در گفتگو با بریانت ولش مطرح شده است؛

بررسی سلامت روان آمریکاییان!

بررسی سلامت روان آمریکاییان!

به گزارش سراج24، ما هر روز از پشت عینک سیاست به اخبار و رویدادهای رخ داده نگاه می کنیم. فرض کنید که اگر سعی کنیم تمام این ها را به جای سیاست از پشت عینک روانشناسی نگاه می کردیم چه می شد؟ فرض کنید که می توانستیم ساحت سیاسی را پشت سر بگذاریم و به این فکر کنیم که چگونه مورد دستکاری قرار گرفته ایم و هنوز هم می گیریم؟
چه می شد اگر می فهمیدیم که پرزیدنت دونالد ترامپ تنها یک نشانه از وجود یک زیرساخت روانی عمیق تر در کشور ماست که در حال فروریختن است؟ زیرساختی که به ناگزیر ما را دربرابر تاکتیک های سیاسی تفرقه افکنانه چنین آسیب پذیر می کند.
مهمان این هفته ما دکتر بریانت ولش روانشناس و وکیل است. او درکتاب خود «حالت سردرگمی» می نویسد که این مسائل نه مربوط به سیاست، بلکه مربوط به سلامت روان آمریکاییان است.
گفتگویی انجام داده ایم با ولش درباره تاثیر دراز مدت اشکال پیچیده دستکاری های سیاسی که امروزه در ذهن مردم صورت می گیرد، مسائلی که توانایی ما را برای پرداختن جدی به مشکلات مدرن از ما سلب کرده است. ولش توضیح می دهد که در یک عصر تغییرات دمادم و یورش فناوری، چگونه ما به شکل خاصی  مستعد پارانویا، سردرگمی جنسی و رشک و حسد شده ایم و چگونه از این چیزها به سادگی می توان برای تضعیف کردن توانایی کارکرد منطقی ما استفاده کرد.
در تئوری های ولش ما می توانیم دلیل ریشه ای قدرت گرفتن گروه های متعصب مذهبی و اینکه چرا ایده های علمی و منطقی مدت ها پذیرفته شده به ناگهان اکنون زیرفشار گرفته اند مشاهده کنیم. به گفته ولش نیمی از آمریکاییان امروز «دلالت گرا واپسگرا» هستند و می گوید که ما اکنون از نوعی صدمه روحی جمعی نیز رنج می بریم.
جف: به رادیو کی چه چرا خوش آمدید. من جف شچتمن هستم. اد مارو در مورد مک کارتی به ما یادآوری کرد که جو نفرت و پارانویایی که در زمان وی کشور را فرا گرفت در این دوره ایجاد نشده بود، او فقط توانسته بود با موفقیت از آن بهره برداری کند.
 بخش عمده ای از حرف های او را درمورد جو سیاسی فعلی که در آن زندگی می کنیم نیز می توان زد. این دونالد ترامپ نبود که یک فرهنگ واقعیت تحریف شده، جنون و فقدان همدلی را به وجود آورده، بلکه او و دیگران با موفقیت از آن بهره برداری کرده اند و صراحتا بگویم که این کار ساده ای نیز بوده است. در یک عصر اضطراب، تغییرات افراطی و پارانویا، سیاستمداران و جو رسانه ای ما چیزی را خلق کرده اند که استیو جابز از آن تحت عنوان حوزه تحریف واقعیت نام می برد. هرچند که جابزبا بهره برداری از همین واقعیت توانست محصولاتی فوق العاده را در اختیار ما قرار دهد، اما دیگران از آن برای تفرقه انداختن بین ما، برای تشدید بدوی ترین ترس های ما، به منظور دست درازی به فضای خصوصی ما و بهره بردن از آن با هدف فروختن تعصب و تحجر به ما بهره برداری می کنند.
به طور خلاصه این است وضعیت روانی امروز آمریکا. برای انداختن نگاهی عمیق تر به این وضعیت در حضور دکتر بریانت ولش هستم. او بیشتر از30 سال است که به عنوان روانشناس بالینی در سطح کشور شناخته شده است. او پیش از گرفتن دکترای خود در روانشناسی بالینی، دانش آموخته حقوق دانشگاه هاروارد است. خوش آمدید دکتر ولش.
ولش: ممنون از دعوت شما
جف: شما در اصل پیش نویس اول کتاب را در سال 2008 نوشتید. در آن مقطع مهم ترین چیزی که در ناخودآگاه آمریکایی می دیدید چه بود؟
ولش: خب من مدتی در واشنگتن کار کرده و در زمینه پیشبرد مراقبت های بهداشت روانی لابی کرده بودم. هم در واشنگتن  وهم در رسانه ها با ظهور فاکس نیوز و کارزارهای سیاسی و اجتماعی منفی، تغییری اساسی در جو سیاسی پدیده آمده بود که بسیار اساسی بود. من دغدغه کمتری نسبت به سیاست هایی داشتم که به این وضعیت منجر شده بود، بنابراین توجه ام را به طور خاص معطوف چگونگی تعجیل ما برای رفتن به استقبال جنگ بعد از یازدهم سپتامبر و مشاهده تاثیرگذاری های دولت بوش و جناح راست رادیکال تر آن زمان با استفاده از شگردهای خاص خود کردم. ترسیم این روند چیزی بود که مرا به نگارش کتاب اول رساند. اما بعد با ظهور دولت دونالد ترامپ و تغییراتی که در ذهن آمریکایی از آن مقطع به بعد رخ داد، شروع به بازنگری کل کتاب کردم  و به شدت تکان خوردم. چرا که می شد همان مفاهیمی را که من در سال های 2005 و 2006 درباره آنها حرف زده بودم گرفت و امروز به آنها نگاه کرد و متوجه شد که  چقدر وخیم تر شده اند، یعنی مسائلی که من مطرح کرده بودم در همان مسیر بسیار پیشتر بودند و کارکرد ذهنی کشور وخامت بیشتری پیدا کرده بود.
جف: از خیلی لحاظ سیاست همیشه به معنای بازاریابی بوده، از یک منظر گسترده تر به معنای فریبکاری بوده است، منظورم این است که می توان به دهه 50 برگشت و به مطالب ونس پاکارد نگاه کرد که از عوامل اقناع گر پنهان می نویسد یا فلچر کنیبل که در یکی از داستان هایش از 480 قاچ و ریز ریز شدن آمریکا به اجزای متشکله خود سخن می گوید. به نسبت آن زمان امروز چه چیزی فرق کرده؟
ولش: دو چیز است که خیلی فرق کرده. یکی این است که فناوری هایی که برای پرداختن به این مقولات از آنها استفاده می کنیم، می توان به شکل بی پایانی قدرتمندتر و در دسترس تر توصیف کرد، بنابراین ابزارهایی دراختیار داریم که با آنها می توانیم به درون ذهن ها راه بیابیم و تجاربی غریزی را خلق کنیم، تجاربی که تعیین کننده چیزهایی هستند که ما واقعا انجام می دهیم. دیگر مسئله چندان تفکر ما نیست، بلکه طرز احساس ما در درون بدنمان، این حالت های بدنی است که این تجارب را شکل می دهد. از این رو با ابزار تلویزیون - همانطور که برای اولین بار گمانم در مناظره های نیکسون - کندی در سال 1960 مشاهده کردیم- می توانستی به درون یک شخص دسترسی پیدا کنی و تجربه جان کندی آرام، با حال، خونسرد و خوش تیپ را در مردم به وجود آوری، می توانستی آن را با تجربه غریزی یک ریچارد نیکسون عرق زده را با آن فک های درشت در تضاد قرار دهی و از رای دهندگان بپرسی که کدام تجربه را ترجیح می دهند؟ بدون شک به همین دلایل بود که آنها کندی را ترجیح دادند.
تلویزیون اولین وسیله ای بود که با آن افراد می توانستند این نوع شیطنت را مستقیما انجام دهند و یکراست وارد ذهن مخاطبان شوند. فناوری هایی که در اختیار داشته ایم گسترش بسیار زیادی کرده اند. همزمان غایت این فناوری، ذهن انسان یا در این مورد ذهن آمریکایی، زیر یورشی بی امان قرار داشته است. این چیزی است که من از آن با عنوان «حالت سردرگمی» نام می برم، یعنی میزان فشاری که بر ذهن می آید...اولین و مهم ترین کار ذهن، خلق حسی از واقعیت  در ماست. امروزه همه ما فکر می کنیم واقعیت دقیقا همان چیزی است که برداشت می کنیم. اما اینطور نیست. ذهن باید تمام چیزهای فراوانی را که وارد آن می شود دریافت کند، باید آنها را سازماندهی کند و در هم بیامیزد تا حسی را در درونمان از چیزی خلق کند که ما به عنوان واقعیت خودمان به آن اولویت می دهیم.
وقتی که ذهن نتواند این کار را انجام دهد، وقتی که درمعرض بیش باری مواد و اطلاعات قرار گیرد یا وقتی که به دلایلی دیگر درست کار نمی کند و ما نمی توانیم حسی از واقعیت را بیافرینیم که به آن اعتماد کنیم، به شدت مضطرب می شویم. در این نقطه ما نیز درست عمل نمی کنیم. در این حالت بیشتر به یک چهره قدرتمند دیگر - اگر ترجیح می دهید به یک عوامفریب - نگاه می کنیم که به ما بگوید چه چیزی واقعی است و چه چیزی واقعی نیست. بنابراین آنطور که من در کتابم مستند کرده ام، با توجه به تغییراتی که در نتیجه انبوه نابسامانی ها، گسیختگی ها و ترس اقتصادی به ما تحمیل شده، ذهن آماج یورش این عوامل قرار گرفته است. تعداد موارد کسانی که گرفتار لطمات شدید قرار دارند شدیدا افزایش یافته ولی ما آن را نادیده می گیریم و می گوییم «خب زندگی است دیگر.» اما 80 درصد جامعه آمریکا شکلی از لطمات روحی مهم را تجربه کرده اند که ما منطقا می توانیم به این نتیجه گیری برسیم که کارآمدی روانی موثر ما دچار از هم گسیختگی شده است.
بنابراین چیزی که تغییر کرده، این است که شما مکانیسم هایی برای شیطنت کردن در اختیار دارید – که هدف به کار گیری آنها نیز همین است – و متاسفانه روان ما بسیار آشفته تر شده، در حالی که دنیا پیچیده تر شده و ما در حال از دست دادن آن چیزهایی هستیم که تضمین کننده سلامت روان انسان هستند؛ چیزهایی از قبیل  قداست خانواده، خانواده گسترده، اجتماعات، محلات، مدارس حتی  حرفه ای گرایی. تمام این چیزهایی که زمانی از توانایی ذهن برای خلق واقعیت خاص خود حمایت می کردند تحت یورش قرار دارند و بهایی که ما از این جهت می پردازیم بسیار گزاف است. هرچه می گذرد مردم ناتوان تر می شوند... اعتماد آنها نسبت به واقعیت خودشان چنان لرزان و شکننده شده که وقتی کسی را با واقعیتی متفاوت می بینیم، آنچنان آنها را به چشم یک تهدید می بینیم که از آنها متنفر می شویم. این خطر واقعی است که کشور با آن مواجه است.
جف: این مسئله چه اندازه از این واقعیت ناشی می شود که یک لطمه روحی، یک تغییر در میان است، و چقدر آن ناشی از خود ماست و این مسئله چقدر از  توانایی تکاملی ذهن ما برای پردازش این وضعیت تجاوز کرده است؟
ولش: شما نگرانی بزرگ مرا خیلی خوب بیان کردید. دقیقا نگرانی در همین جاست. یک کارتون قدیمی به اسم فار ساید هست که در آن دایناسوری با یک متن سخنرانی در جلسه ای که دایناسورها برگزار کرده اند حاضر می شود و می گوید: «خانم ها و آقایان، آینده تیره و تار است. آب و هوا در حال تغییر است، پستانداران در حال تصرف زمین هستند و ما مغزی به اندازه یک فندق  داریم» این صحنه کمی شبیه وضعیت امروز ماست. ما برای تقویت کارآیی ذهنمان خیلی کارها می توانیم انجام دهیم، اما باید این کارها را انجام دهیم و خیلی زود هم انجام دهیم.
پیام من سراسر نومیدانه نیست، ولی این ترس بزرگ را در خود دارد که ظرفیت ما برای رشد دادن ذهن خود به یک اندام سالم و کارکردی در نتیجه مطالبات خود ذهن درحال از دست رفتن است. وضعیت نباید اینطور باشد، ولی ما به این سمت حرکت کرده ایم.
جف: در ارتباط با روان رنجوری سیاسی گسترده تری که از آن می نویسید، چقدر آن – و قطعا درصدی تاریخی برای این وجود دارد و ما می توانیم برگردیم و درباره کندی، نیکسون و تلویزیون صحبت کنیم – چقدر آن تکنیک های اقناع گری، یعنی شیوه  امروزی رسیدن اطلاعات به ماست و چه پیامی در خود دارد؟ ترسی که نوعی توفان تمام عیار را می آفریند؟
ولش: این مسئله ای سه وجهی است. یک توفان تمام عیار است. یکی محدودیت هایی که بر ذهن وضع شده، یکی تاثیرات صدمه زای آن...تاثیری که لطمات وارده از تمام منابع بر ذهن داشته و دیگری نقش دستکاری سیاسی، چیزی که در کتابم آن را دخل و تصرف سیاسی نامیده ام، این همان سه وجهی مربوط به ذهن و روان آمریکایی است. و بله، به همین دلیل است که من با عنوان یورش به ذهن آمریکایی از آن یاد می کنم. این سه چیز در کنار هم بسیار ویرانگرند.
گفتگو با بریانت ولش  Bryant Welch روانشناس و وکیل
منبع: yon.ir/CamT2

انتهای پیام/

اخبار مرتبط

دانشگاه ها در تحریم

طلاق عاطفی چه پیامدهایی دارد؟

هشدار به مردم درباره روانشناسان مجازی

0 نظر

ارسال نظر

capcha