به گزارش سراج24؛ به نقل از تارنمای ریسپانسبلاستیتکرافت، با حضور نه تنها یک، بلکه ۲ گروه رزمی ناوهای هواپیمابر که در جایی دور از دسترس موشکهای ایرانی در نزدیکی سواحل عمان در حال چرخش هستند، سوالی که ذهنها را به خود مشغول میکند این است که ایالات متحده با حملات هوایی جدید به ایران قصد دارد چه به دست آورد؟ ترامپ هنوز به ما نگفته است.
آخرین بحران در روابط با ایران، نمونهای است از باتلاق راهبردیی است که نه تنها دونالد ترامپ بلکه پیشینیان او نیز بهطور داوطلبانه وارد آن شدهاند.
این باتلاق بر اساس یک فرضیه واحد و اشتباه شکل گرفته است: این باور که استفاده از نیروی نظامی، چه از راه حملات دقیق از ارتفاع ۱۲ هزار پایی یا حتی حملات گسترده، به نوعی میتواند مسائل سیاسی پیچیده در زمین را حل کند. ایالات متحده امروز در حالی که درگیر این تب بیپایان است، به نظر میرسد که هیچ راهحلی در افق نمیبیند.
این موضوع را میتوان به راحتی به ترامپ نسبت داد. اما حقیقت این است که ترامپ اولین رهبر سیاسی نیست که ظرفیت کمی برای بررسی چگونگی دستیابی به اهداف سیاسی از طریق استفاده از زور دارد، اهدافی که دستکم روی کاغذ باید کشور را نسبت به رقبایش قویتر، ثروتمندتر و امنتر میساخت.
در واقع، تاریخ اخیر نشان میدهد که هیچیک از روسایجمهور نتواستهاند محاسبات سادهای انجام دهند که بتواند راهنمایی برای تصمیمگیریها باشد. اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، قرن بیستم و بیست و یکم نشاندهنده شکست کامل تفکر استراتژیک است که میتوانست رهبران کشور را در تصمیمگیریهای منطقی، از جمله اینکه آیا و در چه شرایطی باید از زور استفاده کرد، یاری کند.
به جای آن، آنچه دیدهایم دستیابی به سریعترین راهحلها از طریق زور و حملات نظامی بوده است، هرچند که هیچ نتیجه مثبت برای کشور در پی نداشته است. این دوران پر است از شکستهای ویرانگر آمریکا.
چه اتفاقی افتاد و چرا؟
مسلما دهه ۱۹۹۰ زمان شروع افول ایالات متحده به سمت این باور بود که حملات دقیق و محدود یا جنگ میتواند به دست یابی به اهداف سیاسی کمک کند و این کار هزینه کمی به دنبال داشته باشد.
در طول این دهه، دولت بیل کلینتون بارها عراق را هدف حملات هوایی و موشکی قرار داد تا به زور صدام حسین را وادار کند که سلاحهای کشتار جمعی فرضی خود را آشکار کند.
چه کسی میتواند حمله موشکی اوت ۱۹۹۸(مرداد ۱۳۷۷ خورشیدی) به کارخانه داروسازی الشفا در خارطوم را فراموش کند که به اشتباه گفته شد مواد شیمیایی مورد نیاز برای اسامه بن لادن را تامین میکند؟ مهم نیست که، مانند سلاحهای کشتار جمعی ناموجود صدام، این کارخانه هیچ مادهای برای القاعده فراهم نکرده بود؛ در عوض، حملات هوایی یکی از تامینکنندگان اصلی داروهای دامپزشکی و انسانی سودان را نابود کرد. واشنگتن هرگز عذرخواهی نکرد، اما بعدها اذعان کرد که هیچ مدرکی برای اثبات این ادعا نداشته است.
با این حال، این محاسبات اشتباه در مقایسه با تصمیمات برای حمله به عراق و افغانستان به ترتیب در سالهای ۲۰۰۱ و ۲۰۰۳(۱۳۷۹ و ۱۳۸۱ خورشیدی) رنگ باختند.
در هر دو مورد، رهبران سیاسی تحت تاثیر احساسات پس از ۱۱ سپتامبر برای انتقام از حملات و ایجاد دموکراسی در مناطقی که هیچگاه دموکراتیک نبودهاند، بر این باور بودند که عملیاتهای سریع و کمهزینه میتواند سیاستهای هر دو کشور را بازسازی کند.
میلیاردها دلار و هزاران کشته از سربازان و غیرنظامیان در پی این تصمیمات، ایالات متحده را وادار کرد تا هر دو کشور را ترک کند، بیآنکه در هیچیک از ماموریتهای خود موفق شود.
در حالی که با توجه به شکستهای عظیم در عراق و افغانستان، رهبران آمریکا و شرکای اروپایی آنها تصمیم به بمباران لیبی در سال ۲۰۱۱(۱۳۹۰ خورشیدی) گرفتند، که در نهایت به کشته شدن معمر قذافی و جنگ داخلی که تا به امروز ادامه دارد، منجر شد.
به نیکی باید اشاره کرد که دولت اوباما در تلاش بود تا روابط سیاسی بهتری با تهران از طریق دیپلماسی برقرار کند و در نهایت توافقی برای محدود کردن برنامه هستهای ایران امضا کرد که بعدها در سال ۲۰۱۸(۱۳۹۷ خورشیدی) توسط ترامپ لغو شد.
اوباما همچنین روابط خود را با کوبا عادی ساخت که بلافاصله پس از ورود ترامپ به کاخ سفید از بین رفت. اما بمبارانهای لیبی و تشدید جنگ پهپادی همه تحت نظر او صورت گرفت.
نمونه دیگری از این لیست ناامیدکننده، تصمیم دولت جو بایدن در آغاز سال ۲۰۲۴(۱۴۰۲ خورشیدی) به بمباران انصارالله یمن بهخاطر حملات آنها به کشتیها در دریای سرخ است.
انصارالله این حملات را برای فشار به (رژیم) اسرائیل به منظور پایان دادن به کشتار فلسطینیها در غزه آغاز کرده بودند. عجیب بود که تصور میشد بمبارانهای ایالات متحده به تغییر رفتار حوثیها منجر خواهد شد.
این حملات تا مارس ۲۰۲۵(اسفند ۱۴۰۳) ادامه یافت تا اینکه ترامپ عاقلانه حملات را متوقف کرد، اما بعد از آنکه میلیاردها دلار و مهمات ایالات متحده هزینه شده بود.
چند عامل پیوسته وجود دارد که این مثالها را به هم پیوند میدهد و ایالات متحده را وارد این باتلاق کرده است. اولین مورد این است که رهبران سیاسی با اعتماد به نفس فراوان به قدرت و استثنائی بودن آمریکا اعتقاد داشتند.
واضح است که بخشی از این اعتماد به نفس نیز ریشه در برتری نظامی این کشور داشت، چیزی که برای کشوری که بیشتر از بقیه جهان بر روی ارتش خود هزینه میکند، قابل درک است.
رهبران سیاسی بر این باور بودند که سلاحهای دیجیتال جدید که با دقت بالا و از فاصله زیاد هدف قرار میدهند، میتوانند دشمنان را به زانو درآورند بدون اینکه یک نظامی آمریکایی کشتهشود.
در نهایت ما به اشتباه باور داشتیم که دشمنان ما ضعیف هستند و ما قوی و برخوردهای مسلحانه بر اساس همین حقیقت ساده و غیرقابل انکار شکل خواهد گرفت. تمام این فرضیات نمایانگر سوفهمی عمیق از شرایطی است که استفاده از برتری نظامی را بهعنوان ابزار اصلی سیاست دنبال میکند.
این تداوم بعضی نگاهها و همینطور سوتفاهمها درباره جنگ و استفاده از قدرت نظامی با یک مساله دیگر همزمان شد: پایین آمدن کیفیت مدیریت روسای جمهور در دوره بعد از جنگ سرد. در کنار آن، تعداد و سطح افرادی چه غیرنظامی و چه نظامی که بهطور جدی در حوزه مطالعات راهبردی فعالیت میکردند هم کاهش پیدا کرد.
به عبارت دیگر، جایگاه متفکران استراتژیک در دولت برای کمک به تصمیمگیری در مورد این مسائل، در طول ربع قرن گذشته به طور پیوسته رو به زوال بوده است. دانشگاهها مسئول بخشی از این مشکل هستند، زیرا مطالعات استراتژیک را از برنامههای تحصیلات تکمیلی خود حذف کردهاند.
برنامههای علوم سیاسی در دانشگاههای معتبر کشور دانشجویان خود را به مطالعات نظری و کمی سوق میدهند؛ دپارتمانهای تاریخ علاقهای به تاریخ نظامی ندارند. کسانی که به این حوزهها علاقه دارند در نهایت در نهادهای فکری واشنگتن جذب میشوند که تحلیلهای آنها مبتنی بر ایدئولوژی و جذب سرمایه است.
ضمن آنکه ظهور نومحافظهکاران در این حوزه، نشاندهندهی یک راه حل پیشپا افتاده نگرانکننده است که بر استفاده از زور برای حل مشکلات استراتژیک مختلف پیش روی کشور متمرکز است و به انحراف چشمانداز فکری در بازار ایدهها کمک می کند.
عملیات علیه ایران؟
هرگونه تحلیل هوشیارانه از رویارویی آمریکا با ایران باید به ما بگوید که اگر به گروه رزم ناوهای هواپیمابر دستور حمله داده شود، نمیتوانند به هیچ هدف سیاسی معنادار یا مثبتی دست یابند.
ایالات متحده میتواند به نیروهای زمینی خود دستور دهد که به نحوی به این کشور حمله کنند، اما آیا کسی هست که باور داشته باشد چنین اقدام افراطی و غیرقابل درکی، با هزینههای وحشتناک، نتیجه مطلوبی به همراه خواهد داشت؟
با این حال، این ملاحظات ظاهرا برای رهبران سیاسی ما رنگ باخته است؛ آنها همچنان به باورهای غلط خود ادامه میدهند که بمباران و جنگ میتواند نتایج مثبتی ایجاد کند، هرچند که این نتایج بهشدت مبهم هستند.
این تعریف دیوانگی است که به بیش از یک ربع قرن پیش برمیگردد: انتظار نتایج متفاوت از اعمال یکسان، بارها و بارها.



