قیمت سکه و ارز
۱۴۰۵/۰۱/۳۱ - ۲۱:۳۰
گفتگو با خانواده شهید «عرشیان افشارمند»؛

«عرشیان» ؛ از دعوت به کربلا تا پرواز در آخرین روز جنگ

در کربلا وقتی از جوان رشید خانواده افشارمند پرسیدند چه آرزویی داری، گفت: تنها آرزوی من این است که مادر، پدر و برادرم هم به کربلا بیایند.

«عرشیان» ؛ از دعوت به کربلا تا پرواز در آخرین روز جنگ

به گزارش سراج24؛ در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، نیروی هوایی رژیم صهیونیستی با حمله به چندین نقطه در سراسر ایران جنگ ۱۲ روزه ای را آغاز کرد. در این حملات تأسیسات و دانشمندان هسته‌ای، پایگاه‌های نظامی، مناطق مسکونی مورد هدف قرار گرفتند که به شهادت تعدادی از نظامیان، دانشمندان و مردم غیرنظامی منجر شد.

اشاره: به نام خداوندی که عزت و شهادت را به بندگان برگزیده‌اش عطا می‌کند. آخرین وداع‌ها همیشه در خاطر می‌مانند، اما بعضی از آنها چنان عمیق و عاشقانه هستند که روایت‌شان نه یک خاطره، که یک حماسه است. انگار قرار است در همان لحظه آخر، تمام ناگفته‌ها در یک نگاه خلاصه شود؛ در یک بوسه، در یک زانو زدن میان خیابان، در نگاه بغض‌آلود رهگذرانی که شاهد رفتن یک قهرمانند.

پای صحبت پدر و مادر شهید عرشیان افشارمند نشسته‌ایم؛ پدر و مادری که فرزندشان را با دستانی پر از ایمان راهی کردند و با چشمانی پر از اشتیاق، سرافرازشان کرد. پدر و مادری که روزی پسرشان را بدرقه کردند تا برود و سرباز وطن باشد، اما امروز برای ما از کرامت‌هایی می‌گویند که ثابت می‌کند شهدا نه تنها نمی میرند، که چراغ راه زندگان هستند. این روایت، قصه دلدادگی و صبر این پدر و مادر است؛ قصه پدر و مادری که فرزندشان را در آغوش خاک سپردند، اما هنوز نفس‌هایش را در وزش باد میان شقایق‌ها احساس می‌کنند.

تولد و انتخاب نام

عرشیان ما، دو روز مانده به اربعین به دنیا آمد. انگار امام حسینی بود. نافش را برادر همسرم در کربلا برید. نامش را با وسواس انتخاب کردیم؛ می‌خواستیم ملکوتی و بی‌نظیر باشد.

نگاه ما به فرزند، نگاه مسئولیت بود. نمی‌خواستیم سرگرمی باشد. وقتی فرزندی به دنیا می‌آید، تربیت می‌خواهد، آینده‌ای در پیش دارد، باید ازدواج کند. گفتم: خدایا، پسری به من دادی، مسئولیتی بر دوشم نهادی. تمام تلاشم را کردم که انسانی کامل بار آید.

وقتی کوچک بود به او می گفتیم: به هرکس رسیدی، سلام کن. دست بده، احترام بگذار. به پای بزرگترها بلند شو. این‌ها شاید کوچک به نظر رسد، ولی تأثیری بزرگ داشت. همین‌گونه هم بود. در خیابان که می‌رفتیم، به دوستانم سلام می‌کرد، دست می‌داد، صحبت می‌کرد.

قصه‌ای که از دو روز مانده به اربعین آغاز شد/ از دعوت به کربلا تا پرواز در آخرین روز جنگ

قصه‌ای که از دو روز مانده به اربعین آغاز شد/ از دعوت به کربلا تا پرواز در آخرین روز جنگ


کودکی و نوجوانی

(پدر شهید) از کودکی، دل نترسی داشت و شوقی خاص. سه بار از آب نجاتش دادم. یک بار در دریا، جلوتر رفته بودم که ناگهان او را ندیدم. هر چه دست می‌انداختم، نبود. از زیر قایق گرفتمش و بیرون آوردم، آب زیادی خورده بود. گفتم: «چرا این کار را کردی پسر؟» باور کنید یک قطره اشک نریخت. گفت: بابا، می‌خواستم ببینم قایق‌ها چطور در آب برمی‌گردند! پنج شش سال بیشتر نداشت.

یک بار هم در استخر چهار متری، کلید ماشین کسی افتاده بود. عرشیان شیرجه زد و آن را آورد. گفتم: نزدیک بود خفه شوی. فکر نکرده بود که آن‌جا هم عمق دارد.

دست‌های کشیده‌ای داشت، شناگر حرفه‌ای بود. تقدیرنامه‌های بسیاری از شنا داشت، ولی به خاطر شکستگی بینی و پولیپ، پزشکان گفتند تا هجده سالگی نباید حرفه‌ای شنا کند رفت سراغ تکواندو و تا کمربند مشکی پیش رفت.

معنای توکل

(پدر شهید) گاهی بسیار می‌شنویم که می‌گویند توکل کنیم، خود را رها کنیم و باور داشته باشیم. وقتی انسان توکل می‌کند، کاری را انجام می‌دهد و دیگر به نتیجه نمی‌اندیشد. هر اتفاقی رخ دهد، باید پذیرای آن بود. عرشیان همینطور بود و بارها به من می‌گفت: کارهای من را دیگری انجام می‌دهد.

باور کنید، عرشیان دنیا را به مسخره گرفته بود. هر کسی به آینده فرزندش می‌اندیشد، کم یا زیاد. من بسیار با او صحبت می‌کردم که عرشیان این‌گونه باش. او گوش می‌کرد ولی می‌گفت: بابا، نگران من نباش.» چیزهایی می‌دانست، که نمی‌توانست توضیح دهد. زیرا احساس میکرد مخاطب درک نمی‌کند، شاید نپذیرد یا به تمسخر گیرد.

منش و رفتار عرشیان

(پدر شهید) ما هرگز ندیدیم به لباس یا رفتار کسی توجه نادرستی کند. به جمعی بیست، سی یا پنجاه ‌نفره که می‌رفت، در تالار عروسی یا هر مکان دیگر، تنها می‌کوشید دیگران را بخنداند و شاد کند. اگر کسی حال خوشی نداشت، کودکی ناراحت بود یا پریشان، به سراغش می‌رفت. بارها دیدم با عمویش شوخی می‌کرد، و اگر اندکی ناراحتی در او می‌دید، کار را به کشتی می‌کشانید تا حالش را تغییر دهد.

گاه من در خانه ناراحت بودم، ذهنم مشغول بود. می‌آمد و می‌گفت: حاج اصغر! چه شده باز؟ ای بابا، باز دلگیری؟ بیا کشتی بگیریم. می‌گفتم: عرشیان حوصله ندارم. پایم را می‌گرفت و می‌کشید و می گفت: ترسیدی، ترسیدی! می‌نشستیم کشتی می‌گرفتیم. می‌گفتم: پسرم، استخوان‌هایت خُرد می‌شود. تمام بدنش پلاتین بود. می‌خندید و می‌گفت: آها، همین را می‌خواستم!

گاه می‌گفت: بلند شو قد بکشیم، ببینیم کدام بلندتریم. می‌گفتم: تو خوبی! اصرار می‌کرد تا بلند شوم و از آن حال و هوا بیرون آیم. چهار انگشت از من بلندتر بود. می‌گفت: ببین چهار انگشت بلندترم! ولی بابا، باورکن خاک پای توام.

روحیه شاد و خانواده‌دوستی

(مادر شهید) بسیار با معرفت بود. وقتی به خانه ما می‌آمد، سرشار از انرژی بود و محال بود نخندیم. گاه پدرش از پنج و نیم صبح تا شب کار می‌کرد و بسیار خسته بود. عرشیان آن‌قدر ما را می‌خنداند، از ادای سریال «پایتخت» گرفته تا شخصیت‌های مختلف. سفره را که می‌گشودم، می‌گفت: مادر، این ته‌دیگ را باید سرمه کشید به چشم! محال بود از غذایی که پخته بودیم، ایراد بگیرد. با عشق می‌خورد و قدردانی می‌کرد.

استعداد و مهارت

(پدر شهید) در مسابقات طرح جابر، داوران خارجی از چین و استرالیا آمده بودند. از آن مسابقات فیلم هست که چقدر زیبا طرحش را توضیح می‌دهد. داور گفت: فن بیانش عالی است، مسلط توضیح می‌دهد. بیشتر از این خوشمان آمد تا خود طرح. از کلاس ششم مدال کشوری طرح جابر داشت. ذهنی فعال و باز داشت، از هیچ آزمایشی نمی‌ترسید. هر کاری را امتحان می‌کرد تا تجربه پیدا کند. کسی حمایتش نکرد. با آموزش و پرورش صحبت کردم که این جوان‌های مبتکر را حمایت کنند، ولی کمک نکردند.

درسش هم خوب بود. گفت: بابا، دیپلم را به خاطر شما می‌گیرم، ولی با درس به جایی نمی‌رسم. می‌خواهم کار فنی یاد بگیرم. آموزش پکیج را به او پیشنهاد دادم. گفت هر چه تو بگویی. دوره سه ماهه را یک ماهه آموخت. به نمایندگی معرفی شد و دو سال کار کرد تا حرفه‌ای شد. با همان حقوق اندک، جعبه ابزارش را کامل کرد. الان به همسرم می‌گویم: به این‌ها دست نزن، یادگار عرشیان هستند. پیش از سربازی، به دنبال مغازه‌ای می‌گشتم تا پس از خدمت، نمایندگی بگیرد. دو سال وقت داشت. گفتم: مغازه‌ات را آماده می‌کنم، شاید کوچک، ولی استارت می‌زنیم.

قصه‌ای که از دو روز مانده به اربعین آغاز شد/ از دعوت به کربلا تا پرواز در آخرین روز جنگ

قصه‌ای که از دو روز مانده به اربعین آغاز شد/ از دعوت به کربلا تا پرواز در آخرین روز جنگ

رهایی از دنیا

(پدر شهید) عرشیان به درجه‌ای رسیده بود که از دنیا رها شد. مادیات برایش ارزش نداشت. ماه اول سربازی، سه میلیون حقوق گرفت، دو میلیون را برای مادرش کارت به کارت کرد. گفت: مامان، از این به بعد پسرت برایت پول می‌فرستد، هر چه دوست داری بخر. اگر صد هزار تومان داشت، به هیراد می‌گفت: چه دوست داری برایت بخرم؟


تصادف در هفده سالگی

(مادر شهید) شب تولد امام حسن مجتبی(ع) درماه رمضان، با دوستان به هیئت می‌رفتند تصادف کرد. تمام استخوان‌های سمت راستش شکست: از ترقوه تا مچ پا، ران، لگن، مچ دست. سرش بخیه‌های بسیاری خورد، ولی صورتش هیچ آسیبی ندید. انگار خدا دست بر صورتش کشیده بود.

دو سال بستری بود. من و پدرش عاشقانه پرستاری کردیم. شش ماه اول روی تخت بود و نباید پا بر زمین می‌گذاشت. تمام کارهای شخصی‌اش روی تخت انجام شد. در این دو سال، یک بار گریه‌اش را ندیدیم. پرستاران می‌گفتند: ماشاءالله، پسر شیر است. بعد از هر عمل، من و پدرش گریه می‌کردیم، او می‌خندید و می‌گفت مامان، من خوبم، چرا گریه می‌کنی؟

فقط گاهی اشکی از گوشه چشمش می‌ریخت و می‌گفت: مامان، به قرآن حلال‌ام کن رنجی که کشیدی، جبران می‌کنم. سربلندت می‌کنم. پرچم تو و بابا را بالا می‌برم. اکنون می‌گویم: پرچم ما را بالا بردی.

قصه‌ای که از دو روز مانده به اربعین آغاز شد/ از دعوت به کربلا تا پرواز در آخرین روز جنگ

مردانگی و صبر

(پدر شهید) بسیار مرد بود. در بیست سالگی توانایی داشت خانواده‌ای را سرپرستی کند. در بیمارستان، جوانان هم‌سنش را می‌دیدم که از درد می‌نالیدند، ولی هیچ اعتراضی نکرد. نمی‌توانستم درک کنم جوانی با این همه شکستگی، چگونه به پدر و مادرش اعتراضی نمی‌کند. تربیتش، رفتارش، همه نشان از ایمان داشت.

پزشک گفته بود پا را زمین نگذارد، ولی با عصا راه می‌رفت. می‌گفتم: پسرم، پایت فشار می‌بیند. می‌گفت: بابا، خوبم، نگران نباش. در شرایط سخت، آدمی بود که به کار می‌آمد، کم نمی‌آورد.

جراحی‌های پی‌درپی

(پدر شهید) چهل و پنج روز در بیمارستان رسول اکرم بستری بود. یازده عمل جراحی کرده بود. استخوان ران عفونت کرده بود، نیل را بیرون آوردند. عمل اول عفونت کرد، دوباره بستری شد. پایش را می‌شکافتند، با گازهای استریل تمیز می کردند. عرشیان می گفت: من از نزدیک نگاه می‌کردم. با کادر پزشکی دوست شده بود. دکتر با شوخی می‌گفت: باز داری پاهایت را نگاه می‌کنی؟

دو عمل فقط برای پیچی بود که از نیل افتاده بود. گفت: بابا، امروز فقط دنبال پیچ بودند، شکافتن که پیچ را بیرون آورند. پیچ به استخوان گیر کرده بود و بیرون نیامد. دکتر گفت: مشکلی نیست، بگذار بماند. دو بار فقط برای همان پیچ جراحی شد. واقعا این‌قدر قوی بود. در این نوع شکستگی لگن، مفاصل خرد می‌شود و معمولاً مفصل عوض می‌کنند. آن دکتر که از زبردست‌ترین جراحان لگن در دنیاست به ما گفت چهل درصد احتمال عفونت، شصت درصد بهبودی است. عمل انجام شد. دکتر با تعجب عکس را نگاه می‌کرد. معجزه شده بود. استخوان جوش خورده، مفصل سالم، هیچ سیاهی نبود. گفت: امکان ندارد معجزه است. بغض کردند و گفتند: معجزه شده است. من ده درصد احتمال می‌دادم مفصل خوب شود و بخاطر روحیه شما نگفتم.

هر کس می‌گفت: چطور ممکن است از آن تصادف جان سالم به در ببرد؟ خدا معجزه کرد. احتمال قطع پا و سیاه شدن مفصل بود، ولی عرشیان بهبود یافت. بلند شد.

پانزده فروردین سال بعد، دکتر گفت: پایان درمان. فقط محدودیت‌هایی داشت: نباید بار بلند کند، حرکات سنگین انجام دهد.

میراث خانوادگی

(مادر شهید) سال ۶۲، برادرم سعید داوطلبانه به جبهه رفت، هفده سال داشت. من دو ساله بودم برادرم سعید شهید شد. پدرم هیچ‌گاه پیکر سعید را ندید. هر که از بنیاد شهید می‌آمد، می‌گفت: بروید، فقط خبری از سعید بیاورید. دوستانش می‌گفتند دیدیم تیر خورد و افتاد. پدرم
همیشه چشم‌انتظار ماند. هنوز هم پیکر برادرم به ما نرسیده است.

پدرم، ایاز اصغرنژاد، در منطقه ۱۷ تهران به خادم اهل بیت(ع) معروف بود. کلی مسجد و حسینیه زیر نظر او می‌چرخید. پدرم، ایاز خان، هر ماه جمعه مراسم داشت. از چهار صبح سفره صبحانه پهن می‌کرد، تخم‌مرغ‌ها آب‌پز می‌شد، سماور به جوش می‌آمد، نزدیک به دویست نفر را صبحانه می‌دادند. مداحان مختلف می‌آمدند. این عشق به امام حسین(ع) در خون ما بود. عرشیان پدرم را ندید، ولی هر جا می‌رفت، می‌گفتند: نوه ایاز خانی؟ با افتخار می گفت بله. عرشیان هم در همان ایستگاه صلواتی منطقه ۱۷، اولین شهید موکب شد و آن موکب به نام او نامگذاری شد.

دعوت به حرم یار

(مادر شهید) یک روز در ماشین، در مسیر شهر قدس، منتظر پدرش بودیم. عرشیان رانندگی می‌کرد و مداحی امام حسین گوش می‌داد. گفت: مامان، چطور می‌شود که هنوز کربلا نرفتیم؟ امام حسین ما را نمی‌خواهد؟ گفتم: می‌طلبد پسرم، صبر کن. عرشیان شروع کرد به گریه کردند.

هر پنج‌شنبه برنامه «مخاطب خاص» را می‌دیدیم. در یکی از هفته ها زیرنویس برنامه را دیدم: کسانی که تاکنون کربلا نرفته‌اند، کد ملی خود را پیامک کنند. همه ما، من، پدرش، عرشیان و هیراد، پیامک دادیم. پارسال از روضه حضرت زهرا برمی‌گشتم، عرشیان منقلب بود. گفت: مامان، پیامکی آمده، دعوت شده‌ام کربلا. تماس گرفتیم، اپراتور تأیید کرد. گفت: من اعزام به خدمتم، مامان می‌تواند به جای من برود. گفتند: نه، فقط برای خود شماست.

گفت: این پیامک را به هرکس نشان دهی، کارهایت را راه می‌اندازد. همه با عشق کمکش کردند. گفتند: آقا عرشیان، کسی را که امام حسین دعوت کند، ما هم یاری می‌کنیم. به شرط آنکه برای ما دعا کنی. شهادت حضرت زهرا عازم کربلا شد. گفت: حالا که امام حسین مرا دعوت کرده، باید کاری کنم که شرمنده نباشم، تا پای جان.

خادمی در کربلا

(مادر شهید) پسربچه‌ای بسیار شیطون در کاروان کربلایشان بود که تنها در آغوش عرشیان آرام می‌گرفت. مادرش می‌گفت: انگار امام حسین عرشیان را دعوت کرده بود تا پسر مرا نگه دارد. به ما می‌گفت: من مهدکودکم، بچه‌ها را به من بسپارید، شما به زیارت بروید. شب‌ها با زنانی که برای خرید می‌رفتند، همراه می‌شد و برایشان تخفیف می‌گرفت. می‌گفت: نمی‌گذارم شب تنها بروید.

یک خانمی در کاروان شان تعریف میکرد که پنج دقیقه در بین‌الحرمین، سر بر زانو گذاشته بود و گریه می کرد. به امام حسین عرض کردم: این جوان از روزی که آمده، خادمی می‌کند، چه می‌خواهد؟ به حق خودت به او عنایت کن. سپس رو به عرشیان کرده بود و پرسید: عرشیان جان! چه آرزویی از امام حسین داری؟ که او پاسخ داد: خاله، تنها آرزوی من این است که مادر، پدر و برادرم نیز این سفر را تجربه کنند.
قصه‌ای که از دو روز مانده به اربعین آغاز شد/ از دعوت به کربلا تا پرواز در آخرین روز جنگ

ولیمه و بازگشت مسافر این خانه

(مادر شهید) پس از بازگشت، برایش ولیمه دادم. گفت: مامان، شرمنده‌ام کردی. گفتم: امام حسین تو را دعوت کرده، من هم مهمان دعوت کردم برای اولین زیارتت. غذا را من و پدرش با عشق پختیم. هر کس خورد، گفت: این غذا بهشتی است.» آش پشت پایی هم که برایش پخته بودم، از کربلا تا مزارش ادامه یافت. پارسال برای رفتنش به کربلا، امسال بر سر مزارش پخش کردیم.

اعزام به خدمت و غیرت به خاک وطن

(پدر شهید) رفت برای کمیسیون پزشکی، ولی گفتند معاف نیست. حتی چشم راستش آسیب دیده و ضعیف شده بود. اعتراض کردیم، ولی گفتند باید صبر کرد. قانوناً باید معاف می‌شد. تمام بدنش پلاتین بود. دو بیمارستان کمیسیون گذاشتند، ولی گفتند معاف نیست. به ما با حالتی خاص گفت همه می‌روند، من هم می‌روم.
روز بیست و سوم که جنگ آغاز شد، دائم دلم می‌ریخت که هر رفتنی شاید برگشتی نداشت. آش پشت پایی که گفتم برای سفر کرمانشاه بود. بعد از اعزامش رفتم مزار شهید ابراهیم هادی و دیگران، گریه کردم و گفتم: تمام بدن بچه من پلاتین است، می‌سپارمش به شماها. حدود دو ماه بود که ندیده بودمش. عکس فرستاد، زیرش نوشته بود: مامان، دارم می‌آیم نوشتم: دلم برایت تنگ شده، تمام شب‌ها برایت گریه کردم. پیام داد: نگران نباش، تا صبح پیشتان هستم. عرشیان بیست و پنجم یا ششم آمد. یک هفته از آموزش‌شان مانده بود که گفته بودند مرخص هستید و به شهرهایتان برگردید.

چند روز بعد از شروع جنگ بود. فرمانده مرخصی داده بود. وقتی برگشت، استوری گذاشته بود جانم فدای وطن. بعضی دوستانش گفته بودن میگویند بیرون بریزید تا رژیم عوض شود. تو می‌گویی جانم فدای وطن؟ به آنها گفته بود امثال دایی‌های من رفتند که این مملکت سرپا باشد، زیر بار اسرائیل وآمریکا نرویم. من به این خاک غیرت دارم.

دلنوشته و خدمت

(مادر شهید) در دفتر خاطرات آموزشی نوشته بود: دلم تنگ‌تر از قبل است، ولی بچه‌ها اینجا دلتنگی می‌کنند. با آن‌ها شوخی می‌کنم، آرامشان می‌کنم، به آن‌ها امید می‌دهم، ولی خودم پر از دردم. تلفنی خوشحال صحبت می‌کرد، نمی‌گذاشت بفهمم. فقط می‌گفت: غذا خوب نیست، ولی جای خوبی است.
بیرون پادگان، پیرمردی بقالی داشت. عرشیان با او دوست شد. غذا بد بود، سفارش می‌داد، پیرمرد پشت دیوار آماده می‌کرد. کارت را از روی دیوار می‌انداختند و وسایل را می‌گرفتند. می‌گفت: بچه‌ها خوش باشند.

آخرین روزها

(پدر شهید) یک هفته به آموزششان مانده بود. مرخصشان کردند آمد خانه. بعد از چند روز برای معرفی خود به یگان برگشت. آن روز هم که می‌رفت، نگران بودم ولی سپردیمش به امام حسین، می‌دانستم هر اتفاقی بیفتد، پذیراییم. مثل پدری که دلش می‌لرزد ولی فرزندش را با عشق راهی می‌کند.

وداع پسر دوست داشتنی خانواده

(پدر شهید) روزی که می‌خواست برود، شنبه بود. گفت: نروم؟ چون دوستانم نمی‌روند. گفتم باشه. قرار بود هیراد را به دکتر ببریم. طاقت نیاورد، به دوستانش پیام داد. گفت: بابا، بچه‌ها می‌گویند با لباس شخصی برویم. گفتم: با لباس شخصی پادگان راه‌تان نمی‌دهند. بعد گفت: می‌گویند با لباس نظامی برویم، چیزی برنداریم. فقط شناسنامه برداشت.

توافق کردند با مترو بروند. قرار شد سر فاز پیاده اش کنیم تا با تاکسی به میدان آزادی برود. در مسیر، خداحافظی خاصی کرد. خواستم دستانش را ببوسم، همیشه می‌گفت: دست من را نبوس، من وظیفه دارم دست شما را ببوسم. جلوی ماشین، در خیابان، زانو زد تمام راننده‌ها نگاه می‌کردند. بغض کرده بودند. گفت: هیراد، مواظب مامان و بابا باش. سوار شد و رفت. برگشتم و اشک نریختم.

خبر شهادت

(پدر شهید) سه‌شنبه رفتم پادگان. دیوارها سالم بود. به دژبان مراجعه کردم. شماره‌ای دادند، زنگ زدم. بعد از زمینه چینی گفتند شهید شده. باورم نمی‌شد. گفتم پادگان که سالم است. گفت چهار موشک به سوله ای که این عزیزان بودند زدند. گفتم چه خاکی بر سرم کنم؟ گوشی را گذاشتم. سعی کردم خودم را نبازم. گفتم این اتفاق افتاده، باید پذیرفت. یاد لحظه تصادفش افتادم که در بیمارستان دیدمش و از حال رفتم. آنجا به خودم گفتم اگر دوباره بخواهم از حال بروم، کار جمع نمی‌شود. باید بپذیرم.

(مادر شهید) سه‌شنبه، آتش‌بس شد. آخرین روز جنگ بود. دوازده ظهر پادگان را زدند. من بی‌خبر بودم. چهارشنبه صبح، وسایل عرشیان را دادم به پدرش که به پادگان ببرد. غروب رفتم مزار شهدا. دلم گرفته بود. دوستم گفت: «نگران نباش. گفتم: «محال است عرشیان چند روز زنگ نزند. عاشقانه با هم در ارتباط بودیم.
همسرم به کسی نگفت تا من نفهمم. فقط به برادر بزرگم که من به او باباجان میگفتم خبر را داده بود. قرار شد من را به خانه آن‌ها ببرند و آرام آرام خبر دهند. به مسجد رفتم. نماز خواندم. به خانه که برگشتم، همسرم را پریشان دیدم پرسیدم: عرشیان چه شده؟ گفت: هیچی، پنج‌شنبه می‌آید. شب نخوابید. پنج‌شنبه صبح، با لباس اداری رفت. ظهر برادرم آمد. پرسید: از عرشیان خبر داری؟ گفتم: نه. گفت: می‌گویند پادگان را زده‌اند، زخمی‌هایی دارد. شاید عرشیان هم زخمی است. پدرش رفته بیمارستان‌ها را بگردد.

من زدم به سرم و گفتم: تازه بدنش خوب شده بود، تازه پلاتین‌ها... دوباره زخمی شود؟ تنها چیزی که به ذهنم نمی‌رسید، شهادت بود. می‌گفتم:دست یا پایش قطع شده، یا سوخته. دلم برای هیراد سوخت که دوباره آوارگی شروع شود.

همسرم به برادرم زنگ زد. سر ناهار بودیم. قاشق از دستش افتاد. گفت: الله اکبر، بذار بروم بیرون، بعد زنگ می‌زنم. دلم ریخت. گفتم: باباجون، چی شده؟ گفت: هیچی، هنوز پیدایش نکردند. بعد فهمیدم در معراج شهدا بوده است.

لحظه دادن خبر شهادت به مادر عرشیان

(مادر شهید) دوران کودکیم مداحی آذری گوش می دادم و با یک مداحی برای حضرت عباس(ع) انس داشتم که از زبان امام حسین(ع) می گفت: عباس، آواره گالمیشام، اوتوروم یا دوروم گیدیم (آواره و متحیر ماندم عباس، بشینم کنار جسمت یا به خیمه ها برگردم)

برای دادن خبر شهادت آمده بودند که یک مداح هم همراهشان بود. بعد از گفتن خبر شهادت من یاد آن مداحی آذری افتادم و این جمله را می‌گفتم: آواره شده‌ام. همه می‌گفتند: سمیه، فقط این را می‌گفتی. آن مداح بعداً روز تاسوعا در مسجد گفت بگذارید از زبان مادر شهید عرشیان بگویم که می‌گفت آواره گالمیشام، اوتوروم یا دوروم گیدیم.


تشییع پیکر شهید

(پدر شهید) روز دوم شهادتش، روز چهارم تیرماه، کارها انجام شد. می‌توانستیم پنجم تیرماه خاکسپاری را انجام دهیم، ولی اول محرم، ششم تیر می‌شد. ما ساکن اندیشه بودیم، ولی پدربزرگ و مادربزرگ در شهر قدس بودند. تصمیم گرفتیم آنجا مراسم بگیریم. روز چهارم تماس گرفتند و گفتند: سه شهید دیگر در شهر قدس هستند، صبر کنید تا دی‌ان‌ای آن‌ها مشخص شود روز هشتم، هر چهار شهید را تحویل بدهیم. روز هفتم گفتند: یکی شناسایی نشده، تا یازدهم صبر کنید. گفتم: دیگر نمی‌توانیم، عذاب می‌کشیم. بعدها که تأمل کردم، دریافتم دوستانش کمک کردند که عرشیان پیش از محرم تحویل داده شود و تشییع در ماه محرم افتد. روز هشتم تیر، دوم محرم، مراسم باشکوهی برگزار شد.

زنده بودن شهدا

(پدر شهید) همه جا می‌شنویم که شهدا زنده‌اند و حضور دارند. اما بسیاری شاید این‌گونه احساس نکنند. این یک واقعیت محض است. اکنون چند نشانه می‌گویم، شاید برای جوانان تأثیرگذار باشد تا بدانند واقعاً حقیقتی است. اگر از شهدا بخواهیم و به آن‌ها اقتدا کنیم، بی‌شک اگر صلاحمان باشد، به خواسته‌مان می‌رسیم.

نزدیک محرم که می‌شد، عرشیان وسایل عزاداری را آماده می‌کرد و در ایستگاه صلواتی فعالیت داشت. از دوازده سالگی، هر سال دو سه روز می‌رفت و کمک می‌کرد. چهره و رفتارش دگرگون می‌شد، کمتر می‌خندید. عکس‌هایش در محرم با دیگر عکس‌ها متفاوت است.

چه چیزی واضح‌تر از اینکه شهید برای خودش تصمیم می‌گیرد و به ما کمک می‌کند؟ قبل از خاکسپاری برای ما هدیه ای ارزشمند از کربلا دادند. آری، کاشی حرم امام حسین(ع) بود. زمان خاکسپاری که رسید مزارش را ابتدا گفتیم کنار دیوار باشد، بعد گفتیم وسط. آقای جعفری، از مسئولان گلزار شهدا، گفت: حسی دارم عرشیان می‌خواهد مزارش کنار دیوار باشد. حتماً خودش به دل او انداخته بود، تا بتوانم کاشی هدیه حرم امام حسین را روی دیوار نصب کنم.

خواب آقای سرمدیان

مشاور تحصیلی‌اش، آقای سرمدیان، روز اول مدرسه گفت: بین آن همه بچه، چهره عرشیان نور دارد. عرشیان آدم بزرگی می‌شود. روز تشییع، با لباس سفید آمد و گفت: یادتان هست گفتم عرشیان کار بزرگی می‌کند؟ فکر نمی‌کردم آن‌قدر بزرگ که امروز یک ایران به او می‌بالد. با لباس سفید آمدم برای تبریک، نه تسلیت.

آقای سرمدیان در اردبیل بود و از شهادت بی‌خبر. دو روز قبل از تشییع، عرشیان به خوابش آمد و گفت: آن کار بزرگی که می‌گفتی، انجام دادم. روز تشییع خود را رساند و با لباس سفید آمد. گفت: این بچه مشکی ندارد، این اوج عاقبت‌به‌خیری است.
آقای سرمدیان هم خوابش را دیده بود. می‌گفت: دو سه روز گشتم، خبری نبود. شماره‌تان را نداشتم. تا پنج‌شنبه فهمیدم شهید شده.

تحول دختر بی حجاب در روز تشییع

تشییع جمعه دوم محرم بود. روز هشتم تیر. مردم شهر قدس باشکوه استقبال کردند. خانمی از کنار خیابان می‌گذشت، بنر بزرگ را دید و منقلب شد. گفت: «این جوان برای مملکت شهید شده، من بی‌حجاب در جامعه می‌گردم؟ چادری می‌شوم.» آمد توی جمعیت و چادر خواست. حجابش زینبی شد.


رویا و دعوت به کربلا

(مادر شهید) اولین بار که از لاله‌خیز بازگشتم، چون خواهرانم نمی‌گذاشتند تنها بمانم، چند روز بعد خواهرم به خانه خود رفت. آن شب بسیار به عرشیان اصرار کردم که به خوابم بیاید. بسیار بی‌قرار بودم و مدتها بود ندیده بودمش. روز جمعه، ظهر، ده دقیقه خواب عمیقی مرا در برگرفت. دیدم با تی‌شرت سفید همیشگی‌اش، دوان‌دوان به سمتم آمد. من را نشاند روی شانه‌هایش. گفتم: مامان، روی شانه‌ات نه، پلاتین داخل شانه ات است پسرم، می‌خواهی دوباره آسیب ببینی؟ گفت: نگران نباش، محکم بنشین. با سرعت برق و باد مرا پیش می‌برد. ناگهان با صدای خودم که فریاد زدم عرشیان، دارم می‌افتم از خواب بیدار شدم.

به همسرم گفتم: خواب عرشیان را دیدم. گفت: خیر باشد. فردایش خانم امینیان مجری برنامه لاله خیز تماس گرفت و گفت: مادر عرشیان، خبری شنیده‌ام، بسیار متأثرم. اجازه دارم شماره شما را به کارگردانی بدهم؟ گفتم: اختیار دارید. ساعتی بعد، آقای آشتیانی، کارگردان برنامه «مخاطب خاص» تماس گرفت: مادر عرشیان، برنامه لاله‌خیز را دیدیم، بسیار متأثر شدیم. تسلیت می‌گویم، بلکه تبریک! متوجه شدیم این شهید اولین بار از طریق این برنامه به کربلا مشرف شده گفتم: بله... پرسید تاکنون کربلا رفته‌اید؟ گفتم: نه، گفت: عرشیان به چهلم خود نرسید، ولی وسیله‌ای شد که امام حسین(ع) شما را دعوت کند.

آن‌قدر گریستم. تمام آرزوی عرشیان این بود که روزی با هم به کربلا برویم. این شد بعدها، سوار هواپیما که شدم، از پنجره هواپیما نگاه میکردم و گریان بودم و به پدرش گفتم: دقیقاً با همین سرعت، مرا پیش می‌برد. هنگامی که وارد برنامه شدم و به آن طبقه چهارم با حصار شیشه‌ای رفتم که تمام زیبایی‌های بین‌الحرمین را به تصویر می‌کشید، خود را در آن فضا یافتم و گریستم. کارگردان آن برنامه گفتند: مادر عرشیان، در لاله‌خیز مقاوم‌تر بودی، امروز چقدر دگرگونی! گفتم: این تعبیر خواب پسرم است که مرا بر شانه‌هایش نشاند تا به بلندترین نقطه کربلا بیاورد و این عظمت را بنگرم.

کرامات و حاجت‌گرفتن از شهید

(مادر شهید) آقای زرین فر هر هفته عاشقانه به مزار می‌آید، سنگ‌ها را تمیز می‌کند، شمع روشن می‌کند، گل‌ها را آب می‌دهد. هر وقت می‌رویم، مزار مرتب است. روز مادر بود، به مزار رفتیم. عرشیان هر سال اگر کادویی نمی‌توانست بخرد، حتماً گل می‌گرفت. امسال رفتیم، پسربچه‌ای ده ساله آمد و گفت: خاله، این گل از طرف عرشیان به شما. آن‌قدر منقلب شدم. با خود گفتم: عرشیان، سال‌های قبل خودت می‌گرفتی، امسال این کودک را واسطه کردی. با تمام وجود برای آن کودک دعا کردم.

فردایش، پدر همان کودک در شرکت، دو تن بار روی بدنش ریخت. تمام بدنش کبود شد، ولی نه شکستگی و نه جراحت. گفتند معجزه است که زنده مانده. گویا بار لیفتراک بوده و زیر آن مانده، ولی سالم بیرون آمده. آن مادر بعداً در مسجدی که نام گروه دخترانش را شهید عرشیان افشارمند گذاشته بودند، گفت: من با عرشیان عهد بستم. دعای او باعث شد همسرم سالم بماند و زندگی‌ام را مدیونش هستم.

خانمی دیگر سر مزار سجده کرده بود. گفتم: چه شده؟ گفت: چهار روز پیش با مشکلی آمدم، به عرشیان گفتم تو با معرفتی، گره‌ام را بگشا. امروز حاجتم را گرفتم و جعبه شیرینی آورده‌ام.

اگر عرشیان در آن تصادف از دنیا می‌رفت، امروز من و همسرم راوی زندگی‌اش نبودیم. شهادتش باعث شد این همه انرژی مثبت جاری شود. امروز نشسته‌ایم و قصه زندگی‌اش را روایت می‌کنیم. تاج سری شد بر سر ما، هم برای این دنیا و هم آن دنیا.

سختی‌های پس از شهادت

بعضی می‌گویند: چقدر به شما پول دادند؟ یا شما چه پدر و مادری بودید که گذاشتید پسرتان برود؟ یاحالا زده‌اند به چاه نفت! اتفاقا این چند وقت چند وسیله خانه خریدیم و تا خرخره زیر بار قرض هستیم و همین دیروز به همسرم گفتم: عزیزم، برایت مهم نباشد. این جماعت همیشه چیزی برای گفتن دارند. سپردمشان به خون پاک شهدا.

تقدیم به روح بلند شهید عرشیان افشارمند و تمام پدر و مادرانی که فرزندانشان را در راه عشق به امام حسین(ع) و وطن تقدیم کردند

منبع: مشرق
اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۱۵
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••