گزارش|

پدری که در یک جعبه چوبی معنا شد

پدری که در یک جعبه چوبی معنا شد

سراج24_زهرا بختیاری: بعد از چهار سال دوری و چشم و انتظاری بی خبری قرارشان بود همدیگر را در معراج ببینند. زکری از خان طومان سوریه می آمد و او از قزوین خانه شان. ما زودتر رسیدیم تا شاهد این وصال شکوهمند باشیم آنطور که می توانیم در تاریخ ثبتش کنیم. مگر چند بار چنین دیدارهایی رخ می‌دهد؟ 

زودتر از خانواده زکریا رسیدیم به معراج. در گوشه سالن استخوان های 22 شهید دیگر در تابوتهای چوبی آرام گرفته بودند. هیچ کدام نام و نشانی نداشتند جز اینکه کجا و در چه عملیاتی به شهادت رسیدند. همه شان برای ما گمنام بودند و بیشتر از سه دهه بی هیچ هیاهویی در کنار هم زیر خاک های جنوب آرمیده بودند. شهدایی که معلوم نبود حالا که برگشته اند پدر و مادری هست در آغوششان بگیرد یا نه؟ هرچه بود آنها به مدد دستان خاکی بچه‌های تفحص مثل دری از زیر خاک پیدا شده بودند و احتمالا بعد از انجام آزمایشاتی مشخص شود خانواده شان کجا هستند و می‌روند تا چشم و چراغ یک محل باشند. 

کسانی که آنجا بودند با دیدن این تابوت ها لحظاتی تا آمدن خانواده زکریا با این شهدا نجوا می‌کردند. صدای مداحی هم در فضا پیچیده بود و راستش را بخواهید دل هر حاضری را در آن جمع به هیجان وا می‌داشت. 

زکریا در اتاقی داخل همان سالن به انتظار خانواده‌اش بود. خواستیم تا قبل از دیدار با آنها لحظاتی پیکر بی جانش را در آغوش بگیریم اما نخواست یا نشد؛ نمی‌دانم. 

اذان ظهر را که گفتند خانواده از راه رسید و نماز جماعت برپا شد. کنار مادر و همسر زکریا نشستم. هر دو با سکینه زیبایی در ظاهر سعی می کردند قلبی را که داشت از سینه بیرون می زد مهار کنند. دختری 9 ساله با چادر و یک ماسک کاملا دخترانه گوشه ای نشست و پسر بچه ای 4 ساله فارغ از همه آنچه در اطرافش می گذشت با دیگر بچه های اقوامشان که خانواده زکریا را همراهی می کردند مشغول بازی و شیطنت بود. یک لباس نظامی تنش کرده بود تا وقتی پدر را برای اولین بار و آخرین بار می بیند یک سلام نظامی به او بدهد. 

از او پرسیدم این لباسی که پوشیدی لباس سربازی است؟ خودش را جمع و جور کرد و گفت نه من پلیسم و دزدها را میگیرم. حتی اگر نمی‌دانستی هم با دیدنش می‌فهمیدی پسر زکریاست. محمد صدرا زیاد شبیه پدرش بود. 

از مادرش پرسیدم می‌داند برای چه آمده اینجا؟ اصلا مفهوم واژه پدر را درک می‌کند یا برایش سوال شده بابا یعنی چی؟ مادرش گفت بله چند باری پرسیده و فاطمه با زبان کودکانه خودشان سعی می‌کند در قالب خاطراتی که در ذهنش مانده به او بگوید پدر یعنی چه؟ وقتی محمد صدر به دنیا آمده بود پدر دو ماهی می شد که از بهشتی شدنش می‌گذشت. 

تا خادم معراج خانواده را راهی سالن دیدار کرد تا زکریا بیاید، مادربزرگ سریع لباس های محمدصدرا را مرتب کرد و قرص قدم برداشت. همه خانواده با شاخه گلی کنار دیوار ایستاده بودند و لحظاتی بعد خادم با اجازه از خانواده زکریا اذن گرفت که پیکر پسر را بیاورد. 

در باز شد و تابوت پسر روی شانه های چهار سرباز با احترام به سمت خانواده آمد. با خودم فکر می کردم حالا که لحظه وصال رسیده است الان باید دوید تا ثانیه ای هدر نرود اما انگار خانواده دلتنگ شهید شیری پای دویدن نداشتند. نه اینکه نخواهند مسخ وجود پسر شده بودند. حالا فقط نگاه ها بود که سریعتر به زکریا رسید و اشک به پایش ریخته شد. 

تابوت که به زمین گذاشته شد مادر اول از همه پر کشید و پدر دستی لای موهای سپید خود برد و به پای زکریا نشست. همسرش کلافه از اشک هایی بود که امان نمی دادند او چهار سال دلتنگی را با نگاهی تمام کند. 

پرچم ایران را از روی تابوت برداشتند. حالا دیگر بی پرده می شد او را ملاقات کرد. محمدصدرا بالا سر یک پیکر سفید پوش که معلوم نیست چقدر از پدرش در آن گذاشته شده بود دست می کشید و گلی کوچک روی او گذاشت. ای کاش می شد فهمید در ذهن کودکانه اش چقدر آنچه می دید با ذهنیتی که از پدر در فکرش داشت قرابت دارد. 

اما فاطمه!

دست هایش را روی پیکر پدر می کشید و در دل با او حرف می زد. مادرش می گفت خیلی در این سالها بی تابی کرده و چون پیکر پدر را نیاورده بودند هنوز هم امید داشت شاید پدرش زنده باشد. مادر می‌گفت: گاهی از من می پرسد مامان نکند مثلا بابا را اسیر کرده باشند؟ 

معلوم نبود این واقعیتی که حالا مقابل چشمان کودکانه اش قرار داشت بهتر از آن سراب امید بود یا آنچه می دید به جان او گوارا آمده بود. 

چند لحظه ای که گذشت مادر دوباره به یاد ایام کودکی زکریا را در آغوش گرفت و به زبان ترکی لالایی می‌خواند... 

حالا دیگر شهید مدافع حرم زکریا شیری جایی نزدیک خانواده اش در قزوین آرام گرفت تا هر پنجشنبه دیدارشان را با هم تازه کنند. 

اى کاروانى را مسافر نام کرده

ما را پرستوى مهاجر نام کرده

دانى که مرغان مهاجر نقشبندند

در غربت ار آزاد اگر نى، در کمندند

دانى که مردان مسافر کم‏ شکیب‏اند

گر در زمین، گر آسمان، هر جا غریب‏اند

دانى غریبان را دماغ رنگ و بو نیست

در سینه‏ هاى تنگشان ذوقى جز او نیست

دانى که در غربت سخنها عاشقانه است

این قصه را با من بخوان، باقى فسانه است

اخبار مرتبط

شهیدی که سر جدا به آسمان پر کشید

یادواره شعر فخر ایران گامی موثر در معرفی شهید فخری زاده است

نماهنگ شلیک؛ ادای دین بچه‌های مسجد به شهید فخری‌زاده

0 نظر

ارسال نظر

capcha