلی سینا پنجه افکندی و او را «جعفربن اصغر پاچناری» گفتندی و هم در پاچنار دکان عطاری داشت.
گفت: من این دختر معالجت توانم کرد به آسپیرین ام.ث. لیکن شرط آن باشد که امیر، چهل روز مهلت دهد تا دارو بیابم و بیاورم، امیر مهلت بداد و جعفری پای در رکاب کرد و به داروخانه شد. راقم داستان گوید: چون آن نوجوان ایرانی از پی دارو برفت. من کار قصه رها کردم و لاجرم آن جعفر از یاد من بیرون شد و هیچ او را ندیدم. الا پس از چهل سال که در داروخانه رفته بودم از پی پیچیدن نسخه و آن داروفروش مرا سراغ داد از مردی موی سپید کرده و دندان ریخته و چشم آینه بر چشم نهاده که چهل سال است تا پای در راه دارد و در شهر میگردد و چون داروخانهای ببیند، داخل شود و بپرسید: آسپرین ام.ث دارید؟
و نسخه پیچ هیچ پاسخ نگوید که یعنی: نداریم.
چون بیش کاویدم، معلوم گردانیدم که نام وی جعفربن اصغر پاچناری است.
قیمت سکه و ارز
یادداشت
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
توئیت ها و ویراستی های برگزیده
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
یه استکان طنز«سراج 24»؛
در بهداشت، درمان، آموزش پزشکی و غیره
نوجوانی در ملک عجم میزیست، خوب روی و نیک خوی، علم آموز و دانشجویی که با صد بقراط برابر آمدی و با هزار بوعلی سینا پنجه افکندی و او را «جعفربن اصغر پاچناری» گفتندی و هم در پاچنار دکان عطاری داشت.
نظرات کاربران
پربازدیدترین ها
•••
•••
•••
•••
•••
•••
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••



