قیمت سکه و ارز
۱۳۹۴/۰۵/۱۲ - ۱۱:۰۱
واپسین روزهای«حیات شیخ شهید» در آیینه دو روایت»

اسلام‌ به‌ کفر‌ پناهنده‌ نمی‌شود

تاریخ انقلاب - در روزهای آخرحیات شیخ شهید یکی از مهم ترین اتفاقات رخ داد. سفارت روسیه –که در آن روزگار ملجأ برخی سیاسیون مخالف مشروطه گشته بود- پرچم خویش را به منزل شیخ ارسال کرد که وی با برافراشتن آن بر فراز سرای خویش، جان خویش از خطر برهاند و در پناه آن آسوده باشد. همه آنان که در آن روزگاران شاهد احوال شیخ شهید بوده اند، از رد قاطع این پیشنهاد توسط وی خبر می دهند. شیخ چنین کاری را وهن یک عالم دین می دانست و شأن خویش را بس اجل از آن می شمرد.

اسلام‌ به‌ کفر‌ پناهنده‌ نمی‌شود
به گزارش سراج24، واپسین روزهای زندگی شهید مشروعه خواه، مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ فضل اااه نوری(قده)، از جذاب ترین و خواندنی ترین سرفصل های حیات آن بزرگ به شمار می رود. چه اینکه بازخوانی این برهه از زندگی او، به تنهایی می تواند پاسخگوی بسیاری از سؤاات یا شبهاتی باشد که در باب ایده و آرمان وی در طول تاریخ طرح گشته است. شیخ آخرین روزهای زندگی را با نوعی انقطاع از خلق و تمامی علل و اسباب مادی به سر برد، چه اینکه آن روزها تهران به محاصره مشروطه خواهان درآمده بود و تمامی آنان که در دوره ای به تأسی از او تظاهر می کردند، از اطرافش گریخته بودند. شیخ اما با یقین قطعی به شهادت خود، بقایای آنان که با ارادت در آن روزهای سخت درکناروی باقی مانده بودند را نیز مرخص کرد و خویش را آماده سرنوشت ساخت. در آن روزها در حیات شیخ شهید یکی از مهم ترین اتفاقات رخ داد. سفارت روسیه –که در آن روزگار ملجأ برخی سیاسیون مخالف مشروطه گشته بود- پرچم خویش را به منزل شیخ ارسال کرد که وی با برافراشتن آن بر فراز سرای خویش، جان خویش از خطر برهاند و در پناه آن آسوده باشد. همه آنان که در آن روزگاران شاهد احوال شیخ شهید بوده اند، از رد قاطع این پیشنهاد توسط وی خبر می دهند. شیخ چنین کاری را وهن یک عالم دین می دانست و شأن خویش را بس اجل از آن می شمرد. ذکر این نکته ضروری است که در آن روزهای دشوار، تنها عده ای اندک با شیخ شهید ملاقات و نیز عده کمتری ماجرای ملاقات های خویش را برای ثبت در تاریخ روایت کرده اند که از جمله این عده معدود، عالم جلیل حضرت آیت الله آخوند حاج ملا محمد جواد صافی گلپایگانی، والد مکرم حضرات آیات حاج شیخ علی و حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی است. آیت الله آخوند حاج ملا محمد جواد صافی گلپایگانی که خود از دوستان و ارادتمندان شیخ بود، در روزهای پرخطر پیش از فتح تهران، برای انجام امری شرعی با شیخ شهید ملاقات کرد و در حاشیه این دیدار، درباره رخدادهای روز با وی به گفت وشنود پرداخت. آنچه مرحوم صافی از گفته های شیخ شهید در این ملاقات نقل کرده، از اسناد موثق تاریخی درباره رویکرد وی در واپسین روزهای حیات و قبل از اعدام فجیع وی به دست مشروطه خواهان است. از گفته های شیخ شهید در این ملاقات تاریخی، دو روایت از سوی فرزندان آیت الله آخوند حاج ملا محمدجواد صافی گلپایگانی وجود دارد که تقریبا یکسان است. روایت اول را مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی در دیدار با اعضای گروه تاریخ پژوهی مؤسسه پژوهشی امام خمینی (ره) نقل کرده که در کتاب «مشروطه از دیدگاه صاحبنظران» نشر یافته است. روایت دوم را حضرت آیت اه العظمی حاج شیخ لطف الله صافی در مقدمه اشعار پدر ارجمندش و در ضمن نگارش شرح حال وی، به رشته تحریر درآورده است. در باب حیات علمی و عملی راوی ارجمند نیز باید گفت:آیت اه آخوند ملامحمد جواد صافی گلپایگانی در سال (۱۲۹۴ ش( یا )۱۲۸۷ ق) در بیت علم و تقوا در گلپایگان به دنیا آمد. وی به اقتضای شوق فطری و سیره خانوادگی، از همان آغاز نوجوانی به تحصیل علوم دینی روی آورد و پس از اتمام مقدمات و سطح، در محضر حضرات آیات؛ سید محمد باقر درچه ای، میرزا جهانگیرخان قشقایی، حاج آقا نورالله اصفهانی، آقا محمدتقی نجفی اصفهانی، میرزا هاشم چهارسوقی خوانساری و شیخ محمدعلی ثقه الاسلام به مدراج بالای علمی دست یافت. آیت الله صافی که از همدرسان حضرات آیات سید حسین بروجردی، حاج آقا رحیم ارباب و سید ابوالحسن اصفهانی بود، از آن پس به تدریس روی آورد و همزمان به درس آیت الله شیخ فضل الله نوری در تهران حاضر شد. ایشان پس از آن ساکن گلپایگان گردید و ضمن تدریس و تألیف به ارشاد مردم پرداخت، ضمن اینکه از فعالیت های سیاسی نیز غافل نبود. از جمله اقدامات ایشان، می توان مبارزه بی امان با انحرافات و مفاسد دینی مانند بهائیت و تصوف دروغین، مخالفت با خان ها و فئودال ها، رویارویی با کشف حجاب و مفاسد دوران پهلوی و احیای شعائر دینی و بزرگداشت های مذهبی نام برد. همچنین از آیت الله صافی تألیفات گوناگونی بر جای مانده که رساله های متعدد فقهی، مصباح الفاح در دو جلد در اخلاق، گنجینه گهر در حدیث و دیوان اشعار از آن جمله است. سرانجام آن بزرگوار در شب پانزدهم بهمن ۱۳۳۷ ش برابر با ۲۵ رجب ۱۳۷۸ ق در ۸۸ سالگی در گلپایگان بدرود حیات گفت و پس از تشییع باشکوه در زادگاهش و نیز قم و با نماز آیت الله بروجردی، در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه(س) مدفون گردید.
 
 
روایت نخست: 
آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی
 درباره مرحوم حاج شیخ فضل الله. آن مرحوم، هم علما و هم عملا از بزرگان است. در کتاب وسائل الشیعه چاپ امیر بهادر، خطی هم از مرحوم حاج شیخ در کنارش می باشد. همسر مرحوم شیخ، زنی نجیب و آدم فاضل و دختر مرحوم محدث نوری بود. مقصود اینکه پدرم، مدتی در تهران مقیم بود و علما و متدینان به اطراف او گرد آمده و اظهار لطف می نمودند. زمان مشروطه بود و علما از مشروطه طرفداری می کردند. مرحوم حاج شیخ فضل الله هم از شخصیت های مشروطه بود و بعد به "مشروطه مشروعه" معتقد شد، هنگامی که مشروطه را از دست متدینان و اهل علم گرفته بودند. ایشان می گفت: وقتی مجاهدان تهران را فتح کردند، من با حاج شیخ خیلی مراوده داشتم، اما دیگر نمی شد به راحتی پیش او رفت. آقایی آمد و گفت که من کاغذی دارم و حاج شیخ باید آن را امضا کند. نامه هم از طرف مرحوم نجم آبادی بود. من گفتم که ملاقات ممنوع است و نمی شود او را دید. او همچنان اصرار کرد و من کسی را می شناختم که به وسیله او می توانستم به نزد شیخ فضل الله بروم. به او گفتم: از آقا وقت بگیر. بعد مرحوم حاج شیخ فرموده بودند که بعد از نماز مغرب و عشا اینجا بیایند. می گفت: من به منزل ایشان رفتم. ابتدا به کتابخانه بزرگ و بعد به اتاقی وارد شدم که تاکنون آنجا نرفته بودم، در آنجا هم کتاب زیاد بود. دیدم مرحوم حاج شیخ نشسته و چیزی هم به زیرش انداخته است و دستش را به پایش می مالد و ناراحت است. چون به ایشان حمله کرده و تیری به پایش زده بودند. از من پرسید که چه خبر است؟ من می خواستم به مرحوم حاج شیخ بگویم که مثلا ممکن است به ایشان توهین کنندیا اذیت نمایند و اصلا احتمال نمی دادم که اتفاق هایی روی دهد و او را دار بزنند. فکر می کردم، مثل زمان محمد علی شاه که مرحوم بهبهانی را به کرمانشاه تبعید کرد، ایشان را هم تبعید کنند. برای اینکه بتوانم مطلب را بگویم، گفتم: شنیده ام به کالسکه یکی از دولتی ها حمله کرده اند و او خودش را پنهان ساخته و وقتی به منزلش رفته، بیرقی بر سر در ِمنزلش زده و محفوظ مانده است. مرحوم حاج شیخ متوجه شد که چه می خواهم بگویم بنابراین گفت: می گویی، من هم این کار را بکنم؟ من گفتم، اگر قرار است به شما ضرری برسد و توهینی بکنند، شاید این کار اشکال نداشته باشد. ایشان فرمود: من با شما مباحثه می کنم که آیا این کار را بکنم یا نه؟ بعد فرمود: من در نظر خارجی ها از علمای تراز اول مسلمانان و شیعه محسوب می شوم و اگر اکنون بیایم و به سفارت خارجی ها پناهنده شوم، این پناه بردن تشیع و اسلام به آنان است، پس در اینجا شخص من مطرح نیست، اما اگر بیایند و توهین کنند، خوب، بیایند مرا بگیرند، دیگر بالاتر از کشتن که نیست. بیایند مرا بکشند، من یک نفر هستم . من ابدا حاضر به این کارها نیستم. مرحوم والد می فرمود، این ملاقات آخر بود که سه، چهار شب بعد او را گرفتند و به شهادت رساندند . رحمه الله علیه(۱)
 
 
روایت دوم: 
آیت الله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
  مرحوم والد، از نمونه های شجاعت و استقامت مرحوم شیخ شهید در تن ندادن او به هیچ گونه سلطه بیگانه، اگر چه به بهای از دست دادن جان باشد،مواردی را نقل می کردند که با وجودی که مکررا از ایشان شنیده ام، چون دهها سال می گذرد و نقل عین الفاظ ایشان مقدور نیست، مضمون و محتوای تقریبی آن را بیان می کنم. می فرمودند زمانی که مجاهدین (مشروطه خواهان) تهران را تسخیر کرده و مستبدین چه آنان که اصولا با مشروطه مخالف بودند و چه آنها که آن را در چارچوب و به قول خودشان چون شیخ شهید مشروعه می خواستند، مورد اذیت و ترور بودند و مقاومتشان از بین رفته بود، شیخ نیز در منزل محاصره شد و شخصا با توجه به اینکه مخالفین مشروطه خواهان در موقع تسلط خود مرحوم سید عبدالله بهبهانی را تبعید کردند، این احتمال را می دادند که مجاهدین نیز نسبت به ایشان بیشتر از تبعید عمل نکنند، هر چند بسیاری احتمال اعدام را جدی می دانستند. به هر صورت یکی از آقایان محترم گلپایگان به نام حاج آقا فخر که از فضلا و سادات جلیل القدر و متعبد بود، از من خواست حاکمی را که از سوی مرحوم آقا شیخ هادی نجم آبادی که از بزرگان علمای تهران بود و یکی دیگر از علما که نامش را یا ایشان فراموش کرده بود یا من فراموش کرده ام که در مورد خاصی صادر شده بود، برای تنفیذ نزد شیخ ببرم، چون آن موقع متداول بود برای تأکید حکم صادره از مجتهدی مجتهد دیگر هم آن را امضا و تنفیذ می کرد. عذر خواستم و گفتم ملاقات با ایشان علاوه بر خطر مزاحمت و گرفتار شدن به دست مجاهدین سهل نیست. آن سید جلیل القدر اصرار کرد و سرانجام پذیرفتم. به شخصی که ایشان نام او را بردند، ولی فراموش کرده ام و متصدی امور شیخ و در مدرسه دارالشفاء مقابل در ورودی مسجد شاه سابق (امام خمینی فعلی) بود، تمایلم را به دیدار با شیخ گفتم. بنا شد بعد از نماز عشا او به مدرسه بیاید و به اتفاق هم خدمت ایشان برویم. این کار انجام شد و بالاخره ایشان را در اتاق کوچکی که در عقب اتاقی بود که معمولا از اشخاص پذیرایی می کردند ملاقات کردم. شخصی به نام شیخ الشریعه ترک نیز حضور داشت. پس از تعارفات، احوالپرسی و پذیرایی آن احکام را به ایشان دادم. ایشان حکم مرحوم آقا شیخ هادی را امضا کردند، اما از امضای حکم دیگر چون نمی شناختند عذر خواستند. سپس از من سؤال کردند: «تازه چه خبری دارید؟» جواب دادم:  خبرها را کم و بیش شنیده اید، مجاهدین تهران را گرفته اند و اشخاص را دستگیر می کنند و هر کاری بخواهند انجام می دهند. پرسیدند: «چه باید کرد؟ »
آن روزها مرسوم بود شخصیت ها برای حفظ جان خود و در امان ماندن از یورش مجاهدین به خانه شان از یکی از سفارتخانه های خارجی می خواستند تا پرچم دولت متبوع خود را بر سر خانه آنها نصب کنند. گفتم امروز مجاهدین به مشیرالسلطنه در بین راه در حالی که سوار بر درشکه یا کالسکه بود شلیک کردند و او خودش را در کالسکه انداخت وسورچی او کالسکه را به منزل رساند و فورا از سفارت روس درخواست پرچم کرد و پرچم روسیه را بر سر منزلش نصب کردند و بدین ترتیب از تعرض مجاهدین مصون ماند. 
آن شهید بزرگ فرمود: « یعنی می گویید من هم به سفارت روسیه پناهنده شوم؟» گفتم: « مطلب از این حرف ها گذشته است و شما را متهم به ارتباط با سفارت روسیه و به نام شما نامه ای منتشر کرده اند که به سفارت روس نوشته اید. » سؤال کردند: « شما آن نامه را دیده اید؟» پاسخ دادم: «می دانم تهمت و افتراست. مقصودم این است که در خارج اینگونه شایع کرده اند و همان چیزی را که شما و هر عالم و روحانی از آن مثل کفر ابا دارد به شما نسبت می دهند.» گفت: در روز عاشورا وقتی حضرت سیدالشهدا(ع) در مقام اتمام حجت و هدایت برمی آمدند، برای اینکه نگذارند حضار سخنان آن حضرت را بشنوند، دست بر دهان ها می زدند و فریاد و هیاهو سر می دادند و حال وضع به این منوال است که نمی گذارند حرفم را بزنم و تهمت هایی را که به من می زنند جواب دهم، اما در اصل این مسئله با شما صحبت می کنم که آیا جایز است برای من به جهت حفظ نفس خود به کفار پناهنده شوم و پرچم سفارت روس را بالای منزلم بزنم؟  در پایان فرمود: من در انظار اجانب و کفار از علمای تراز اول اسلام محسوب می شوم، باشم یا نباشم و اگر برای حفظ جانم پرچم کفار را بر سر خانه ام بزنم مثل این است که اسلام پناهنده به کفر شود. اگر اینها مرا بکشند برایم آسان تر و گواراتر از این است که از بیم جان به کفار پناهنده شوم.(۲)
 پی نوشت ها:
۱- ر. ک به: مشروطه از دیدگاه صاحب نظران، گفت وشنود گروه تاریخ مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی با آیت الله حاج آقا علی صافی گلپایگانی
۲- ر. ک به: مقدمه صافی نامه و فیض ایزدی . مجموعه اشعارآیت الله آخوند ملا محمد جواد صافی گلپایگانی به قلم آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی
 
منبع: روزنامه جوان 
اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۱۹
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••