به گزارش سراج24؛ حدود ساعت ۲۰:۰۰ روز پنجشنبه ۱۸ دیماه، فلکه دوم شهران دچار همهمهای نامعمول شد. جمعیت ابتدا به صورت حلقهوار و سپس موجوار به سوی فلکه اول شهران حرکت کردند. از دستههای کوچک پرنوسان تا انبوهی که شمار آنها به صدها نفر و شاید بیشتر میرسید. در میان جمع، چند نفر ماسک سفید و طوسی ساده توزیع میکردند و برخی دیگر گالنهای چهارلیتری بنزین به دست داشتند؛ نشانهای آشکار از قصد آتش زدن.شعارها چندین محور داشتند؛ برخی تند و ساختارشکنانه. در ابتدا تکهسنگها کمجان از زمین جدا شدند، سپس شدت و ریتم گرفتند. هر چه عقربههای ساعت به ۲۱ نزدیک میشد، فاصله شعلهها از سطلهای زباله کمتر میشد؛ یک، دو سطل آتش گرفتند و نوار دود سیاه در مه سرد شب نشست. موج جمعیت به سوی فلکه اول کشیده شد؛ جایی که فاصلهاش با حوزه مقاومت بسیج به اندازهای کم شده بود که تهدید جدی به نظر میرسید.


روحانیای از جنس میدان
این مسجد در دل خود با جنگ گره خورده؛ محلی برای اعزام رزمندگان، بسیج و وداع با شهدا. بسیاری از جوانان در مراسم دعای ندبه، کمیل، عاشورا و توسل این مسجد رشد یافتهاند. در چنین زمینهای، افرادی مانند حاجآقا عبدالله محمددوست جوانه زدند و به ستون منطقه بدل شدند.

میرباقری درباره شب هجدهم دیماه تعریف میکند: جمعیت از ته کوچهها به سمت فلکه اول آمد، برخی قصد تخریب پایگاه بسیج را داشتند. اما کاری با مسجد امام علی(ع) نداشتند. من خودم در داخل مسجد، در کنار نیروهای امنیتی و بسیجی بودم و مأمور حفاظت از مسجد.
او مکثی میکند و سپس میگوید: حاج آقا محمددوست تصمیم گرفت به فلکه اول برود، لباس روحانیت به تن نداشت. چون رابطه نزدیکی با جوانان داشت، میخواست با آنها صحبت کند؛ یعنی دل به میدان زد. جلوی جماعتی ایستاد که دستشان سنگ و فریاد بود. آنها را دعوت به آرامش کرد، اما سنگها قبل از حرفش رسیدند. یکی به سرش خورد. در شرایطی که زبالهها میسوختند و گاز اشکآور فضا را پر کرده بود، کمی که نفسش گرفت، زمین خورد. هر چند تلاش کردند احیایش کنند، ولی دیر بود.اولین کسی که کنارش رسید، پسرش بود. او سعی کرد پدرش را عقب ببرد. یکی از دوستانشان درخواست آمبولانس داد، اما در آن شلوغی، ماشین امداد نمیتوانست به آسانی برسد.

میرباقری در پایان میگوید: مراسم تشییع او در همان مسجد با همان شور و جمعیت و بغض، همچون تشییع شهید آرمان علیوردی برگزار شد. حاج آقا محمددوست روحانی بود که بیپرده حرف میزد، ایستاده، مدافع ولایت و نظام بود. آدم ترسویی نبود؛ ثابتقدم و با سواد. سالها آرزوی شهادت داشت. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، بغضم شکست، اما ته دلم خوشحال بودم؛ شهادت حقش بود. او برادر شهید و جانباز دفاع مقدس بود. همیشه میگفت» «من جا موندم» و حالا شهادتش امضای آخر یک زندگی درست بود.
«عبدالله»: مردی که وسط میدان نفس کشید
اسکندری تأکید میکند: من هنوز دلم نمیآید تجمع را اغتشاشگر بنامم. اکثراً مردم محله بودند، همسایههایی که سالها با آنها زندگی کردهاند. ما هم به گرانیها اعتراض داریم. البته آن دو سه درصدی که برنامه داشتند، به آنها پول داده شده بود تا جنگ و اعتراض ایجاد کنند، بقیه را وسط معرکه کشاندند.
در میانه این شلوغی، عبدالله بود. اسکندری میگوید: بودن او کنار من بیادعاترین و پا به کارترین روحانیای بود که دیدهام. سالها کنار هم بودیم. تازه فهمیدم برادر شهید است، چون خودش عنوان نکرده بود.

او با بغض ادامه میدهد: عبدالله وسط میدان، در دل معرکه، چند هفته پیش از شهادتش، بین دو نماز از مردم خواسته بود برای عبدالله محمددوست امام جماعت مسجد امام سجاد(ع) دعا کنند که شهید شود. این صراحت نادر بود و زود به خواستهاش رسید.
اسکندری در پایان میگوید: او اهل حساب و کتاب دنیا نبود. سرباز ولایت بودن برایش یک شعار نبود بلکه زندگی بود. در سی سال دوستی، ذرهای ریا از او ندیدم. گاهی حرمت لباسش سبب میشد من به او مأموریت ندهم، اما وقتی خودش میفهمید، میگفت: «اگر کاری هست به من نگی، مدیونی! این لباس برای خدمت است.» استخارههایش هم عجیب خوب بود؛ فقط خوب و بد نبود، حرف میزد و هیچ گاه شرایطش پیش نیامد که از او درباره اینکه چرا اینقدر استخارههایش خوب است، بپرسم.
در دل معرکه؛ شهادتی مظلومانه
او میافزاید: خدمت به مردم و نوجوانان رأس کارهایش بود. خستگی نمیشناخت و تمام وقتش را وقف مردم و بچهها میکرد. پسر من عاشقش بود و کلی چیز از او یاد گرفته بود.سرخیل در یک جمله شهید را اینگونه توصیف میکند: ولایتپذیریاش بینظیر بود. نسبت به خط رهبری فوقالعاده حساس بود. توهین به ولایت برایش غیرقابل تحمل بود و با تمام قاطعیت مقابل آن میایستاد.
در شب حادثه شدت دود و گاز نفسش را برید. آقازادهاش، مهدی، کنارش بود و میگفت پدر را کنار کشیده بود، اما حاج آقا محمددوست روی پای پسر جانش را از دست داد، پیش از رسیدن آمبولانس که خیابانها شلوغ بود.

سرخیل کمی مکث میکند و میگوید: او از مردم خواسته بود دعا کنند عاقبت به خیر شود؛ و حالا هم همان چیزی که شایستهاش بود به دست آورد.امیر قاسمی که زندگیاش با حاج آقا گره خورده و او هم از اعضای هیأت امنای مسجد امام علی (ع) است، بیتکلف میگوید: بعضیها فقط حضور دارند، اما بعضی رد میگذارند؛ عبدالله محمددوست از دسته دوم بود. وقتی نامش را میشنوی، چهره بشاش و صمیمیاش به یاد میآید. مسجد برای او فقط محل نماز نبود، خانه بود. محل دعای ندبه، مراسم احیا و رفاقت با بچهها. حتی اگر امام جماعت نبود هم خودش میآمد.
برداشت آزاد از یک روحانی مردمی
قاسمی درباره دلشوره آن شب میافزاید: وقتی خبر رسید مسجد و اموال عمومی در خطر است، حاج آقا نتوانست بیتفاوت بماند. درد مردم را میفهمید، به گرانی اعتراض داشت اما اجازه نمیداد کسی سوءاستفاده کند. در تقسیم کاری که شد او پایین فلکه بود، ما بالا. وقتی خبر رسید او آسیب دیده است، همه امیدوار بودیم فردا ببینیمش، اما دیدارمان به قیامت افتاد.
او در پایان میگوید: تشییع حسینوارش باشکوه بود؛ مسجد پر بود از آدمهایی که هرکدام خاطرهای با او داشتند. شهادتش بیتعارف شایسته خودش بود، اما برای ما حیف شد. روحانی انقلابی واقعی را از دست دادیم؛ کسی که انرژی، انگیزه و توان ساختن فرهنگ داشت و کنار جوانان بود.
در پایان، روایت مسجد امام علی (ع) به اینجا ختم میشود که پنجشنبه شب شهران، حجتالاسلام شهید عبدالله محمددوست با زبان ایمان و شجاعت وسط میدان رفت و با سنگهایی که اغتشاشگران نثارش کردند و دود آتشی که نفسش را برید، همان لحظهای شد که خواسته بود شهید شود. حالا نامش بر دیوارهای شهران نشسته و رد شجاعتش در کوچهها و دلهای مردم باقی است.



