۱۴۰۴/۱۱/۰۷ - ۱۷:۳۴

«می‌رم باهاشون حرف بزنم»؛ جمله‌ای که محمددوست را به شهادت رساند

شامگاه پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه، تجمعات شهران به نقطه‌ای رسید که گفت‌وگو سخت و فضا ملتهب شده بود؛ در همین شرایط، حجت‌الاسلام عبدالله محمددوست، روحانی مردمی و فعال منطقه ۵ تهران به میان جمعیت رفت؛ چند ساعت بعد نام او در شمار شهدای اقتدار ملی قرار گرفت.

«می‌رم باهاشون حرف بزنم»؛ جمله‌ای که محمددوست را به شهادت رساند

به گزارش سراج24؛ حدود ساعت ۲۰:۰۰ روز پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه، فلکه دوم شهران دچار همهمه‌ای نامعمول شد. جمعیت ابتدا به صورت حلقه‌وار و سپس موج‌وار به سوی فلکه اول شهران حرکت کردند. از دسته‌های کوچک پرنوسان تا انبوهی که شمار آن‌ها به صدها نفر و شاید بیشتر می‌رسید. در میان جمع، چند نفر ماسک سفید و طوسی ساده توزیع می‌کردند و برخی دیگر گالن‌های چهارلیتری بنزین به دست داشتند؛ نشانه‌ای آشکار از قصد آتش زدن.شعارها چندین محور داشتند؛ برخی تند و ساختارشکنانه. در ابتدا تکه‌سنگ‌ها کم‌جان از زمین جدا شدند، سپس شدت و ریتم گرفتند. هر چه عقربه‌های ساعت به ۲۱ نزدیک می‌شد، فاصله شعله‌ها از سطل‌های زباله کم‌تر می‌شد؛ یک، دو سطل آتش گرفتند و نوار دود سیاه در مه سرد شب نشست. موج جمعیت به سوی فلکه اول کشیده شد؛ جایی که فاصله‌اش با حوزه مقاومت بسیج به اندازه‌ای کم شده بود که تهدید جدی به نظر می‌رسید.

در سوی دیگر، برای حفظ مسجد امام علی(ع) که بالای فلکه دوم شهران قرار داشت و نامش در فتنه ۱۴۰۱ به جهت شهید آرمان علی‌وردی بر زبان‌ها افتاد، تصمیم گرفته شد حرمت مسجد با حضور نیروهای مدافع امنیت حفظ شود. از سوی دیگر، حوزه مقاومت بسیج نباید در تلاطم جمعیت آسیب می‌دید. نیروها تقسیم شدند؛ بخشی حفاظت مسجد را بر عهده گرفتند و بخشی برای حفظ حوزه بسیج باقی ماندند.شدت تجمع به سرعت بالا رفت. سنگ‌پرانی از حلقه‌های بیرونی به سوی درهای حوزه بسیج و حاشیه خیابان کشیده شد؛ شیشه‌ها لرزیدند و دود میان شب مه‌آلود پیچید. اینجا، حدود ۱۵۰ متر با محل حضور حجت‌الاسلام شهید عبدالله محمددوست فاصله بود و همه‌چیز تند شد.اما در همان چند ساعت کوتاه، رویدادی بزرگ رخ داد.رازهای آنچه در شامگاه پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه در شهران گذشت، در گفت‌وگویی زنده با چهار نفر از دوستان و آشنایان حجت‌الاسلام شهید عبدالله محمددوست برملا شد؛ روحانی‌ای از جنس میدان و روایت‌هایی از آنچه اغتشاشگران رقم زدند. 

روحانی‌ای از جنس میدان

حجت‌الاسلام سیدحسن میرباقری، امام جماعت دائمی مسجد امام علی(ع) است که پنج سال این مسئولیت را برعهده دارد. او می‌گوید: مسجد امام علی(ع) هرچند در دل ساختمان‌های شهران آرام گرفته، خاطره‌ای زنده است، ریشه و خاکی که بوی ایام اولیه انقلاب را هنوز در خود دارد.او ادامه می‌دهد: این مسجد، برای بسیاری از افراد هوای خاصی دارد که فقط کسی که در اینجا بزرگ شده باشد، درک می‌کند. روزهای اول که محله کوچک بود، مسجد کم‌کم بزرگ شد، مثل آدمی که آرام نفس می‌کشد.

این مسجد در دل خود با جنگ گره خورده؛ محلی برای اعزام رزمندگان، بسیج و وداع با شهدا. بسیاری از جوانان در مراسم دعای ندبه، کمیل، عاشورا و توسل این مسجد رشد یافته‌اند. در چنین زمینه‌ای، افرادی مانند حاج‌آقا عبدالله محمددوست جوانه زدند و به ستون منطقه بدل شدند.

میرباقری درباره شب هجدهم دی‌ماه تعریف می‌کند: جمعیت از ته کوچه‌ها به سمت فلکه اول آمد، برخی قصد تخریب پایگاه بسیج را داشتند. اما کاری با مسجد امام علی(ع) نداشتند. من خودم در داخل مسجد، در کنار نیروهای امنیتی و بسیجی بودم و مأمور حفاظت از مسجد.

او مکثی می‌کند و سپس می‌گوید: حاج آقا محمددوست تصمیم گرفت به فلکه اول برود، لباس روحانیت به تن نداشت. چون رابطه نزدیکی با جوانان داشت، می‌خواست با آن‌ها صحبت کند؛ یعنی دل به میدان زد. جلوی جماعتی ایستاد که دستشان سنگ و فریاد بود. آن‌ها را دعوت به آرامش کرد، اما سنگ‌ها قبل از حرفش رسیدند. یکی به سرش خورد. در شرایطی که زباله‌ها می‌سوختند و گاز اشک‌آور فضا را پر کرده بود، کمی که نفسش گرفت، زمین خورد. هر چند تلاش کردند احیایش کنند، ولی دیر بود.اولین کسی که کنارش رسید، پسرش بود. او سعی کرد پدرش را عقب ببرد. یکی از دوستانشان درخواست آمبولانس داد، اما در آن شلوغی، ماشین امداد نمی‌توانست به آسانی برسد.

میرباقری در پایان می‌گوید: مراسم تشییع او در همان مسجد با همان شور و جمعیت و بغض، همچون تشییع شهید آرمان علی‌وردی برگزار شد. حاج آقا محمددوست روحانی بود که بی‌پرده حرف می‌زد، ایستاده، مدافع ولایت و نظام بود. آدم ترسویی نبود؛ ثابت‌قدم و با سواد. سال‌ها آرزوی شهادت داشت. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، بغضم شکست، اما ته دلم خوشحال بودم؛ شهادت حقش بود. او برادر شهید و جانباز دفاع مقدس بود. همیشه می‌گفت» «من جا موندم» و حالا شهادتش امضای آخر یک زندگی درست بود.

«عبدالله»: مردی که وسط میدان نفس کشید

احمد اسکندری، سال‌ها عضو هیأت امنای مسجد امام علی(ع) و دوست سی‌ساله حاج آقا، روایتش از آن شب خاص اینگونه است: آن شب، شبیه اعتراض‌های قبلی بود، بیشتر نوجوانان و جوانان بودند. من به بسیجی‌ها می‌گفتم: «این‌ها بچه‌های خودمون هستن، دهه هشتادی و نودی.» اما از ساعت هفت شب، ورق برگشت و تجمع‌ها از نقاط مختلف شهران جمع شدند و بزرگ شدند.

اسکندری تأکید می‌کند: من هنوز دلم نمی‌آید تجمع را اغتشاشگر بنامم. اکثراً مردم محله بودند، همسایه‌هایی که سال‌ها با آن‌ها زندگی کرده‌اند. ما هم به گرانی‌ها اعتراض داریم. البته آن دو سه درصدی که برنامه داشتند، به آن‌ها پول داده شده بود تا جنگ و اعتراض ایجاد کنند، بقیه را وسط معرکه کشاندند.

در میانه این شلوغی، عبدالله بود. اسکندری می‌گوید: بودن او کنار من بی‌ادعاترین و پا به کارترین روحانی‌ای بود که دیده‌ام. سال‌ها کنار هم بودیم. تازه فهمیدم برادر شهید است، چون خودش عنوان نکرده بود.

او ادامه می‌دهد: حاج آقا جانباز و رزمنده دفاع مقدس بود و همیشه آرزوی شهادت داشت. در هر فتنه‌ای از سال ۷۸ تا دی‌ماه ۱۴۰۱ پای کار بود. به خاطر اعتقاداتش کم اذیت نشد؛ چه تهمت‌ها و بی‌مهری‌هایی که ندید، اما هیچ‌وقت عقب نکشید. تازه عمل قلب کرده بود، اما وقتی پای باور در میان بود، درد برایش معنا نداشت، او از لحظه حادثه چنین روایت می‌کند: من حدود ۱۵۰ متر دورتر بودم که پسرش دوید گفت باید پدر را به بیمارستان برسانیم. ظاهراً به خاطر دود و گاز اشک‌آور نفسش تنگ شده و افتاده بود. بعداً یکی از دوستان که در معراج شهدا پیکر حاج آقا را دیده بود، گفت که سرش شکافی عمیق داشت، چون سنگ به سرش خورده بود.

او با بغض ادامه می‌دهد: عبدالله وسط میدان، در دل معرکه، چند هفته پیش از شهادتش، بین دو نماز از مردم خواسته بود برای عبدالله محمددوست امام جماعت مسجد امام سجاد(ع) دعا کنند که شهید شود. این صراحت نادر بود و زود به خواسته‌اش رسید.

اسکندری در پایان می‌گوید: او اهل حساب و کتاب دنیا نبود. سرباز ولایت بودن برایش یک شعار نبود بلکه زندگی بود. در سی سال دوستی، ذره‌ای ریا از او ندیدم. گاهی حرمت لباسش سبب می‌شد من به او مأموریت ندهم، اما وقتی خودش می‌فهمید، می‌گفت: «اگر کاری هست به من نگی، مدیونی! این لباس برای خدمت است.» استخاره‌هایش هم عجیب خوب بود؛ فقط خوب و بد نبود، حرف می‌زد و هیچ گاه شرایطش پیش نیامد که از او درباره اینکه چرا اینقدر استخاره‌هایش خوب است، بپرسم.

در دل معرکه؛ شهادتی مظلومانه

عباس سرخیل، دوست چند دهه‌ای حاج شیخ عبدالله، از او چنین یاد می‌کند: شجاعت او به معنای واقعی کلمه بود. واقعاً بی‌باک بود. کارهایی می‌کرد که آدم بر جای خودش میخکوب می‌شد. در منبر عارف بود و قرآن خواندنش در لیالی قدر زبانزد. حضورش در شب‌های احیا باعث می‌شد خیابان‌های اطراف مسجد پر جمعیت شود.

او می‌افزاید: خدمت به مردم و نوجوانان رأس کارهایش بود. خستگی نمی‌شناخت و تمام وقتش را وقف مردم و بچه‌ها می‌کرد. پسر من عاشقش بود و کلی چیز از او یاد گرفته بود.سرخیل در یک جمله شهید را اینگونه توصیف می‌کند: ولایت‌پذیری‌اش بی‌نظیر بود. نسبت به خط رهبری فوق‌العاده حساس بود. توهین به ولایت برایش غیرقابل تحمل بود و با تمام قاطعیت مقابل آن می‌ایستاد.

در شب حادثه شدت دود و گاز نفسش را برید. آقازاده‌اش، مهدی، کنارش بود و می‌گفت پدر را کنار کشیده بود، اما حاج آقا محمددوست روی پای پسر جانش را از دست داد، پیش از رسیدن آمبولانس که خیابان‌ها شلوغ بود.

سرخیل کمی مکث می‌کند و می‌گوید: او از مردم خواسته بود دعا کنند عاقبت به خیر شود؛ و حالا هم همان چیزی که شایسته‌اش بود به دست آورد.امیر قاسمی که زندگی‌اش با حاج آقا گره خورده و او هم از اعضای هیأت امنای مسجد امام علی (ع) است، بی‌تکلف می‌گوید: بعضی‌ها فقط حضور دارند، اما بعضی رد می‌گذارند؛ عبدالله محمددوست از دسته دوم بود. وقتی نامش را می‌شنوی، چهره بشاش و صمیمی‌اش به یاد می‌آید. مسجد برای او فقط محل نماز نبود، خانه بود. محل دعای ندبه، مراسم احیا و رفاقت با بچه‌ها. حتی اگر امام جماعت نبود هم خودش می‌آمد.

برداشت آزاد از یک روحانی مردمی

او درباره راز محبوبیت حاج آقا نزد جوانان ابراز می‌دارد: خیلی دوستش داشتند چون شبیه خودشان بود و بلد بود حرف بزند. از بالا نگاه نمی‌کرد. رابطه‌اش با مردم فراتر از مسجد بود و وارد زندگی آن‌ها می‌شد. بعضی صیغه‌های محرمیت خانواده‌ام را خوانده بود. آخرین دیدارمان چند شب قبل در کنار مسجد بود؛ سلام و احوالپرسی کوتاه.

قاسمی درباره دلشوره آن شب می‌افزاید: وقتی خبر رسید مسجد و اموال عمومی در خطر است، حاج آقا نتوانست بی‌تفاوت بماند. درد مردم را می‌فهمید، به گرانی اعتراض داشت اما اجازه نمی‌داد کسی سوءاستفاده کند. در تقسیم کاری که شد او پایین فلکه بود، ما بالا. وقتی خبر رسید او آسیب دیده است، همه امیدوار بودیم فردا ببینیمش، اما دیدارمان به قیامت افتاد.

او در پایان می‌گوید: تشییع حسین‌وارش باشکوه بود؛ مسجد پر بود از آدم‌هایی که هرکدام خاطره‌ای با او داشتند. شهادتش بی‌تعارف شایسته خودش بود، اما برای ما حیف شد. روحانی انقلابی واقعی را از دست دادیم؛ کسی که انرژی، انگیزه و توان ساختن فرهنگ داشت و کنار جوانان بود.

در پایان، روایت مسجد امام علی (ع) به اینجا ختم می‌شود که پنج‌شنبه شب شهران، حجت‌الاسلام شهید عبدالله محمددوست با زبان ایمان و شجاعت وسط میدان رفت و با سنگ‌هایی که اغتشاش‌گران نثارش کردند و دود آتشی که نفسش را برید، همان لحظه‌ای شد که خواسته بود شهید شود. حالا نامش بر دیوارهای شهران نشسته و رد شجاعتش در کوچه‌ها و دل‌های مردم باقی است.

منبع: فارس
اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۰۱
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••