به گزارش گروه وبگردی « سراج24» یکی از معجزاتی که به کرات در تفحص بدنهای شهدا مشاهد می شد سالم ماندن جسم شهدا پس از حضور جسم ایشان به مدت طولانی در خاک جبهه ها بود.یادآوری برخی از این موارد می تواند گریزی باشد برای افرادی که تنها بیاد دنیا هستند و از افلاکیان دور شدند.
شهیدی که پیکرش پس از 16 سال سالم به وطن انتقال یافت
پس از مجروحیت به اسارت دشمن درآمده و در آنجا به شهادت رسیده است و او را دفن کرده اند و 16 سال بعد در هنگام تبادل جنازه شهدا با اجساد عراقی، جنازه ی محمدرضا شفیعی و دیگر شهدای دفع شده را بیرون می آورند تا به گروه تفحص شهدا تحویل دهند. اما جنازه ی محمدرضا سالم است، سالم سالم. صدام گفته بود این جنازه نباید این طور تحویل ایرانی ها بشود. او را در آفتاب می گذارند. مدتها تفاوتی نمی کند. پودر مخصوص تخریب جسد می پاشند، باز هم بی تأثیر است.
مادر شهید می گوید: موقع دفن محمدرضا، حاج حسین کاشی به من گفت: شما می دانید چرا بدن او سالم است؟ گفتم: چرا؟ گفت: راز سالم ماندن بدن ایشان در چهار چیز است: هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی شد، مداومت بر غسل جمعه داشت، دائما با وضو بود و اینکه او هر موقع برای امام حسین(ع) گریه می کرد اشکهایش را به بدنش می مالید و اینها رمز سالم ماندن بدن ایشان است.
مادر شهید درباره ی رمز موفقیت محمدرضا می گوید: به امام زمان(عج) ارادت خاصی داشت و هر وقت قم می آمد رفتن به جمکران را ترک نمی کرد.
در سال ۱۳۸۱ به دستور مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای دستور نبش قبر ایشان و دیگر شهدا را دادند ، پیکر این شهید پس از ۱۲ سال بدون هیچ نقصی از دل خاک بیرون آورده شد و به همراه ۵۷۰ شهید اسیر دیگر که سرلشکر شهید عباس دوران هم در آن حضور داشت به میهن اسلامی باز گشت...
در فرهنگ و معارف اسلامی کرامات فراوانی درباره عنایات خداوند متعال به بندگان خالص و خاصش بیان شده است، چنانکه خواندن، شنیدن و روایت آنها دلهای برخواب رفته را بیدار و هوشیار خواهد نمود و تلنگری بر نگرشها و جهان بینی انسانها خواهد بود.
روایت سالم ماندن پیکر عالم و دانشمند بزرگ اسلام شیخ صدوق، بعد از 857 سال که تفصیل آن را بسیاری از بزرگان در کتب خود، مانند: خوانساری در کتاب روضات، تنکابنی در کتاب قصص العلمأ، مامقانی در کتاب تنقیح المقال، خراسانی در کتاب منتخب التواریخ، قمی در کتاب فوائد الرضویه و رازی در کتاب اختران فروزان ری نقل نمودهاند، تنها نمونه ای از این کرامات الهی است.
در این مجال زندگینامه شهید امیر سرلشکر حسن هداوند میرزایی و روایت سالم ماندن پیکر طیبه ایشان را بعد از 12 سال، تقدیم خوانندگان عزیز می کنیم:
شهید حسن هداوند میرزایی در تاریخ ۹/۸/۱۳۳۷ در روستای قشلاق کریم آباد در یک خانواده انقلابی و مذهبی از توابع ورامین دیده به جهان گشود. دوران دبستان را در مدرسه کریم آباد و دوران راهنمایی را در روستای جلیل آباد بسر برد پس از آن به سفارش یکی از بستگان وارد دبیرستان نظام شد و بعد از این مرحله در سال ۱۳۵۵ وارد دانشکده افسری شد. سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک دختر و یک پسر است.
در پیروزی انقلاب نقش چشمگیری داشت و از دستورات مافوق خود سرپیچی و از تیراندازی به سوی هموطنان خود و مردم بی گناه خودداری نمود. در سال ۱۳۵۷ منزل ایشان که در نظام آباد تهران واقع بود، توسط نیروی ساواک رژیم شاهنشاهی مورد غارت قرار گرفت ولی چیزی از منزل ایشان یافت نکردند چرا که ایشان از یاران جان برکف امام خمینی (ره) بودند و اعلامیه و نوارهای زیادی در اختیار داشتند.
پس از گذشت این دوران در سال ۱۳۵۹ از دانشگاه افسری فارغ التحصیل شد و با شروع جنگ تحمیلی بلافاصله به جبهه اعزام شد . در سال ۱۳۶۰ در منطقه عملیاتی میمک فرماندهی عملیات و در سال ۱۳۶۱ در عملیّات بیت المقدس فرماندهی گروهان را به عهده داشت.
در تاریخ ۲/۳ /۱۳۶۱ یک روز مانده به آزادی خرمشهر عملیّات ایشان لو رفت و توسط عراقی ها در همان روز به اسارت درآمد . ایشان در یکی از زندان های عراق بنام صلاح الدین تکریت در بند اسارت بود، در دوران اسارت از خود گذشتگی ها و رشادت های زیادی از خود نشان داد و شکنجه های زیادی را متحمّل شد زیرا ایشان از طریق نامه با رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) از طریق آدرس یکی از دوستان در تهران مکاتبه داشت و از رهنمون های آن بزرگوار در اسارت بهره می برد.
تنها وسیله ارتباطی ایشان با خانواده در آن زمان فقط نامه بود که هر شش ماه یک بار توسط صلیب سرخ فرستاده می شد . او در نامه هایش از احوال خود و دیگر اسرا می نوشت . او که کشاورزی را از پدر یاد گرفته بود و مهارت های زیادی در این زمینه داشت آنجا هم به کشاورزی می پرداخت و خیار و گوجه به عمل می آورد. با وجود اینکه در زندان اتو در اختیار نداشتند امّا همیشه لباسهایش تمیز و اتو کرده بود ، لباسهای خود را هنگاهی که هنوز نم داشت در زیر تخت خود قرار می داد و تا صبح خشک می شد.
در این دوران یک بار از طریق صلیب سرخ به زیارت حضرت امام حسین (ع) ، حضرت علی (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) مشرف شدند.
در سال ۱۳۶۸ یعنی در دوران آزادی اسرا ایشان را به همراه ۱۹ نفر دیگر به قصد آزادی از زندان بردند ، آن ۱۹ نفر برگشتند ولی خبری از این شهید نشد . عراقی ها لباس های او را برای هم بندی هایش آوردند و از آنها خواستند که شهادت بدهد که او به مرگ طبیعی مرده است .
ولی با توجّه به صحبت های یکی از دوستان ایشان او را در سلول انفرادی انداخته بودند که با ضربات مشت با دیگر دوستان خود ارتباط برقرار می کرده ولی دقایقی بعد دیگر صدای ضربات او شنیده نشد ، عراقی ها با سروصدای دوستان او درب سلول را باز کردند و پیکر این شهید را که سیاه و کبود شده بود بیرون آوردند و به بیمارستان الرشید عراق منتقل کردند.
در ۲۵ تیر ماه ۱۳۶۹ امیر سرلشکر حسن هداوند میرزایی به فیض شهادت نائل آمد و پیکر ایشان در قبرستان کرخ الاسلامیه به خاک سپرده شد . در سال ۱۳۸۱ به دستور مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای دستور نبش قبر ایشان و دیگر شهدا را دادند ، پیکر این شهید پس از ۱۲ سال بدون هیچ نقصی از دل خاک بیرون آورده شد و به همراه ۵۷۰ شهید اسیر دیگر که سرلشکر شهید عباس دوران هم در آن حضور داشت به میهن اسلامی باز گشت.
پیکر مطهرش در امامزاده موسی (ع) روستای خلیف آباد از توابع شهرستان پاکدشت پس از یک مراسم باشکوه به خاک سپرده شد
فیلم سالم پیدا کردن شهید بعد از 22سال
روزی است مثل روزهای دیگر. هشتصد شهید را مردم تشییع کرده و بردوش می برند تا محل معراج شهدای تهران. سخنرانی می شود. سینه زنی، مداحی و خداحافظ. من نمی روم. طبق روال همیشگی می مانم تا سوژه شکار کنم.
روزی است مثل روزهای دیگر. هشتصد شهید را مردم تشییع کرده و بردوش می برند تا محل معراج شهدای تهران. سخنرانی می شود. سینه زنی، مداحی و خداحافظ. من نمی روم. طبق روال همیشگی می مانم تا سوژه شکار کنم. زمزمه ای میان بچه های معراج است. می گویند: سه تا از شهدا گوشتی هستند ... بدن شان سالم است ...
جا می خورم. خیلی جالب است پس از سیزده سال، بدن سالم باشد. می روم سراغ شان. سراغ حاجی بیرقی مسئول معراج شهدا؛ قبول نمی کند که عکس بگیرم. سراغ همه می روم. سید حسینی، رنگین و هر کس که می شناسم. نمی شود. آخرش حاجی بیرقی می گوید:
حالا برو تا بعدا ببینم چی می شه ...
*
چه قدر سخت بود. به هردری زدم، نمی شد. عجیب به سرم افتاده بود بروم تفحص. به هر کسی می گفتم، سریع بهانه می تراشید. نه سابقه جبهه برای شان اهمیت داشت و نه خبرنگاری. دست آخر دوستی و رفاقت و در یک کلام پارتی بازی، کار خودش را کرد و رفتم. محمد شهبازی و سید احمد میرطاهری واسطه شدند تا بروم و چشمم بیفتد به فکه و شهدا.
*
ساعت از یک نیمه شب گذشته است. ساک دوربین را می اندازم دوشم. پسرکوچکم سعید که هنوز بیدار است، بهانه می گیرد. می گویم:
- می رم معراج شهدا عکس بگیرم.
می گوید: تو که صبح اون جا بودی، دیگه این وقت شب از چی می خوای عکس بگیری؟!
ولی می روم. خیابان ها خلوت است و سکوت حکم فرما. گاز موتور را می گیرم. ذکریات ومراثی ای را که درذهن دارم، با خود زمزمه می کنم. همه اش فکر این هستم که با چه صحنه ای روبه رو خواهم شد. چه گونه بدن شان سالم مانده. چه سرّی در میان است؟ در همین افکار غوطه ورم که یکی دوبار نزدیک است تصادف کنم.
می رسم به کوچه محل معراج شهدا. سربازی در را باز می کند و داخل می شوم. کامیون ها روشن هستند و منتظر تا شهدا را داخل شان بگذارند. هرکدام متعلق به یک شهر و شهرستان هستند. سراغ حاجی بیرقی را که می گیرم پیدایش می کنم. در حیاط پشت دارد ترتیب قرارگرفتن شهدا را درکامیون وارسی می کند. خیلی دقت دارد تا اشتباهی صورت نگیرد. جلو می روم و خسته نباشید و سلام و علیک. تعجب می کند. چشمش که به ساک دوربین عکاسی روی دوشم می افتد، با خنده ای که انبوه خستگی کار چندروزه اخیر از آن سرازیر است، می گوید:
- این وقت شبم ول نمی کنی خبرنگار؟ مگه تو خونه و زندگی نداری؟
- خودتون گفتین که بعدا بیام. حالا هم اومدم ...
با تعجب می گوید:
- برای چی؟
تا می گویم آمده ام تا از آن شهدا عکس بگیرم، خنده ای می کند و می گوید:
- وقت گیر آوردی ها. مگه روز خدا رو ازت گرفتن؟
و نمی شود.
سرشان بدجوری شلوغ است.حق هم دارند. اصرارهایم ثمری نمی بخشد، ناکام و شکست خورده برمی گردم خانه. خیلی حالم گرفته می شود. بغض گلویم را می خراشد که نکند نتوانم آنها را ببینم. می گویند دوتای آنها پلاک ندارند، فقط چهره شان مشخص است. هرکس می تواند باشد. هاتفف بوجاریان، طوقانی، دائم الحضور یا ...
*
چه قدر سخت بود و عذاب آور. چشم ها زُل زده بودند به محلی که پاکت بیل مکانیکی فرود می آمد. همه را هیجان و اضطراب فراگرفته بود. هرکس می خواست اولین نفری باشد که بدن شهید را می بیند. لب ها می جنبیدند. همه ذکر می گفتند. صلوات بازارش در فکّه گرم بود. پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی، بر سنگر دیده بانی پاسگاه30 فکه در احتزاز بود. خورشید دیگر داشت درپشت تپه ها فرومی رفت. سرخِ سرخ شده بود. هربار بیل مکانیکی زمین را می کند، با خود می گفتم:
حالا کدام شهید را با چه چهره و مشخصاتی پیدا خواهیم کرد؟
ولی نشد. وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم، دیگر هوا تاریک بود. کسی جز ما، در راه نبود. جاده شنی را زیرپا گذاشتیم تا دوباره فردا صبح به امید خدا، همین راه را باز گردیم.
*
دو روزی از وعده ای که حاجی بیرقی داده، می گذرد. هرچه اصرار می کنم، ثمری نمی بخشد. هزار صلوت نذر می کنم. و این آخرین سلاح درماندگی ام است.
صبح است و یک راست از سرکار آمده ام معراج شهدا. همه هستند. سیداحمد حسینی را می کشم یک گوشه و می گویم:
- پدرآمرزیده بگم جدّت چی کارت کنه؟ مگه خودت نگفتی بعدا؟
می خندد و می گوید:
- من که به کسی قول ندادم!
رنگین هم می اندازد گردن حاج بیرقی و می گوید:
- هر چی که حاجی بگه.
آقای آشنا هم که دیگر هیچ؛ تا حاجی بیرقی نگوید اصلا نمی خندد! بدجوری حالم گرفته می شود. دست از پا درازتر می خواهم برگردم. دو سه روز دیگر تاسوعا و عاشوراست.
می گویند یکی از آنها را می خواهند روز عاشورا تشییع و دفن کنند. اگر او را نبینم، خیلی بد می شود. حتما باید او را ببینم.
*
آفتاب بهاری در فکه با گرمای تابستانی می تابید. عرقِ صورت ها با چفیه پاک می شد. کنار سیداحمد میرطاهری ایستاده بودم. علی آقا محمودوند - همان گونه که بچه ها صدایش می زنند - پشت بیل مکانیکی نشسته بود و کار می کرد. بر روی بازوی بیل، این شعر با خطی زیبا نوشته شده بود:
گُلی گم کرده ام می جویم او را به هر گُل می رسم می بویم او را
اگر جویم گلم را در بیابان به آب دیدگان می شویم او را
هربار پاکت بیل میان گُل های کوچک سفید و زرد در سینه سخت زمین فرومی رفت، این شعر را با خود زمزمه می کردم.
چشم هایم گرد شده بود به زیر پاکت بیل. در همان حال با آقاسید حرف می زدم. از خاطراتش می گفت ... ناگهان سیاهی پوتینی مرا واداشت تا فریاد بزنم:
- علی آقا نگه دار ... علی آقا نگه دار ...
به محض این که بیل از حرکت بازایستاد، پریدم وسط چاله. خودش بود، شهید. ذکر صلوات فراگیر شد. آن قدر که نگهبان پاسگاه30 در برجک نگهبانی، سرک کشید تا ببیند چه پیدا کرده ایم.
آرام و با احتیاط فراوان، پنداری ارزش مندترین چیز را یافته اند، خاک ها را با ملایمت تمام کنار زدند. آرام و بدون این که ضربه ای به استخوان ها و اسکلت بدن شهید وارد شود. چه قدر احساس دل سوزی! انگار بدن انسان زنده ای را از زیرخاک بیرون می آورند. به شایعات و چرت و پرت هایی که در شهر و حتی بین بچه های خودی رواج داشت، نمی آمد. باید دید تا فهمید.
جمجمه شهید که پیدا شد، همه صلوات فرستادند. آخرش چشمم به جمال آن شهیدی که هرلحظه منتظر آمدنش بودم، روشن شد.
*
گلعلی بابایی هم آمد به معراج. دست آخر او را پُرمی کنم تا به حاجی بیرقی بند کند. حاجی می گوید:
- روز تاسوعا بیایید برای دیدن و عکس گرفتن.
ساعت شش یا هفت است دیگر آفتاب می خواهد وداع کند. خیلی حالم گرفته می شود. سه چهار روز است می آیم و می روم، ولی سعی می کنم از پا نیفتم. اگر قرار باشد در تهران این گونه زود ناکام و ناامید شوم، پس بچه هایی که یک هفته یا ده روز تمام زمین و زمان فکه را می کاوند بلکه یک شهید پیدا کنند، باید چه کنند؟
دیگر واقعا ناامید شده ام. آخرش حاج بیرقی راضی می شود و به آشنا می گوید:
اینارو ببر سالن و فقط آن دوتا شهید رو نشون شون بده. بذار اینم عکس بگیره.
کلی خوشحال می شوم. باورش برایم مشکل است. داخل سالن می شویم. سر از پا نمی شناسم. آشنا جلوتر می رود و درِ سردخانه را باز می کند. وقتی علت در سردخانه گذاشتن آنها را می پرسم، جواب می گیرم:
- از بس بچه ها می آیند اینها را نگاه کنند، در سردخانه پنهان شان کرده ایم.
دوتابوت کوچک شاید هرکدام به طول یک متر، از سردخانه خارج می شوند. در ندارند، فقط روی شان پرچم انداخته اند. با ذکر صلوات جلو می روم. گلعلی بابایی هم فقط ذکر می گوید. پرچم را آرام و با احترام خاص کنار می زنم. الله اکبر!
چهره ای به روشنی خورشید مقابل دیدگانم ظاهر می شود. چه قدر زیباست. هرچه بخواهم بگویم، خود تصویر می گوید. یک لحظه احساس می کنم تابلوی نقاشی ای جلویم پرده برداری می شود! گیج و مبهوت می شوم. مقابلش زانو می زنم. جلوتر می روم. گلعلی بابایی می گوید:
- مگه نمی خوای عکس بگیری؟
یادم می اندازد! سریع دوربین را آماده می کنم. از پشت ویزور دوربین هم می شود حال کرد!
هر چه صورت را در چشم دوربین قرار می دهم، راضی نمی شوم و شاید او هم راضی نیست. هر دفعه دکمه شاتر را می زنم، قدمی جلوتر می روم. و بازعکس دیگر.
*
محل کشف بدن را کاملا وارسی نمودیم. خاک های منطقه را با سَرَند جست وجو کردیم؛ ولی از پلاک شهید هیچ خبری نشد. سرانجام وقتی ناامید از یافتن پلاک خواستیم به مقر برگردیم، سید میرطاهری درحالی که شهید را داخل کیسه ای پارچه ای سفید بردوش می کشید، رو به محل کشف، ادای برنامه های روایت فتح را درآورد و آوینی وار گفت:
- ای شهید، تو خود نخواستی پلاکت را به ما نشان دهی و خودت را به ما بشناسانی، اما چه باک. هر چه خودت می خواهی ..!
*
حاجی بیرقی می گوید:
- این دو شهید پلاک ندارند و فعلا مجهول الهویه هستند؛ مگر این که خانواده های شان از روی چهره آنان را بشناسند. ولی آن یکی "عبدالله علایی کاشانی"، پلاک دارد. آن هم پلاکی که پوسیده و نصفه نیمه است و خیلی سخت توانستیم او را شناسایی کنیم.
گلعلی پرچم روی آن یکی را نیز کنار می زند. این چهره اش کامل تر است. نیمه بالایی بدن و یک دستش هم وجود دارد. حال اینها چه گونه مانده اند؟ الله اعلم.
ولی آن چهره چیز دیگری است. آرام صورت را برمی دارم. همه بدن اسکلت و استخوان شده اند و قسمت پشت سر، به طور کامل بر اثر ترکش خمپاره از بین رفته است. فقط جلوی صورت مانده است با چشمان، لبان و سیمای زیبا.
عکس پشت عکس. سیر نمی شوم. رویش را می بوسم. محاسن نرم و مژه ها برجای خود قراردارند. دستی برپیشانی و ابروهایش می کشم. سرگرم او هستم. سربازها می روند .فقط من می مانم و گلعلی بابایی. کلی صفا می کنیم. سعی می کنم از هر زاویه ای عکس بگیریم.
نیم ساعتی که می گذرد، آشنا می آید و می گوید:
- کارتون تموم نشد؟ بازم می خوای عکس بگیری؟
و من که نگاهم پشت دوربین است، فقط تبسمی تحویلش می دهم. بار دیگر پرچم را کنار می زنم و نگاهی و بوسه ای دیگر. هردو را می گذارند داخل سردخانه. می خواهیم برویم که حاجی بیرقی وارد سالن می شود. رو می کند به آشنا و می گوید:
- پیکر شهید علایی رو هم بیارید باز کنید.
جا می خورم. تابوت را که روی سه تابوت دیگر است، می آورند وسط سالن. پرچم را از روی آن می کشند. همه می نشینند. انگشت ها را می گذارند روی تابوت و ... فاتحه.
درِ تابوت باز می شود. بدنی به درازای کامل یک انسان، داخل آن قرار دارد. کفن را بیرون می آورند و روی زمین می گذارند. باز که می کنند، مات می مانم. بدنی کامل مقابلم دراز کشیده است. نیمه سالم. می گویند هر سه تای اینها را در منطقه طلائیه، همان جایی که زمستان سال 62 آتش و خون بود، یافته اند. حاجی می گوید:
- هنگامی که بچه ها پیکر شهید عبدالله علایی کاشانی رو پیدا می کنند، هنگام درآوردن از خاک، بیل به گردن او اصابت می کند و پنج - شش قطره خون از محل زخم بیرون می زند. قبل از این که درمورد چگونگی پیکر شهید به خانواده اش چیزی بگیم، چندتایی از بچه های سپاه رفتند خونه شون و از مادرش درباره حال و هوای معنوی عبدالله سوال کردند. او گفته بود هیچ وقت غسل جمعه اش ترک نمی شد، خیلی مقیّد بود به خواندن زیارت عاشورا و مدام به زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) می رفت.
نمی دانم چه بگویم. سریع زانو بر زمین می گذارم و برگردنش که خاک روی آن را فراگرفته، بوسه می زنم. چند عکس که می اندازم، فیلم تمام می شود. بدن را داخل پارچه ای سفید می گذارند و با یک صلوات به محل قبلی منتقل می کنند.
خیلی عجولانه از حاجی بیرقیف آشنا، سیداحمد حسینی، رنگین و همه بچه های معراج شهدا تشکر می کنم. با گلعلی خداحافظی می کنم و سریع می روم به عکاسی در میدان فردوسی تا هرچه زودتر عکس هارا ظاهر کنم. خیلی اضطراب دارم که نکند عکس ها خراب شده باشند. نکند نور کافی نبوده باشد، نکند ...
و چندتایی از آن عکس ها می شوند این که می بینید
اینجا فقط مزار یک شهید سالم است، آن هم ...
به فاصله تقریبی 500 متر از جنوب روستای آچاچی در شرق شهر میانه اگر چشمهایتان را تیز کنید میان یک کشتزار کوچک گندم تلی از خاک را میبینید که برگی پر افتخار از تاریخ خون رنگ این مرز و بوم را در دل خود جای داده است.
اینجا فقط مزاریک شهید سالم است
ستاد جنگ اعلامیهای صادر کرد و در آن خبر از مورد حمله هوایی قرار گرفتن شهرهای تبریز، اردبیل، رضائیه (ارومیه)، خوی، اهر، میان دو آب، ماکو، بناب، مهاباد، رشت، حسن کیا ده، میانه، اهواز و بندر پهلوی (بندر انزلی) داد. این اعلامیه، تلفات غیرنظامیان را، سنگین ولی تلفات نظامیان را، اندک گزارش داد.
تاریخ را که ورق میزنی این خبر را در صفحه سوم شهریور سال 1320 میبینی و لابه لای گزارشهای واقعی از صحنههای تجاوز ددمنشانه اجنبیهای روس و انگلیس به خاک پاک و مقدس ایران زمین، به قابهای طلایی بر میخوری که تصاویری جاودانه و ماندگار از مقاومت شجاعانه دلاور مردان و شیر زنانی را در خود دارد که جسورانه و بی پروا در مقابل دشمن متجاوز قد بر افراشتهاند و نقد جان خویش را در راه دفاع از ناموس وطن پیش کش تیرهای ناجوانمردانه خصم اهریمنی کردهاند.
مقاومت ایران در برابر قوای اشغالگر متفقین در شهریور 1320 و در گرما گرم جنگ عالم گیری که از قلب اروپای وحشی آن زمان ریشه گرفته بود به شکلی سازمان یافته و کلاسیک نبوده است چرا که در همان لحظات اول یورش مهاجمان به مرزهای استراتژیک کشور در بندرگاههای شمال و جنوب ماشین جنگی ارتش نوپای ایران متلاشی و نیروهای رزمی زمینگیر شده بودند و از این رو تنها صحنههای افتخار آمیزی که در جریان این نبرد نابرابر میتوان سراغ گرفت حدیث دلاوریها و پایمردیهای انگشت شمار سربازان و فرماندهانی است که به طور پراکنده و خودجوش در برخی از نقاط کشور با اشغالگران درگیر شدند.
به فاصله تقریبی 500 متر از جنوب روستای آچاچی در شرق شهر میانه اگر چشمهایتان را تیز کنید میان یک کشتزار کوچک گندم تلی از خاک را میبینید که برگی پر افتخار از تاریخ خون رنگ این مرز و بوم را در دل خود جای داده است هفتاد سال پیش تنهای غرقه به خون 18 سرباز دلاور وطن که به تیر تجاوز طمّاعانه جنگ افروزان خونخوار روسی جان خود را در راه میهن فدا کرده بودند در این قطعه از بهشت ایران زمین آرام گرفته تا...
دلاورمردان شیردلی که فارغ از پریشانی و درهم ریختگی اوضاع دربار پادشاهی آن زمان و استیصال و درماندگی سپه سالار!! که بلافاصله پس از دریافت خبر حمله قوای متفقین و مشاهده خیانت پشتیبانان خارجیاش به فکر استعفا از مقام پادشاهی افتاده و در کمتر از یک ماه آن را عملی ساخت، دل در گرو خاک پاک این مرز پر گهر داده و شجاعانه در برابر گلولههای متجاوزان ناپاک ایستادگی و پایداری کردند و عموماً هم به دلیل برتری نظامی و لجستیکی نیروهای مهاجم شربت شهادت در راه میهن را عاشقانه به کام کشیدند.
هنوز خاطره آن روزهای شوم تجاوز و اشغال از ذهن برخی از کهن سالان سرزمینمان بیرون نرفته است و حتی هستند کسانی که صحنههای جنگ و خونریزی و گلوله باران شهر میانه را نیز از آن زمان به یاد دارند.
نقل است که نیروهای روس در هنگام ورود به میانه با مقاومتهای جانانه نیروهای ژاندارمری مواجه و دشواریهای زیادی را در این منطقه متحمل شدهاند.
در آن روزها عدهای از سربازان دلاور ژاندارمری به همراه فرمانده شجاعشان در قافلانکوه که گلوگاه عبور ماشین نظامی ارتش روس به قلب کشور بود صحنهای بی بدیل از شجاعت و ایثار و مرگ سرخ در راه میهن را به نمایش گذاشتهاند که آثار آن هنوز هم در این منطقه موجود است.
به فاصله تقریبی 500 متر از جنوب روستای آچاچی در شرق شهر میانه اگر چشمهایتان را تیز کنید میان یک کشتزار کوچک گندم تلی از خاک را میبینید که برگی پر افتخار از تاریخ خون رنگ این مرز و بوم را در دل خود جای داده است.
اینجا فقط مزاریک شهید سالم است
هفتاد سال پیش تنهای غرقه به خون 18 سرباز دلاور وطن که به تیر تجاوز طمّاعانه جنگ افروزان خونخوار روسی جان خود را در راه میهن فدا کرده بودند در این قطعه از بهشت ایران زمین آرام گرفته تا مزارشان سند جاودانهای باشد بر غیرت و مردانگی و شجاعت مرزداران دلیر این مرز و بوم در هر عصر و زمانی.
هفتاد سال پیش بر سنگ مزار فرمانده دسته ژاندارمری عباراتی حک شده که هر کلمهاش خونی باشد بر رگهای غیرت و وطن پرستی نسل به نسل مردان و زنان ایران زمین:
«کُلُّ شَیءٍ هالِک اِلاّ وَجْهَهُ، آرامگاه شادروان ستوان عطاءالله مجتهدی
که در راه انجام وظیفه در روز پنجم شهریورماه 1320 با هفده نفر ژاندارم حین دفاع از استقلال میهن در قافلانکوه شهید و در این مکان دفن گردیده، ساختمان این قبر از وجوه هدایای ملت ایران انجام یافت به تاریخ بیست و سیم (سوم) شهریور 1326 ».
کشور ما در آن زمان یک کشور اسلامی بود و پرچم آن به نام اسلام برافراشته شده بود. در آن زمان علمای اعلامی همچون آیات عظام بروجردی، حائری، کاشانی، مدرس و بسیاری دیگر از فقها و اهل اجتهاد آن دوره در قید حیات و در زمره رهبران مذهبی و اعتقادی ملت مسلمان ایران بودند؛ به نظر شما اگر در هنگام هجوم بیگانگان از هر یک از این بزرگان مذهبی کشور که به طور قطع احدی از ایشان هم در آن زمان واجد شرایط تامه فقاهت و ولایت امت بوده استفتاء میکردند که وظیفه فردی هر ایرانی در مقابل این تجاوز بیگانه چیست، پاسخ ایشان چه چیزی غیر از وجوب فرض مقدس جهاد و مقاومت در برابر تهدید و تجاوز اجنبی غیر مسلمان به کشور میتوانست باشد؟
در هر حال وقتی کشور اسلامی در برابر هجوم اجنبی قرار میگیرد جهاد و دفاع از فرائض واجب بر هر مسلمانی است و هر کس که در این راه کشته شود شهید است و به مقام رفیع شهادت در راه حفظ و صیانت از کیان سرزمین اسلامی نائل آمده است.
حال توفیری ندارد که این کشتگان راه دین و میهن سربازان نبی مکرم اسلام (ص) در جنگ خندق باشند یا سربازان صلاحالدین ایوبی در جنگهای صلیبی یا سربازان شاه عباس کبیر در جنگ چالدران و یا گلگون کفنان راه دفاع از نظام مقدس جمهوری اسلامی در برابر تجاوز ایادی استکبار جهانی.
منشأ اعتقادی همه اینها یک ریشه واحد دارد و آن هم اعتقاد به وجوب فریضه جهاد و دفاع در برابر تجاوز اجنبی و شورش و یاغیگری غیر اجنبی است و بسا به جرأت باید گفت که شهید راه وطن قائل به هر دینی که باشد زرتشتی یا مسیحی، ارمنی یا بودایی، یهودی یا مسلمان، به هر روی شهید است و در راه مام میهن جان را نثار کرده است.
تنها سنگ مرمرین مزار ستوان مجتهدی نام نشان دارد که آن هم زخمهایی بر گوشه و کنارهایش وارد آمده و از 17 سنگ مزار دیگر شهیدان فقط یکی سالم به چشم میآید و تکههای متلاشی شده سنگهای دیگر را که به شعاع چند متر از محل اصلی پخش شدهاند میتوان دید
حال من این پرسش تاریخی را از خود و از همه آحاد مردم ایران زمین میپرسم آیا شهید شهریور 1320 با شهید هشت سال دفاع مقدس فرق دارد؟
آیا وظیفه ما به عنوان وارثان شهدای راه میهن و دین بسته به زمان و مکان شهادت ایشان توفیر دارد؟
آیا خون شهیدانی که در شهریور 1320 در برابر تجاوز روسیه ملحد قطره قطره بر سنگهای قافلانکوه جاری شد با خون برادر من که در نخلستانهای سوزان شلمچه به آبی خروشان اروند پیوست فرقی دارد؟
آیا حرمت شهید منحصر به کشتگان راه وطن در دوره حال است و شهدای تاریخ نه چندان دور این کشور از قدر و منزلت افتادهاند؟
میدانید چرا این پرسشها میپرسم؟
چون چیزی را که من در 500 متری جنوب آچاچی دیدم دنیا را بر سرم آوار کرد. وحشت کردم از تصور این که شاید هفتاد سال! نه شاید هم 10، بیست سال دیگر همین بلا سر شهدای امروزمان هم بیاید.
اینجا فقط مزاریک شهید سالم است
در جوار روستای آچاچی، همین بیخ گوش وجدانهای بیداری که برای شهید مغنیه کنگره و یادواره و بزرگداشت برگزار میکنند، مزار 18 سرباز به خون خفته ایران اسلامی را دیدم که روستایی نیازمند ساده دل به دور از چشم وطن پرستان و مرزداران خاک پاک ایران زمین همه را شخم زده، یک جا جمع کرده و به تلی از خاک بدل کرده است و در زمینش گندم کاشته تا شکم گرسنهاش را سیر کند.
تنها سنگ مرمرین مزار ستوان مجتهدی نام نشان دارد که آن هم زخمهایی بر گوشه و کنارهایش وارد آمده و از 17 سنگ مزار دیگر شهیدان فقط یکی سالم به چشم میآید و تکههای متلاشی شده سنگهای دیگر را که به شعاع چند متر از محل اصلی پخش شدهاند میتوان دید.
قطعاً زمین این مزار یا با بیع شرعی تملک شده یا وقف این کار شده بوده است و یا حداقل با رضایت مالک آن اقدام به بناء این یادمان ملی و تاریخی در آن محل شده است.
اما امروز همه آن تاریخ و هویت و افتخار و ایثار، مظلومانه در پای چند گونی گندم قربانی گشته و با بی حرمتی وقیحانهای ویران و نابود گشته است و سنگ مزار یکی از بی شمار قهرمانان این ملت، سرنگون و غریبانه در دشت رها شده است و من ترسم از این است که نسلی که بعد از ما میآید با مزار شهدای دفاع مقدس ما در کنار میدان شهدای شهرمان چه خواهد کرد؟ آیا تیزی تیغ طرحهای توسعه شهری گوشه میدان شهدا را که جگر گوشههای این ملت و سندهای افتخار و شرافت این سرزمین در آن آرمیدهاند نخواهد گرفت؟/رویداد



