به گزارش سراج24؛ میرون راپوپورت و عمیر فاخوری، دو تحلیلگر اسرائیلی، در مقالهای در وبگاه مجلهٔ «+۹۷۲»، ضمن بررسی سیر تغییر راهبرد رژیم صهیونیستی از «مدیریت منازعه» به دکترین «امنیت دائمی» نتانیاهو، شکست این دکترین در تقابل با ایران و سقوط اخلاقی، سیاسی و پارادایمی دولت و جامعهٔ صهیونیستی را بررسی کردهاند.

نامی که به موج مرگبار بمبارانهای اسرائیل در لبنان در ۸ آوریل، همزمان با اجرایی شدن آتشبس آمریکا و ایران، داده شد، چیزهای زیادی درباره موضع کنونی اسرائیل در منطقه نشان میدهد. تا همین اواخر، اسرائیل برای جنگهای خود نامهایی انتخاب میکرد که تخریب گسترده ناشی از آن را با تعبیری ملایم بیان کند یا جبهه داخلی را متحد سازد. برای نمونه، عملیات «مرز استوار» (غزه، ۲۰۱۴) تلاش داشت حس مقاومت را منتقل کند، در حالی که عملیات «شمشیرهای آهنین» (نوار غزه، پس از ۷ اکتبر) و امسال «غرش شیر» (ایران) به دنبال القای قدرت نظامی بودند.
اما دیگر نه: با ۱۰۰ حمله هوایی در سراسر لبنان که ۳۰۰ کشته و بیش از ۱۱۰۰ زخمی بر جای گذاشت، «تاریکی ابدی» نشان میدهد که تنها هدف اسرائیل در لبنان مرگ و نابودی است. اگر در سال ۱۹۹۶، کشته شدن ۱۰۰ غیرنظامی لبنانی در روستای قانا به توقف عملیات «خشم انگور» انجامید، امروز به قتل رساندن صدها نفر تقریباً به خودی خود هدف تلقی میشود، بدون آنکه کوچکترین نقدی از سوی نظامیان یا مردم مطرح شود.

علیرغم آتشبس دهروزهٔ کنونی در لبنان، اسرائیل به تخریب روستاها و زیرساختهای غیرنظامی در مناطق جنوبی تحت کنترل خود ادامه میدهد – تلاشی برای ایجاد یک منطقهٔ حائل دائمی و، همانند غزه، جلوگیری همیشگی از بازگشت ساکنان. در پایان ماه مارس، اسرائیل کاتز، وزیر جنگ، اعلام کرد که ۶۰۰ هزار لبنانیِ ساکن جنوب رودخانهٔ لیتانی اجازهٔ بازگشت پس از جنگ را ندارند و خانههایشان در نزدیکی مرز تخریب خواهد شد.
در لبنان و ایران – جنگهایی که نه پاسخی به حمله بودند و نه برای جلوگیری از تهدیدی قریبالوقوع – به نظر میرسد اسرائیل به طور کامل دکترین «امنیت دائمی» را پذیرفته است. همانطور که یگیل لوی، جامعهشناس سیاسی اسرائیلی، به تازگی و با به کارگیری عبارتی که مورخ دیرک موزس ابداع کرده، استدلال کرده، این رویکرد نه تنها به دنبال حذف تهدیدات فوری، بلکه تهدیدات آینده از طریق نابودی کامل زندگی غیرنظامیان و بیرون راندن یا تحت کنترل گرفتن جمعیتهاست. به طور خلاصه، هیچ راهحل سیاسی وجود ندارد، فقط راهحل نظامی؛ و آنچه نیروی نظامی به انجام نمیرساند، نیروی بیشتر به انجام خواهد رساند.

این رویکرد «امنیت دائمی» پیش از همه در جنگ اسرائیل علیه غزه پس از حملات ۷ اکتبر آشکار شد. هنگامی که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر، تنها چند روز بعد از «پیروزی قاطع» سخن گفت، این عبارت در ابتدا – و کاملاً به درستی – توسط مردم اسرائیل تلاشی برای فرار از مسئولیت شکست تلقی شد. اما این بسیار فراتر از یک مانور لفظی بود: نسلکشی، پاکسازی قومی و تبدیل شهرهای کامل به خاکستر و غبار، تجسم «پیروزی قاطع» بود که مورد حمایت تمامی ارکان سیاسی و نظامی اسرائیل قرار داشت.
تصادفی نیست که این تغییر به طور خاص در غزه رخ داد. تا ۷ اکتبر، نوار غزه نمونه بارز دکترین موسوم به «مدیریت منازعه» نتانیاهو در عمل بود – ترکیبی از محاصره تقریباً کامل، حصارهای روی زمین و زیر زمین، کنترل کامل هوا و دریا، نظارت الکترونیکی نزدیک بر زندگی روزمره فلسطینیان، همراه با حملات بمباران دورهای هر یک یا دو سال که از منظر اسرائیل «قابل تحمل» تلقی میشد.
مدیریت منازعه همچنین فرمولی برای تکهتکه کردن و مهار سیاست فلسطینیان فراهم کرد، بخشی از راهبردی برای به تعویق انداختن مسئله تعیین سرنوشت. حماس از طریق سازوکاری از بازدارندگی، مهار و انتقال وجوهی که خود نتانیاهو تأیید کرده بود، «مهار» میشد تا تنشها در سطح پایینی نگه داشته شود. و در کرانه باختری، تشکیلات خودگردان فلسطین به عنوان پیمانکار فرعی اشغال اسرائیل عمل میکرد و توهم خودمختاری فلسطینیان را حفظ مینمود. حتی نفتالی بنت، که اکنون خود را جایگزینی برای نتانیاهو معرفی میکند، این را به صراحت «ترکش در پهلو» خلاصه کرد – یک مزاحمت که باید مدیریت شود، نه یک تهدید وجودی.
هنگامی که حصار اطراف غزه در ۷ اکتبر فرو ریخت، دکترین مدیریت منازعه نیز فروپاشید. اما این امر اسرائیل را به جستجوی راههایی برای حل مناقشه با فلسطینیان نکشاند. در عوض، تصمیم گرفت بر آن غلبه کند. و نه فقط با فلسطینیان؛ اسرائیل مفهوم امنیت مطلق را به بیشتر خاورمیانه تعمیم داد: لبنان، سوریه، یمن، قطر و ایران. بر اساس این دکترین، حقوق بینالملل دیگر وجود ندارد، مصالحه سیاسی از بین رفته است، و آتشبسها اسرائیل را مقید نمیکند، نه در غزه و نه در لبنان. این جنگی دائمی است که در آن اسرائیل از برتری نظامی خود برای حذف هر تهدید، بزرگ یا کوچک، در هر فاصلهای بهره میبرد.

کارزار اخیر علیه ایران مفهوم «امنیت دائمی» را به سطحی دیگر ارتقا داد. دیگر کافی نبود که مانند کاری که اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ کرد، به رهبران، تأسیسات هستهای و اهداف نظامی ضربات سنگینی وارد کند. این بار هدف تغییر رژیم بود، در کشوری با حدود ۹۰ میلیون جمعیت و تمدنی چندین هزار ساله – نه فقط خنثی کردن یک تهدید ادعایی، بلکه بازسازی خود محیط سیاسی.
با این حال، اسرائیل به تنهایی قدرت نظامی و مشروعیت سیاسی کافی برای چنین اقدام جاهطلبانهای ندارد و بنابراین مشارکت آمریکا لازم بود. در واقع، نتانیاهو موفق شد دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا را متقاعد کند که این هدف قابل دستیابی است – برخلاف مواضع محتاطانهتری که در کابینه ترامپ ابراز شد – و بدین ترتیب جنگی آمریکایی-اسرائیلی آغاز شد که برای مدتی به نظر میرسید گامی دیگر به سوی «امنیت دائمی» در سراسر منطقه است.

و اینجا، در واقع، جایی است که این منطق به عنوان یک توهم آشکار میشود. حتی اگر یک تهدید برطرف شود، تهدید دیگری بلافاصله تولید میشود و بدین ترتیب پارادوکس کل این پروژه آشکار میگردد: نه دستیابی به «امنیت دائمی» از طریق پایان دادن به منازعه، بلکه تداوم مداوم آن از طریق افق همواره گسترشیابنده تهدیدها.
هاکان فیدان، وزیر خارجه ترکیه، اوایل این ماه اشاره کرد «اسرائیل پس از ایران نمیتواند بدون دشمن زندگی کند». «نه فقط دولت نتانیاهو، بلکه برخی چهرههای اپوزیسیون – هرچند نه همه – به دنبال اعلام ترکیه به عنوان دشمن جدید هستند.» منطقه میداند که یک دولت-ملت «جنگطلب» چگونه میاندیشد.

تانکر سوخترسان امریکایی در حال برخاستن از باند فرودگاه بن گوریون در سرزمینهای اشغالی
خاورمیانه جدید
جمعبندی نتایج جنگ هنوز زود است، اما از هم اکنون به نظر میرسد اسرائیل به دیوار خورده است: به جای نزدیک شدن به «امنیت دائمی»، خود را در وضعیت امنیتی شکنندهتری نسبت به قبل مییابد. نه تنها هدف کلان سرنگونی رژیم ایران محقق نشد، بلکه اسرائیل حتی نتوانست به یک وضعیت تلخ «نه برد، نه باخت» دست یابد.
در واقع، ایران در برابر فشار نظامی ترکیبی آمریکا و اسرائیل مقاومت کرد و، همانطور که بسیاری از مفسران و کارشناسان استدلال کردهاند، موفق شد عرصه را از مسیر اجبار نظامی به مسیر مذاکره سیاسی تغییر دهد و بدین ترتیب قواعد بازی را خود دگرگون سازد.

خاورمیانه جدیدی در حال شکلگیری است که در آن جایگاه اسرائیل و کشورهای حاشیه خلیج فارس تضعیف میشود. اسرائیل مجبور شده حملات خود به لبنان را متوقف کند و واشنگتن ضرورت آتشبس با حزبالله را برای پایان دادن به جنگ با ایران و بازگشایی تنگه هرمز تشخیص داده است. جمهوری اسلامی، فارغ از تحریمها و با عمق جغرافیایی، جمعیتی و ایدئولوژیک، دیگر تنها یک بازیگر منطقهای نیست، بلکه در مسیر تبدیل شدن به قدرتی جهانی قرار دارد.
احتمالاً همین اهرم فشار بر تنگه است که ترامپ را مجبور کرده است پیشنهاد دهمادهای ایران برای پایان دادن به جنگ – از لغو تحریمها و خروج آمریکا از خاورمیانه تا تضمینهای امنیتی برای نمایندگان منطقهایاش – را به عنوان مبنایی مشروع برای مذاکره ببیند. حتی اکنون که رئیسجمهور آمریکا تلاش میکند محاصره متقابلی در برابر محاصره ایران بر هرمز اعمال کند، شرایط ایران از پیش شروع به تعیین حدود گفتوگوها کرده است.

بارزترین نکته در اینجا اورانیوم غنیشدهای نیست که همچنان در اختیار ایران است، نه اصرار آن بر ادامه برنامه هستهای غیرنظامیاش، و نه حتی موشکهای بالستیکی که ایران به مدت ۴۰ روز به سمت اسرائیل و کشورهای عرب خلیج فارس شلیک کرد. بلکه نقش ایران در منطقه است. ایران به خواسته آمریکا مبنی بر کنارهگیری از متحدانش در لبنان، عراق و یمن تن نداد، بلکه برعکس عمل کرد. به ویژه، آمریکا و اسرائیل ناگزیرند با عمق پیوند راهبردی بین ایران و حزبالله مواجه شوند: اگر اسرائیل به بمباران لبنان ادامه دهد، تنگه هرمز باز نخواهد شد.
به این مورد، تغییری به همان اندازه مهم در روابط آمریکا و اسرائیل اضافه میشود، و تصمیم اسرائیل برای کشاندن آمریکا به جنگ ممکن است میخ آخر تابوت باشد. در ژوئن ۲۰۲۵، اسرائیل تا آخرین روز از دوازده روز درگیری به تنهایی عمل کرد، به اهداف نظامی حمله کرد و مقامات ارشد رژیم را ترور نمود، و ایران نیز تنها به اسرائیل پاسخ داد. این بار، ورود واشنگتن به حمله از روز اول قواعد بازی را تغییر داد و به ایران مشروعیت داد تا میدان را با حمله به پایگاههای آمریکایی در خلیج فارس گسترش دهد، کشورهای منطقه را درگیر کند و از همه مهمتر تنگه هرمز را ببندد. بدین ترتیب یک رویارویی دوجانبه را به بحرانی جهانی تبدیل کرد که خود اسرائیل آن را آفرید.
همانطور که نظرسنجیهای عمومی کاهش چشمگیر حمایت از اسرائیل را در میان آمریکاییها نشان میدهد، پایان دادن به فروش تسلیحات به اسرائیل به سرعت در حال تبدیلشدن به موضعی جریاناصلی در حزب دموکرات است و اکثر سناتورهای دموکرات اکنون به چنین اقداماتی رأی میدهند. دیگر نمیتوان نادیده گرفت، همانطور که تحقیقی از نیویورک تایمز اخیراً آشکار کرد، که نتانیاهو ترامپ را به جنگ کشاند، و واکنش فزاینده منفی نشانه روزافزون تمایل واشنگتن به فاصله گرفتن از اسرائیل نتانیاهو است.
خلأ پارادایمی
اگر دو سال و نیم پیش پارادایم «مدیریت منازعه» نتانیاهو فروپاشید، اکنون ممکن است شاهد آغاز پایان دکترین «امنیت دائمی» نیز باشیم. هر دو بر این فرض مشترک استوار بودند – که واقعیت را میتوان با زور کنترل کرد – و هر دو شکست خوردهاند.
خلأ همراه با فروپاشی هر دو پارادایم، زوال اخلاقی درون جامعه اسرائیل را نیز آشکار میسازد. گفتمان عمومی، تا حد زیادی، آکنده از زبان نابودی است. وقتی ترامپ تهدید کرد که تمام تمدن ایران را محو خواهد کرد، بسیاری از آمریکاییها و مردم سراسر جهان اظهارات او را نسلکشانه محکوم کردند. اما در اسرائیل سکوت حاکم بود – همان سکوتی که در هنگام نابودی غزه توسط نیروهای اسرائیلی یا انجام پاکسازی قومی در کرانه باختری و لبنان حاکم است.

علیرغم سیل مفسران و سیاستمدارانی که شب و روز به «دستاوردهای عظیم» جنگ میبالیدند، و با وجود اطمینانبخشیهای نتانیاهو مبنی بر اینکه ایران و حزبالله بیش از هر زمان دیگری تضعیف شدهاند، اسرائیلیها کمکم دارند ترکها را میبینند. در نظرسنجی کانال ۱۳ که پس از آتشبس با ایران انجام شد، تنها ۳۳ درصد از پاسخدهندگان معتقد بودند اسرائیل و آمریکا در جنگ پیروز شدهاند و ۲۸ درصد فکر میکردند ایران پیروز میدان بوده است. نظرسنجی مشابهی توسط روزنامه اسرائیلی معاریو ارقام به همان اندازه چشمگیری را نشان داد که به ندرت در پایان جنگها یا عملیاتهای نظامی اسرائیل دیده میشود.
اما برای درک عمق پدیده باید دقیق بود: این خود پارادایم «پیروزی قاطع» است که شکسته است. نخست در غزه، زمانی که فلسطینیان در جای خود باقی ماندند و حماس شکست نخورد؛ و حتی بیشتر در هفتههای اخیر، هنگامی که مشخص شد حزبالله – که ظاهراً شکست خورده – به فعالیت و شلیک دهها و حتی صدها موشک در هر روز ادامه میدهد. و در نهایت، وقتی اسرائیلیها تماشا میکنند که نمایندگان ایران با آمریکاییها از موضعی قویتر از قبل از جنگ مذاکره میکنند، در حالی که کنترل یکی از مهمترین شریانهای حمل و نقل جهان را حفظ کردهاند.
با این حال، این تَرَک در آگاهی عمومی تضمینی برای بیداری سیاسی نیست. بدون یک پروژه سیاسی که برای اسرائیلیها زبان، جهت و جایگزینی فراهم کند، ممکن است احساس فزاینده از شکست دولت و ارتش به یأس تبدیل شود نه نقد. این یأس تمایل متناقضی برای تثبیت وضع موجود دارد و ممکن است در نهایت به نفع نتانیاهو تمام شود.
در واقع، فروپاشی پارادایمهای مدیریت منازعه و «امنیت دائمی» به یک انتقال منظم بین چارچوبها اشاره ندارد. اسرائیل در عوض عمیقتر به یک خلأ راهبردی، سیاسی و اخلاقی سقوط میکند که در آن خشونت نظامی به خاطر خودش ادامه مییابد، حتی زمانی که دیگر معنا یا هدفی تولید نمیکند.
با این حال، در درون این خلأ، این امکان وجود دارد که پارادایمی دیگر ظهور کند – پارادایمی که نه بر توهم کنترل از طریق زور، بلکه بر توافق، انصاف و شناخت محدودیتها استوار باشد. چنین پارادایمی به خودی خود ظهور نخواهد کرد، نه صرفاً از درون زاده خواهد شد؛ به فشارهای بینالمللی و به ظرفیت بخشهایی از جامعه اسرائیل برای تبدیل یأس خود به نقد سیاسی و تخیل سیاسی و اخلاقیِ نو بستگی دارد. در غیر این صورت، ما در وضعیت جنگ دائمی و زوال اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی که سریعتر از آنچه فکر میکنیم در حال گسترش است، باقی خواهیم ماند.



