گفت‌وگو با نویسنده کتاب بلدچی:

بلدچی، قسمتی از تاریخ جنگ لرستان است

بلدچی، قسمتی از تاریخ جنگ لرستان است

به گزارش سراج24، بلدچی ضمن احیای یاد و نام رزمندگان لرستان در جبهه­ ها، به علت حضور مستقیم اسماعیل سپهوند در عملیات­ها توانسته خود را به عنوان یک سند دسته اول تاریخی در دفاع مقدس معرفی کند. این کتاب ارزشمند حاصل سال­ها تلاش مولف در راستای گردآوری، ثبت و تدوین خاطراتش است. در گفت­ و­گوی معصومه عباسی با  اسماعیل سپهوند سعی بر آن شد که پشت صحنه تدوین این روایت بلند را به خوانندگان این سطور بنمایانیم.

چه شد که به فکر ثبت خاطراتتان افتادید؟

ابتدا به فکر مکتوب کردن خاطراتم نبودم. ضمن اینکه بعد از جنگ نشستم یک مقدار از خاطراتم را نوشتم، البته به صورت خیلی کلی. گذشت و ادامه ندادم. چون من در تمام صحنه­های عملیات­های لشکر ۵۷ بودم، خیلی­ها پیشنهاد می­دادند که خاطراتم را ثبت کنم. اما من قبول نکردم تا سال ۸۶ و ۸۷٫

چرا اینقدر دیر به فکر ثبت خاطراتتان افتادید؟

اول به این علت که فرهنگش در استان ما نبود. دوم اینکه نهادی نبود که مجری این کار باشد و بخواهد خاطرات را جمع کند. یکی هم اینکه من فکر نمی­کردم خودم بتوانم این کار را انجام دهم. بلاخره تقدیر بر این بود که خاطراتم را ثبت نکنم. ضمن اینکه در استان خودمان کسی به این فکر نبود. نه فرماندهان سپاه به فکر بودند. نه حوزه هنری به فکر بود. نه اداره ارشادی بود. نه چیزی به اسم حفظ آثاری وجود داشت. تا زمانی که آقای ناصر فرید رییس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان شد.

از چه زمانی به طور جدی شروع به ثبت خاطراتتان کردید؟

از سال ۸۸ قبل از آن چند جا به عنوان کارشناس ثبت خاطرات و نقد کتاب­ها دعوت شدم. از طریق حفظ آثار و سازمان تبلیغات اسلامی. من آنجا به عنوان کارشناس نظامی حضور داشتم و صحبت­هایی کردم. آنجا بود که خیلی از داستان­نویس­هایی که در جلسه حضور داشتند، آمدند اصرار می­کردند که چرا خودت نمی­نویسی؟ در همان جلسات یک کتاب به من دادند که من را به نوشتن ترغیب کرد. قبل از این کتاب هر چه کتاب می­خواندم، هیچکدام به دلم نمی­نشست. یا غلو بود یا کم بود یا…

چه کتابی بود که شما را به نوشتن ترغیب کرد؟

کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه که مولف آن احمد دهقان بود. با این که رمان بود اما خیلی به واقعیت نزدیک بود. چون براساس خاطرات یکی از رزمندگان هم نوشته شده بود. مطالعه کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه این جرات را به من داد که شروع به نوشتن کنم. بعد هم بچه­های داستان­­نویس خرم‌آباد نوشته­‌هایم را دیدند. نظرشان این بود که ادامه بدهم و بنویسم. تا سال ۹۱ و ۹۲ می­نوشتم. دیگر من کارم تقریبا تمام شده بود که با بعضی از داستان­ نویس­ها، از جمله آقای کرم­رضا تاجمهر، ارتباط برقرار کردم. بعد هم با آقای سامان سپهوند، مسئول دفتر فرهنگ و مطالعات پایداری حوزه هنری آشنا شدم.

وقتی که شروع به نوشتن کردید، از چه روال و روشی برای گردآوری، ثبت و تدوین خاطراتتان استفاده می-کردید؟

ابتدا محفوظاتم را روی کاغذ آوردم. در مسیر نوشتن در رابطه با تاریخ اتفاقات با مشکل رو به­ رو می­شدم. برای بعضی از ماموریت­های لشکر ۵۷ هیچ سند، مدرک و حکمی وجود نداشت. برای رفع این مشکل باید با هم­رزمانم صحبت می­کردم. گاهی از روی تاریخ مجروحیت بعضی از رزمندگان، تاریخ اتفاقات دیگر را پیدا می­کردم. تنها راهی که به ذهنم می­رسید، همین بود. روی تاریخ اتفاقات خیلی کار کردم. دیده بودم که در بعضی از کتاب­ها، مثل کتاب هم ­مرز با آتش، اشکالاتی درمورد تاریخ اتفاقات وجود دارد. در بلدچی نباید مرتکب این اشتباهات می­شدم. بعد از مدتی هم یک­سری اسناد به دستم رسید. مثل اسناد هدایت عملیات­ها؛ اسناد جلسه­‌های قبل از عملیات‌­ها و جلسه‌های بعد از عملیات­ها و…

از طریق سپاه به دستتان رسید؟

خیر.

پس از چه طریق اسناد را پیدا کردید؟

بعضی­هایشان را از طریق بنیاد حفظ آثار. یک کار خوبی هم انجام دادم و تمام نقشه­‌های جنگ را جمع آوری کردم. زمانی عده­ای تمام نقشه‌­های سپاه را سوزاندند. متاسفانه به اندازه یک اتاق شش متری کالک و سند و نقشه را سوزانده بودند!

زمانی که هنوز شروع به نوشتن نکرده بودم تمام نقشه­ه‌ای جنگ را جمع کرده بودم. بعدا که شروع به نوشتن کردم نقشه­‌ها را به دیوار اتاقم چسباندم. دقت می­کردم که نام مکان­ها، مسافت‌­ها و ارتفاعات را درست بنویسم. بعضی تاریخ­ها را هم از روی تقویم­‌های قدیمی پیدا می­کردم. با آقای احمد بیرانوند هم آشنا شده بودم. جلد یک را ایشان ویرایش کرد. از ایشان خیلی یاد گرفتم.

به نظر من یک تدوین­گر باید داستان نویس خوبی هم باشد. من یاد گرفتم از تکنیک‌­های داستان نویسی مانند تعلیق، شخصیت­ پردازی و… استفاده کنم که کارم کشش لازم را داشته باشد.

با سامان سپهوند هم ارتباط داشتم، سامان هم نوشته­‌هایم را خواند و خیلی زحمت برای چاپ کتاب کشید. با توجه به وضعیت استان، اگر ایشان نبود، کتاب چاپ نمی­رسید.

در جمع داستان­ نویس‌­های استان با یکی از دوستان به اسم آقای محمد قنبری آشنا شدم. یک گروه چهار نفره تشکیل دادیم از آقای قنبری و همسر ایشان و پسرعموی ایشان که هر سه نفر نویسنده هستند. از دو سه سال قبل، هفته ای یک بار در منزل آقای قنبری جمع می­شویم و نوشته­ هایم را بازخوانی می­کنیم. آن­ها اشکالات و ابهامات کتاب را خیلی خوب مطرح می­کنند و من اشکالات را رفع می­کنم.

یک مطلب دیگر این­ که کتاب­هایی که نوشته می­شوند معمولا فقط شهدا را معرفی می­کنند و در معرفی شهدا هم کمی بزرگ­نمایی می­کنند. ولی من سعی کردم در معرفی شهدا، بزرگ­نمایی نکنم و هم­چنین رزمندگانی که در جبهه شهید نشدند را هم معرفی کنم. در جلدهای سه و چهار بلدچی این را بیشتر خواهید دید.

من در کتابم به قول فردوسی می­گویم: فریدون فرخ فرشته نبود!/ ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت این نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی.

هیچ کدام از ما رزمنده­‌ها فرشته نبودیم. آدم­‌های عادی بودیم. من زمانی که به جبهه رفتم، بچه بودم. آرام آرام با برخورد با رزمنده­‌ها و… یک سیر تکامل را طی کردم. یک بچه که به جبهه رفته را از پایین­ترین سطح تا جایی که رسیده را نشان داده­ام.

یکی از ویژگی­‌های برجسته بلدچی ذکر فوق­العاده جزییات وقایع است. با توجه به اینکه شما از فضای جبهه و جنگ فاصله گرفته بودید، چطور توانستید جزییات را با این دقت ثبت کنید؟

کارِ ما مثل کارِ گردان­‌های پیاده نبود. به خاطر فضای کاری ما در اطلاعات عملیات، زمانی که به شناسایی می­رفتیم، می­‌بایست با تمام وجود منطقه را درک کنیم. خیلی از مناطق را با دوربین ذره به ذره نگاه می­کردیم. نقشه­ ها را تجزیه و تحلیل می­کردیم. دوباره می­رفتیم دیدگاه برای دیده­ بانی. شب­های متوالی طول می­کشید تا منطقه ه­ایی را شناسایی کنیم. با این همه رفت و آمد، با منطقه خو می­گرفتیم. بعد باید برای مسئول اطلاعات و فرمانده لشکر و گروه­های دیگر و فرماندهان گردان­ها و… توضیح می­دادیم. به این صورت اطلاعات شناسایی برای ما بارها تکرار می­شد.

نکته خیلی مهم دیگر اینکه بعد از جنگ برای تفحص پیکر شهدای لشکر دوباره به همان مناطق رفتم. یادم می­آید، فقط سه ماه در منطقه چذابه بودیم. در طی مدت تفحص تمام اطلاعات مناطق دوباره برایم یادآوری و تکرار شد. در جمع ­های دوستانه با رزمندگان هم خاطراتم را تعریف می­کردم و دوباره تکرار و تکرار و تکرار…

ثبت و تدوین دو جلد اول بلدچی چقدر طول کشید؟

دقیق نمی‌دانم. چون من چهار جلد را آماده داشتم، بعد رفتم دنبال چاپ. این کتاب­ها بعد از نوشتن باید چندین بار بازخوانی شوند. هر جلد بلدچی را شاید دو سه سال باید وقت گذاشت تا آماده شود. بلدچی خیلی کار دارد. سعی می­کنم روی جزییاتش هم با دقت کار کنم. گاهی برای پیدا کردن اسناد و مدارک باید به شهرهای دیگر مثل کرمانشاه می­رفتم. حالا چه اسنادی؟ یک، دو یا سه خط! من ضمن اینکه دارم کتاب خودم را می­نویسم، اسناد را هم جمع ­آوری می­کنم. البته برای دیگر پژوهشگران هم تبدیل به مرجعی برای اسناد خواهد شد تا اگر کسی خواست تاریخ ها را پیدا کند، به راحتی دسترسی داشته باشد. دقت زمان رخداد وقایع در بلدچی گاهی در حد دقیقه است. مثلا ساعت پنج و چهل و دو دقیقه خط شکسته شد.
زمانی من به فرمانده لشکرها و مسئول واحدهای قدیمی گفتم بگردید یک ایراد پیدا کنید. آقای کشکولی که خیلی با دقت خوانده بود، خودش گفت اقا پیدا نکردم! گفتم چرا! در دو جا اشکال دارد. گفت کجا؟ گفتم فلان جا به جای گردان مالک اشتر نوشته محرم. آن را هم من نوشتم ولی ویراستار اصلاح نکرده است.
یکی از  مطالبی که به ذهنم می­رسد این است که راستی­ آزمایی خاطرات خیلی مهم است. البته کار بسیار بسیار سختی است. من سعی کردم بلدچی قابل راستی­آزمایی باشد و هیچ کدام از این ایراد و اشکال­‌ها را نداشته باشد. ضمن اینکه حتما ایراد و اشکال هست؛ اما ایراد و اشکال کارهای من بیشتر ویراستاری است که در جلدهای جدید سعی کرده‌ام برطرف کنم.

در مسیر ثبت و تدوین خاطراتتان چه تلخی­هایی را پشت سر گذاشتید؟

وقتی که کارم را شروع کردم خیلی از دوستان می گفتند: «بابا حوصله داری؟ بیکاری؟ بیا برو دنبال پول درآوردنی… این چیه؟ بعد از سی سال می‌خوای بنویسی؟!» یک بار معاون وقت سپاه استان خیلی رک به من گفت: «بیکاری؟! این چه کاریه که می‌خوای انجام بدی؟!» بیشترین بی­ مهری­‌ها به من شد. ولی من ادامه دادم و کسی جلودارم نبود. جز حوزه هنری، هیچکس حمایتم نکرد. الان هم همین­طور است.

یکی دیگر از مواردی که هست، متاسفانه حق تالیف مولف را نمی­دهند. الان نزدیک دوسال گذشته است، از ده درصدی که قرار بوده بدهند، هنوز یک ریال نداده­اند. یکی از مصیبت­های مولف همین است. اما من نیت کرده­ام تمامش کنم و بجز بلدچی، کارهای دیگری هم برای تدوین دارم. ولی خب این مشکلات هم بر روند کار تاثیر دارند.

در زمان تدوین کتاب، یادآوری خاطرات دوستان شهیدتان شما را ناراحت نمی­کرد؟

منزل ما یک زیرزمینی دارد. تصمیم گرفتم برای نوشتن به آنجا بروم. یادآوری خاطرات دوستان شهیدم ناراحتی دارد اما اینجا آزاد هستم. اگر بخواهم گریه کنم، راحت می­توانم گریه کنم و اگر بخواهم بخندم، راحت می­توانم بخندم. یک مدتی هم بود که چون زیاد با خاطرات درگیر بودم، اکثر شب­ها خواب می­دیدم. الان هم گاهی همین­طوری هست. این کار برای من لذت­بخش است. چون می­دانم مثلا حسین منصوری از این شهر رفته، ولی حالا زنده شده. علیراست رفته ولی حالا زنده شده. ضمن اینکه ناراحت­کننده است اما وقتی نتیجه کار را می­بینم، برایم لذت­بخش است.

کتاب در مسیر چاپ حذفیات هم داشت؟

بله، جلد اول حذفیات داشت. پنج شش صفحه را حذف کردند.

من خیلی از مسایل را رک و پوست کنده گفته بودم. اما در ادامه مسیر یاد گرفتم چطور بنویسم که حذف نکنند. به همین خاطر در جلد دوم دیگر حذفی نداشتیم. البته محیط حوزه هنری هم خیلی بهتر است نسبت به بقیه جاها.

بلدچی تقریبا نیمه راه را در مسیر چاپ طی کرده. بازخوردی که از مخاطبین راجع به کتاب گرفته ­اید چطور بوده؟ آیا مخاطبین توانسته­اند با خاطرات شما ارتباط برقرار کنند؟

یک کانال هست در تلگرام به اسم بلدچی. نظر تعدادی از خوانندگان کتاب در آنجا گذاشته شده، می‌­توانید ببینید. البته با مردم هم در ارتباط هستم. بیش از آن چیزی که خودم فکر می­کردم تاثیرگذار بوده. مثلا یک خانمی تماس گرفت و گفت: «من در فلان جا، حسین که جلو بوده و شما نفر دوم بودی، من نفر سوم پشت سرتون بودم. یعنی باهاتون بودم تمام مدت. درطول مطالعه کتاب من فکر می­کردم که خودم باهاتونم».

از نظر مخاطبین مهم­ترین نقاط قوت و ضعف بلدچی چه بوده؟ آیا به شما منتقل شده؟

تنها اشکالی که از این کتاب می­‌توانند بگیرند، بحث ویراستاری در جلد اول است. بعد از چاپ جلد اول چند جا جلسات نقد برگزار کردند که من هم به عنوان نویسنده حضور داشتم. اشکالاتی که به کتاب می­‌گرفتند اشکالات ویراستاری بود. در جواب می­گفتم من خودم ایراد از این کتاب می­دانم که بجز خودم هیچ کس نمی­داند! ضمن اینکه این ایراد به ویراستار کتاب برمی­گردد. مثلا ویراستار همه ماشین­‌ها را «خودرو» نوشته بود… مثلا من نوشته بودم سوار عقب لندکروز شدیم. ویراستار نوشته بود سوار خودرو شدیم! من نوشته بودم سوار مینی­بوس یا سوار عقب کمپرسی شدیم، ویراستار نوشته بود سوار خودرو شدیم! حالا شما فکر کنید در زمستان که دو متر برف روی زمین جمع شده کسی برود عقب کمپرسی! این وضعیت حتما با خودرو تفاوت دارد. من خودم هم می­دانم که ایراد ویراستاری دارد. یک مورد همین بود که گفتم. البته کسی نمی­داند، مگر اینکه از خودم شنیده باشد!

یکی از حسن­های کتاب هم که در جلسات نقد مطرح می­شود، «زبان» کتاب است. می­گویند وقتی کتاب را می­خوانیم معلوم است که شما لر هستید.

سهم ادبیات در کتاب بلدچی چقدر است؟ سهم تاریخ چقدر؟

بلدچی را می‌­شود به یک مثلث تشبیه کرد. یک ضلعش ادبیات و یک ضلعش تاریخ است. یک ضلعش هم خاطره است. خودم این­طور احساس می­کنم. کسی نمی­تواند به کتاب اشکال تاریخی بگیرد. زاویه دید انسان ۱۲۰ درجه است. من دیده­های خودم را نوشته­ام و گاهی هم شنیده­ها. کاری با پشت سرم نداشته­ام ببینم چه شده!

ولی سهم ادبیات در کتاب من زیاد است. من یاد گرفتم چطور فلش بک بزنم در داستان. چطور از تعلیق استفاده کنم. چطور شخصیت­پردازی کنم. چطور فضاسازی کنم. استفاده از این ابزارها را از ادبیات یاد گرفته­ام.

آیا اگر بلافاصله بعد از جنگ خاطراتتان را ثبت می­کردید، به همین شکل می­شد؟ یا گذر زمان در ثبت خاطرات بر ضعف یا قوت بلدچی اثرگذار بوده؟

خیر. فکر نمی­کنم این اثر می­شد. آن زمان هیچ یک از این امکانات و تجهیزات نبود. آن زمان اسناد نبود. هیچ کدام از این سندها را نداشتم. قسمت نبود که من آن موقع بنشینم و بنویسم. الان خیلی بهتر شده. دسترسی به اسناد راحت­تر است. ضمن اینکه گذر زمان یک مقداری مشکل­‌ساز هست. ولی با همین گذر زمان هم اگر کسی بخواهد و روی این کار تمرکز کند، ذهن انسان مثل کامپیوتر که میزنی مطالبی که حذف شدند بالا می­آیند، حوادث را به خاطر می­آورد. به نظر خودم اگر آن موقع می­نوشتم، به خوبی الان نمی­شد. چون نه فضای این کار وجود داشت، نه من خیلی چیزها را یاد گرفته بودم و نه کسی بود که به من یاد بدهد. به نظر خودم تقدیر این بوده که این­قدر طول بکشد.

قطعا اگر کسی ده سال پیش این کتاب را با این کیفیت انجام می­داد، مثل بمب صدا می­کرد. یکی از معضلات و مشکلات ما این است که کسانی که در راس کار هستند، درست کار نمی­کنند. امسال کانون بازنشستگان لرستان، کتاب را فرستاد برای انتخاب نخبه­ها در نیروهای مسلح کشور. از نیروهای مسلح استان لرستان فقط کتاب من توانست مقام اول را در کشور به دست بیاورد. یکی از این معضلات همین است که زیاد به داشته­های خودمان اهمیت نمی­دهند و سعی نمی­کنند که این­ها شناخته شوند.

مهم­ترین تجربیات شما در حوزه تاریخ­ نگاری دفاع مقدس چیست؟

شما اگر بخواهی درمورد عملیات­ها مطلب بنویسی باید تمام زیر و بم و ریز مسائل را بدانی. باید بدانی نقشه چیست؟ مسیر رفت و آمد نیروها را بدانی. من حتی ارتفاعات محلی را هم در کتاب ذکر کرده­ام. باید کامل بر جغرافیای مناطق عملیاتی مسلط بود.

تاریخ­ها باید دقیق باشند. باید کمتر تجزیه و تحلیل در کتاب باشد. نویسنده باید به تجزیه و تحلیل کاری نداشته باشد. فقط مشاهدات و مطالبی را که گفته­ اند، ثبت و ضبط کند.

نقش خانواده شما در تدوین بلدچی چه بود؟ همسر محترم و فرزندانتان چقدر شما را همراهی کردند؟

از وقتی شروع به نوشتن کردم، دیگر در منزل مسوولیت آن­چنانی بر روی دوشم نیست. خیلی از خریدها و کارها را خودشان انجام می­دادند. اگر خانم نبود، بچه‌ها نبودند و کمک نمی­کردند، قطعا نمی­توانستم بنویسم. کمک کردند که من بتوانم راحت­تر بنویسم.

آینده بلدچی را چطور می­بینید؟

از همان روز اول که کارم را به آقای تاجمهر نشان دادم، خب یک کار ناپخته و خامی بود، ایشان گفت که آینده کار خیلی روشن است.

کار را به آقای علیرضا کمری که یکی از نویسندگان و پژوهشگران برجستۀ این عرصه هستند نشان داده­ام. با وجود مشغله ه­ای که ایشان دارد، کارم را مطالعه و اشکالات کار را بیان کرد. آقای کمری می­گفت، از روی جلد یک و دو بیش از ۲۰۰ فیلم­نامه می­توان نوشت. خودم هم به آینده امیدوارم. ان شاالله که بلدچی خوانده شود.

کتاب بلدچی را به کدام یک از دوستان شهیدتان تقدیم می­کنید؟

من کتاب را برای تاریخ نوشته­ام. تقدیم کردن به اسم، فایده ندارد. این که شهدا معرفی می­شوند، خیلی مهم است. همه شهدا در این کتاب سهم دارند. اینکه روی کتاب ننوشتم تقدیم به چه کسی، چون کتاب متعلق به همه است. بلدچی، یک قسمت از تاریخ جنگ استان لرستان است. تقدیمش می­کنم به همه مردم ایران.

کدام شهید بیشترین تاثیر را بر روی شما گذاشته؟

واقعیت این است که من با همه شهدا دوست بوده­ام و از هرکدام چیزی یاد گرفته­ام. از توکل یک چیز، از حسین یک چیز و… شاید بعضی­ها بگویند من خیلی تحت تاثیر شهید حسین منصوری بوده­ام. ولی به نظر خودم این­طور نبود. فقط اینکه ما همیشه در یک گروه بوده­ایم. آقای شاهرخی زمانی با من تماس گرفت و گفت: «چرا از توکل کم نوشتی؟» گفتم: «مقصر شما بودید! چون هیچ موقع من رو توی گروه توکل نمی­نداختین. همیشه من در گروه حسین بودم». ایشان گفت: «حرفت منطقی و درست است… مقصر من هم نبودم، مقصر حسین بوده! همیشه قبل از تقسیم­‌بندی­‌ها می­آمد و می­گفت اسماعیل در گروه من باشد».

اگر زیاد از حسین نوشتم، به این خاطر بود که همیشه در یک گروه بودیم. همیشه با هم بودیم.

من ضمن اینکه می­گویم از هر کدام چیزی یاد گرفتم، ولی خودم می­دانم که شاگرد تنبلی بوده­ام و هیچ چیز از شهدا یاد نگرفته­ام.

به کدام یک از رفقای دوران جنگ و جبهه پیشنهاد می­دهید خاطراتش را بنویسد؟

من به خیلی­ها پیشنهاد داده­ام. تا الان هم خودم با دو سه نفر که سوژه­های خوبی بودند، مصاحبه کرده­ام.

به همه پیشنهاد می­دهم که حتما بنویسند. نمی­دانم کتاب عباس دست طلا را خوانده­اید یا نه؟ این کتاب خاطرات یک صافکار است. حتما لازم نیست که کسی جز نیروهای اطلاعات عملیات یا تخریب یا نیروهای پیاده باشد که خاطراتش را بنویسد. در جنگ، حتی یک آشپز هم می­تواند خاطراتش را ثبت کند. به هر کسی که یک روز هم در جنگ بوده پیشنهاد می­دهم که خاطراتش را بنویسد.

الان مشغول چه کاری هستید و برای بعد از اتمام بلدچی چه برنامه­ای دارید؟

من دو سه تا کار از خاطرات دوستانم دارم که در حال انجام آن­ها هستم. ضمن اینکه بلدچی هم هنوز تمام نشده و فعلا کار دارد. خودم احساس می­کنم اگر بلدچی تمام شود باید بروم فیلم­ نامه ­­نویسی آموزش ببینم. چون بلدچی یک نوع فیلم­نامه هم هست. حالا با یک تغیراتی می­توان آن را تبدیل به فیلم­نامه کرد. به همین خاطر دوست دارم فیلم­ نامه ­­­نویسی یاد بگیرم که بتوانم این کار را انجام دهم.

 اگر حرف ناگفت‌ه­ای مانده، بفرمایید…

متاسفانه در استان ما هیچکس بنا ندارد که در این زمینه کار کند. در کرمان بروید صدها عنوان کتاب چاپ شده. اصفهان، تهران و بقیه استان­ها هم همین­طور. این کارها هم هزینه بردارند. مثلا اگر می­روم کرمانشاه دنبال اسناد، نباید از جیب خودم خرج کنم و با ماشین خودم بروم! تا همه نهادها هم آستین همت بالا نزنند این کار درست نمی­شود. امیدوارم روزی بیاید که جوان­ترها با خیال راحت در این زمینه­ها کار کنند. ضمن اینکه خیلی هم دیر است و زمان در حال از دست رفتن است.

در آخر به همه کسانی که در این زمینه کار می­کنند، خسته نباشید می­گویم.

انتهای پیام/

اخبار مرتبط

رونمایی از کتاب زندگی‌نامه شهید مدافع حرم شهید مهدی ثامنی‌راد

دو کتاب «راز احمد» و «سی و هفت سال»، از سال ها اسارت روایت می‌کنند.

افتتاح کتابخانه «شهید ابراهیم هادی» توسط گروه جهادی شهدا

0 نظر

ارسال نظر

capcha