به گزارش سراج24؛ دفتر انتشارات دارخوین به همراه 300 هزار نسخه کتاب شب پنجشنبه، 18 دیماه، در آتش اغتشاشات سوخت. جانمراد احمدی، مدیر این انتشارات، در یادداشتی درباره وقایع آن شب نوشت:
روایت اول: من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
ساعت حوالی 8 شب را نشان میداد. از دو روز قبل، ضد انقلاب برای 18 و 19 دی ماه فراخوان داده بود. با چند صدای شبیه سلاحهای ضد شورش فضای محله ملتهب شد. فکر میکردم که یگان ضد شورش برای متفرق کردن اغتشاشگران آمده است، اما با صدای صوت و شعارهای ساختارشکنانه فهمیدم که اینها صدای ترقههای بود که آنها زده بودند.
مانده بودم چه کنم. فاصله منزل ما تا مسجد محله 100 متر است. گوشیام زنگ خورد، آن طرف خط یکی از بچههای گروه جهادی بود.
گفت حاجی همه چیز را سوزاندند. بیمحابا خواستم بیرون بزنم، دوباره تلفنم زنگ خورد. یکی همکاران بود، گفت به هیچوجه بیرون نزن، احتمالاً منزل شما هم جز اهداف باشد. مانده بودم چه کنم.
دود ناشی از سوختن مغازههای مسجد همه جا را فرا گرفته و آتش، گر گرفته به آسمان رفته بود. مسجدی که خشت خشت آن با کمک مردم مستضعف در طی چندین سال ساخته شده بود، حالا در آتش کینه داعشیهای وطنی میسوخت.
هنوز در بهت شعلههای آتش مسجد بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل 15 سال فعالیت انتشارات دارخوین بود که با چه خون دلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای "مجید بربری" و "محسن ما"، دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای زمانه حتی تاب دیدن کتابهای آنها را هم ندارد.
هنوز نگاهم به سمت مسجد بود و دودهایی که از آنجا بلند میشد و من با سطر سطر سوختن کتابها میسوختم آن همچه سوختی؛ "من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود".
روایت دوم؛ یتیمی درد بیدرمان یتیمی
این دو روز پس از آتش زدن دفتر، انبار و چاپخانه دیجیتال انتشارات دارخوین، هر روز چند ساعتی را به محل دفتر رفتم.
دفتر که البته نه، بلکه محلی از خاکستر کتاب، مثل انسانهای بهتزده فقط نگاه میکردم. نگاهی نه از سر حسرت مادی موضوع، بلکه حسرت از افکار انسانهایی که کتابسوزی را بعد از چند دهه دوباره تکرار کردند. حسرت از آن جهت که ترور همیشه حدف فیزیکی نیست؛ گاهی ترور فرهنگی است. حسرت از آن جهت که رِنج سنی آتشزنندگان فرهنگ مکتوب زیر 20 سال بود. حسرت از آن جهت که وقتی کتابها در آتش میسوخت، خیلیها سوت و کف میزدند؛ سوت و کفهایی که داعش برای شهادت محسن حججی و مجید قربانخانی هم زدند؛ تو گویی داعشیهای وطنی حتی از نشر کتابهای "محسن ما" و "مجید بربری" هم هراس دارند.
آری این دو روز مانند پدری میمانم که یکباره همه فرزندانش را از دست داده باشد؛ فرزندانی که خاطره تولد هر کدام از آنها هرگز فراموشم نخواهد شد. اصولاً فرزندان پدر از دست داده را یتیم میخوانند، اما من یتیمی هستم که فرزندان خود را از دست دادهام؛ "یتیمی درد بی درمان یتیمی".



