۱۴۰۴/۱۱/۲۷ - ۱۵:۴۵

نوجوانی که از هم‌نسلانش جلوتر ایستاد

پشت لباسش نوشته بود «مسافر کربلا». سیزده روز بعد، در تپه‌های قصرشیرین، همان نوجوان دوازده‌ساله به آرزویی رسید که بارها در نوار وصیتش تکرار کرده بود.

نوجوانی که از هم‌نسلانش جلوتر ایستاد

به گزارش سراج24؛ رضا پناهی در سال ۱۳۴۹ در شهرستان کرج و در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. فضای خانوادگی او بر پایه آموزه‌های دینی شکل گرفته بود و همین بستر تربیتی، از سال‌های کودکی در رفتار و علایقش نمود داشت. خانواده‌اش بعدها روایت کردند که علاقه او به حضور در جبهه، تصمیمی ناگهانی نبود؛ بلکه به‌تدریج و هم‌زمان با تشدید فضای جنگ، در ذهن او شکل گرفت.

در سال‌هایی که بسیاری از هم‌سالانش درگیر مدرسه و بازی بودند، او پیگیر اخبار جبهه‌ها بود و با اصرار از والدین خود می‌خواست اجازه اعزام بدهند. مخالفت اولیه خانواده، به‌ویژه با توجه به سن کم او، طبیعی بود؛ اما پافشاری‌های مکرر رضا سرانجام موجب شد رضایت آن‌ها جلب شود.

بر اساس روایت‌های خانوادگی، رضا برای اعزام بارها درخواست خود را تکرار کرده بود. او خود را موظف به حضور در جبهه می‌دانست و معتقد بود که باید به فراخوانی که از سوی رهبران انقلاب و فضای عمومی جامعه مطرح می‌شود، پاسخ دهد.

در نهایت، در دوازدهمین سال زندگی‌اش، با رضایت خانواده راهی مناطق عملیاتی شد. این تصمیم برای خانواده آسان نبود؛ اما آن‌ها بعدها گفتند که اراده فرزندشان چنان جدی بود که امکان منصرف کردنش وجود نداشت.

بزرگ‌مرد کوچک

شهید رضا پناهی از جمله نوجوانانی است که نامش در میان شهدای دانش‌آموز دفاع مقدس ثبت شده است؛ نوجوانی که به روایت خانواده و همرزمانش، مفاهیمی چون ایمان، آرمان‌گرایی و ازخودگذشتگی را در سنین کم تجربه کرد و در نهایت در ۲۷ بهمن ۱۳۶۱ در منطقه قصرشیرین به شهادت رسید.

رضا پناهی عارف دوازده ساله‌ای است که صحنه‌های ازخودگذشتگی شگرف و عظیمی ‌را در عمر کوتاه خود به نمایش گذاشت؛ پدیده عجیبی که با معیارهای مادی‌گرایانه قابل تبیین نیست. آرزوی شهادت و کشته‌شدن در راه خدا که در زمره عالی‌ترین مفاهیم الهی و بلندترین ارزش‌های دینی است، در وجودش شعله‌ور گشته بود.

او ستاره درخشانی است که کلاس اول راهنمایی بود؛ ولی عظمت روحی او به تنهایی می‌تواند عالمی‌را روشن کند؛ نوجوان هویت‌یافته‌ای که بلندترین مفاهیم و ارزش‌های الهی و انسانی چون شجاعت، اخلاص، مردانگی، عشق به خدا و پیامبر و اهل‌بیت او (علیهم‌السلام) در وجودش موج می‌زند.

رضا پناهی به‌عنوان یک نوجوان بااراده، آگاه، پشت‌پازده به غرایز، آرمانگرا و... مختارانه قدم در عرصه‌ای می‌گذارد که آشنایی با او می‌تواند به‌عنوان الگویی برتر، نوجوانان و جوانان را به آینده درخشان و امیدبخش دلگرم نماید.

آغاز یک مسیر

مادر شهید، ماجرای تولد رضا را چنین روایت می‌کند: «چهاردهم بهمن سال ۱۳۴۸ بود که رضا در منزل پدرم به دنیا آمد. گریه می‌کرد. وقتی مادر خدابیامرزم کامش را با تربت امام حسین گرفت، آرام شد و سه چهار ساعت خوابید.»

او پیش از بارداری به زیارت امام رضا رفته بود و در آن سفر، دعایی خاص کرده بود: «قبل از اینکه رضا را باردار شوم به زیارت امام رضا رفتم. اولین سفر مشهدم بود. وقتی به زیارت رفتم، از امام رضا خواستم واسطه شود تا خدا به من فرزندی هدیه کند که در راه خدا فدا شود. وقتی از مشهد برگشتم، خیلی نگذشته بود که متوجه شدم باردارم. اسمش را رضا گذاشتم چون عاشق امام رضا بودم و رضا را از امام رضا گرفتم.»

به گفته مادر، رضا از همان کودکی دلبسته اهل‌بیت(ع) بود: «عشق ائمه در دلش جا گرفته بود. از بچگی عاشق این خانواده بود. عاشق امام حسین(ع) و امام رضا(ع) و امام زمان(عج) بود. همیشه برایش از قصه‌های اهل‌بیت می‌گفتم. قصه کربلا را برایش تعریف می‌کردم.»

نوجوانی در متن انقلاب

با اوج‌گیری مبارزات مردمی علیه رژیم پهلوی، رضا که هنوز بیش از هشت سال نداشت، در راهپیمایی‌ها حضور پیدا می‌کرد. مادرش می‌گوید: «رضا از هشت سالگی مبارزه را شروع کرد. با تمام وجود در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد. آن قدر از مسجد محل به رضا اعتماد کرده بودند که اعلامیه‌ها و پوسترهای امام را برای توزیع و چسباندن به در و دیوارها به او می‌دادند.»

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و بازگشت سید روح‌الله خمینی به کشور، رضا با اشتیاق مراسم را از تلویزیون دنبال می‌کرد: «موقعی که امام وارد فرودگاه شد و هنگام سخنرانی در بهشت زهرا، رضا پای تلویزیون ‌گریه می‌کرد.» او از نخستین نوجوانانی بود که پس از صدور فرمان تشکیل بسیج، برای ثبت‌نام اقدام کرد.

روح بزرگ در جسم کوچک

روایت‌های مادر شهید، تصویری از نوجوانی مهربان و نوع‌دوست ارائه می‌دهد: «یک شب از مسجد با پای برهنه به خانه برگشت چون کفش‌هایش را داده بود به یکی از نمازگزاران نوجوان مسجد که کفش‌هایش گم شده بود. بچه دست‌ودلبازی بود و خوراکی‌هایش را با دوستانش تقسیم می‌کرد.»

با آغاز جنگ تحمیلی، میل او به حضور در جبهه افزایش یافت. مادرش می‌گوید: «عاشق شهادت بود. آرام و قرار نداشت و دائم می‌گفت می‌خواهم به جبهه بروم. هر بار که حرف جبهه رفتن را پیش می‌کشید، به او می‌گفتم: تو سن و سالی نداری. هر بار رضا می‌گفت: به شما ثابت خواهم کرد که شاید از لحاظ سنی و جثه کوچک باشم، اما فکرم بزرگ است.»

رضایت‌نامه‌ای با اشک و ایمان

پس از اصرارهای مکرر، پدر خانواده سرانجام گفت: «راضی‌ام به رضای خدا. رضا نه مال شماست و نه مال من. رضا برای خداست.»

مادر ادامه می‌دهد: «یک روز وقتی رضا از مدرسه برگشت، گفتم: پدرت راضی است. در آغوشش گرفتم و هر دو ‌گریه کردیم. در چشم به هم زدنی رفت و کاغذ و قلم آورد و از من خواست برایش رضایتنامه بنویسم. سرم را رو به آسمان گرفتم و گفتم: خدایا من چیزی ندارم که در راه تو ببخشم. رضا را به پیشگاهت هدیه می‌کنم.»

تاریخ اعزام او ۱۵ آبان ۱۳۶۱ تعیین شد. پیش از حرکت، پشت لباسش نوشت: «مسافر کربلا».

پس از اعزام، رضا به پادگان ابوذر در غرب کشور رفت. حضور نوجوانی کم‌سن در میان رزمندگان توجه بسیاری را جلب کرد. سردار حاج اسدالله ناصح در این‌باره نقل می‌کند که برخی مسئولان با ماندن او مخالف بودند، اما رضا با اصرار گفت: «می‌خواهم به رزمنده‌ها خدمت کنم.»

او در واحد تخریب و امور خدماتی فعالیت می‌کرد و در موقعیت‌های دشوار نیز ایستادگی نشان داد. به گفته همرزمانش، حضور او به دیگر نیروها روحیه می‌داد.

ابتکار در میدان

همرزمان شهید رضا پناهی تنها از ایمان و انگیزه بالای او سخن نمی‌گویند؛ بلکه از روحیه خلاق و ابتکارش در میدان نیز روایت‌هایی نقل کرده‌اند.

یکی از رزمنده‌ها می‌گوید: «رضا در جبهه، قوطی کنسروها را جمع می‌کرد و به دم گربه‌ها می‌بست و در کوه رها می‌کرد و می‌گفت: سنگر بگیرید. وقتی گربه‌ها می‌دویدند، صدای قوطی‌ها در کوه می‌پیچید و دشمن فکر می‌کرد رزمنده‌های ایرانی هستند. کوه‌ها را به رگبار می‌بستند و زمانی که به رضا می‌گفتیم چرا این کارها را انجام می‌دهی، می‌گفت: برای اینکه مهمات آن‌ها هدر برود.»

این روایت، تصویری دیگر از حضور او در جبهه ارائه می‌دهد؛ نوجوانی که با وجود جثه کوچک، تنها یک نیروی نمادین نبود، بلکه در موقعیت‌های عملی نیز تلاش می‌کرد نقشی مؤثر ایفا کند. ابتکاری ساده اما هدفمند، که نشان می‌داد نگاهش به میدان نبرد، نگاهی فعال و مسئولانه است.

همرزمانش معتقد بودند حضور رضا نه‌تنها از نظر روحی به نیروها انرژی می‌داد، بلکه در عمل نیز او خود را عضوی جدی از جمع رزمندگان می‌دانست؛ نوجوانی که می‌خواست سهمی هرچند کوچک در پیشبرد عملیات و تضعیف توان دشمن داشته باشد.

سه ماه پس از اعزام، برای مرخصی کوتاهی به خانه بازگشت. مادرش می‌گوید: «پانزده روز به او مرخصی داده بودند؛ ولی کلاً سه روز پیش ما ماند. گفتم: مامان لااقل کمی‌ بیشتر بمان. گفت: شما از حال و هوای جبهه خبر ندارید. اونجا دانشگاهه، اینجا برام مثل زندانه و دوست دارم زودتر برگردم.»

در همان ایام، جشن تولد دوازده‌سالگی‌اش برگزار شد؛ جشنی که به گفته خانواده، آخرین دیدار طولانی با او بود.

وداعی که رنگ آخرین دیدار داشت

در لحظه خداحافظی، مادر شهید چنین روایت می‌کند: «آینه و آب و قرآن آوردم. صدقه کنار گذاشتم. بغلش کردم و بوسیدم و زدم زیر ‌گریه. گفت: مامان تو رو خدا بذار من با خیال راحت برم. برای چی ‌گریه می‌کنی؟ بذار ‌اشکات رو نبینم.»

موقع رفتن، گفت: «مامان تا شما برام دعا نکنی و ازم راضی نشوی، من به آرزوم نمی‌رسم. گفتم: ان‌شاء‌الله مثل حضرت قاسم شهید بشی.»

به روایت هم‌رزمش، در جبهه‌های چپ قصرشیرین، رضا برای دیده‌بانی روی جعبه مهمات ایستاده بود تا بتواند مواضع دشمن را ببیند. در همان زمان، خمپاره‌ای به سنگر اصابت کرد. «دیدم پیکر رضا غرق در خون افتاده است. خمپاره به سرش خورده بود و بخشی از بالای سر را با خودش برده بود.»

رضا پناهی در ۲۷ بهمن ۱۳۶۱، سیزده روز پس از تولد دوازده‌سالگی‌اش، به شهادت رسید. پس از اعلام خبر شهادت، پدر به مادر گفت: «یادت هست وقتی رضایتنامه را امضا کردی، رضا را در راه خدا هدیه نکرده بودی؟»

مادر می‌گوید: «همانجا دستم را بالا بردم و گفتم: خدایا راضیم به رضای تو. شاکرم که پسرم به آرزویش رسید. من خودم او را به تو هدیه کردم.» او درباره دیدار با پیکر فرزندش نیز چنین روایت می‌کند:«سرم را جلو بردم تا صورتش را ببوسم. دیدم رضا لبخندی به صورتم زد. دست‌هایش را روی سینه‌اش جمع کرده بود. هنوز کتانی‌هایش پایش بود.»

وصیتی که پنهان ماند

یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگی رضا پناهی، وصیت‌نامه‌ای است که پیش از آخرین اعزام خود ضبط کرد. این وصیت نه به‌صورت مکتوب، بلکه در قالب یک نوار کاست ثبت شد.

مادر شهید در این‌باره روایت می‌کند: « قبل از اعزام آخر رضا، یک نوار کهنه از یکی از همسایه‌ها گرفتم، رضا اومد گفت: مامان! میشه شما چند لحظه برید بیرون. گفتم باشه. من اومدم بیرون گفتم بزار این بچه راحت باشه هر صحبتی داره، تو دلش هر چی هست بگه. اومدم بیرون رضا شروع کرد به صحبت کردن و نوار کاست را پر کرد. وقتی صحبت‌هاشو رو کاست آورد، برگشت به من گفت: مامان! این نوار را از من می‌گیری به صورت امانت، نگه میداری مبادا روی ضبط بیاری. اگر روزی توفیق شهادت را پیدا کردم، بعد از شهادتم می‌تونید بیارید روی ضبط و گرنه اصلا روی ضبط نمی‌آرید. این نوار تا زمان شهادتش در خانه باقی ماند و پس از انتشار خبر شهادت، مطابق خواسته خودش، برای نخستین‌بار پخش شد.

متن کامل وصیت‌نامه ضبط‌شده این نوجوان است که عیناً نقل می‌شود:

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ
وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیتُه وَ مَن عَلی دِیتُه وَ اَنَا دِیتُه؛

هرکس من را طلب می‌کند می‌یابد مرا، و کسی که مرا یافت، می‌شناسد مرا، و کسی که من را دوست داشت، عاشق من می‌شود و کسی که عاشق من می‌شود، من عاشق او می‌شوم و کسی که من عاشق او بشوم، او را می‌کشم و کسی که من او را بکشم، خون‌بهایش بر من واجب است، پس خون‌بهای او من هستم.

هدف من از رفتن به جبهه این است که: «اولاً به ندای «هل من ناصر ینصرنی» لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه‌ای را که امام عزیزمان بارها در پیام‌ها تکرار کرده، که هر کس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می‌روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملت‌های زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کنند او نمی‌تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می‌روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده‌ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.

پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم.

من عاشق خدا و امام زمان گشته‌ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی‌رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم؛ و به حق که ما می‌رویم که این حسین زمان و خمینی بت‌شکن را یاری کنیم و به حق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می‌کنند، پاداش عظیم می‌بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله.»

منبع:

«عارف ۱۲ساله»/ حجت الاسلام سیدحسین موسوی/ انتشارات شهید کاظمی

منبع: مهر
اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۰۴
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••