گروه فرهنگی «سراج24»، ذهنیت سینمایی ما از قاره سیاه یا به فیلمهای ماجراجویانه هالیوودی برمیگردد یا به آثار مستندی که فیلمسازان متعهد آفریقایی و اروپایی درباره استعمار، آشوبها، جنگ و قحطی مردم رنج دیده آنجا ساختهاند مربوط میشود و اینها جدا از مستندهای مشهور حیات وحش و تماشای جغرافیا و مناظر حیرتانگیز آفریقا و حیوانات رنگ و وارنگ آن است.
«فرزند چهارم» به عنوان یکی از آثار فاخر بنیاد سینمایی فارابی موضوع جنگ و قحطی در سومالی و موگادیشو را دستمایه خود قرار داده است و با نگاهی شریف و انسانی قصهای را در بستری واقعی ارائه میکند. حرفی که فیلم میخواهد بزند حرف ارزشمند و قابل احترامی است و مهمتر از آن سطح اثر را تقریباً هم شأن با پیام و تفکر مورد نظر فیلمساز حفظ میکند. «فرزند چهارم» به معنای واقعی کلمه تجربهای نو برای سینمای ایران است، اما تجربهای که عاری از خطا و اشتباه نیست و میشد بارعایت موارد و تمهیداتی جزیی به اثری تماشاییتر رسید.
مشکل فعلی فیلم شاید تردید و حیرانی کارگردان برای روایت داستان باشد و چه بهتر میشد اگ او بین نگاهی قصهپرداز و ماجراجویانه یا گرایش مستندگونه یکی را با قطعیت میپذیرفت و به همان راه میرفت. در آن صورت تکلیف مخاطب هم با فیلم مشخصتر میشد و میتوانست نظر و قضاوت محکمتری نسبت به آن داشته باشد.
انتخاب مهتاب کرامتی البته توجیه قابل قبولی در فیلمنامه دارد و او به عنوان یک بازیگر معروف سینما (رویا افراسیابی) طبیعتاً باید در قصه وجود میداشت تا آن نقش و شخصیت برای تماشاگر ملموس و قابل باور باشد، اما انتخاب چهرههای نامدار دیگر فیلم شاید از همین تردید موساییان ناشی میشود و اینکه میخواهد ضمن حرکت در مسیری مستند و واقعی، به بعد داستانی و جذاب فیلم هم توجه و نظر داشته باشد. هر چند این ترکیب عجیب و تاحدی ناهمگون بازیگران در فیلم به بار نشسته و پس از تماشای آن میبینیم که همگی بهترین انتخاب بودهاند.
مهدی هاشمی که پس از غیبت طولانی و بازگشت به سینما واقعاً نقش حتی متوسط هم در کارنامهاش نداشته و در هر فیلم چهره و کاراکتری جدید را به بهترین و ملموسترین شکل بازی کرده است. مسعود مظفر یک تاجر کفش است که به دلیل اشباع بازار از کفشهای بی کیفیت چینی ورشکسته شده، بنابراین برای سرپا کردن دوباره کارخانهاش و به بهانه بازگرداندن برادر همسرش به شاخ آفریقا میرود.
هاشمی از همه تجربه و توان بازیگریاش برای جان بخشی به این نقش استفاده و احساسات مختلف این آدم در موقعیتهای گوناگون از ورشکستگی تا جای خالی فرزند در زندگی و مواجهه با قحطی زدگان آفریقا را به خوبی در بازیاش بروز میدهد. صحنه مرگ مظفر در آن سکانسهای پایانی هم ارجاع زیبایی به فیلم «غازهای وحشی» و کشته شدن ریفر جاندرز (ریچارد هریس) است. حامد بهداد در نقش ابراهیم عضو هلال احمر هم بازی خوددارانهای دارد و با ارائه ریزهکاریهای درست شخصیت در زمان حال، گذشتهای را به تصویر میکشد که ما نمیبینیم. کنترل کامل او روی حسهای مختلفش در این فیلم مثالزدنی است و با بازیهای قبلیاش تفاوتی اساسی دارد. مهتاب کرامتی نیز هر وقت که مثل این فیلم و این نقش خوب بازی میکند این حسرت را به وجود میآورد که گاهی در کارهایی حضور مییابد که در شأن و جایگاه بازیگریاش نیست.
همچنان معتقدم که تعریف دقیق و درستی از فیلم فاخر که اتفاقاً این کارهم در آن گروه دسته بندی شده، وجود ندارد، اما بازیگر فاخر داریم و کرامتی قطعاً شایسته این عنوان است. پس ای کاش که قدر خود را بداند. انتخاب او برای این نقش کاملاً آگاهانه و درست بوده و با توجه به دغدغههای بشردوستانهاش و سابقه فعالیت در یونیسف سازگاری مناسبی بین نقش و بازیگر برقرار میکند.
حسین محب اهری در نقش بامزه محب و آن گریم سنگین نیز انتخاب خوبی بوده و در همین نقش کوتاه هم حضور شیرینی دارد. یکی از صحنههای نمکین این فیلم تلخ اتفاقاً با حضور او رقم میخورد که نقش موثری در تلطیف فضای سنگین اثر دارد. او که مسعود مظفر را به خانهاش دعوت کرده ناگهان همسرش راحله را صدا میزند که همزمان 4 زن سیاه پوست ظاهر میشوند. محب به مسعود میگوید: میبینی؟ من یه زن رو صدا میزنم 4 تا میان، شما صدا میزنی چند تا میان؟ که مسعود جواب میدهد: همون یه دونه هم نمیاد!
فیلمبرداری علی محمد قاسمی از مناظر آفریقا یکی از امتیازات فیلم است و سهم عمدهای در جذابیت آن دارد. هر چند بیشتر تصاویر تلخ و متاثرکننده است و وضعیت وحشتناک مردم جنگ و قحطیزده آنجا را نشان میدهد. یکی از ایرادات فیلم گنگ بودن یک سری از مناسبات و رفتارهای خصمانه گروههای مهاجم و تروریستی است که چندان تشریح نمیشود. تشریح نه به معنای توضیح واضحات بلکه حتی ارائه نشانهها و کدهایی مختصر که کمی پس و پشت پرده این هجومهای وحشیانه و علل کشتارها را روشن کند.
به همین خاطر حتی ربوده شدن آن سه دونده فقط در حد یک شوک و غافلگیری باقی میماند و به پرسش مخاطب جواب نمیدهد. یا صحنهای که آن پسربچه 10 ساله در میانه پیانو زدن دست به سلاح میبرد تا رویا را نجات دهد. چنین قتلی در آن سکانس یکسر شاعرانه وصله ناجوری است و انتقال مفهوم مورد نظر فیلمساز را مخدوش میکند.
مورد دیگر اینکه ما آفریقا را از روی حیواناتش هم میشناسیم، اما اینجا به جز یکی دو گاو نزار و مردنی در صحنههای شهری از آن حیوانات مستندهای حیات وحش حتی در صحرای کالاهاری نیز خبری نیست. نمیدانم آیا واقعاً حیوانی در زمان فیلمبرداری گروه در آن اطراف ظاهر نشده و یا فیلمساز نخواسته آنها را نشان دهد. هر چه هست این مسئله به برداشت دیگری راه میدهد.
دنیای امروز آفریقا و قارههای دیگر کره زمین با وجود آدمهایی حیوان صفت شاید دیگر واقعاً نیازی به هیچ حیوانی نداشته باشد. این اشاره البته با ارجاع به خوی و غریزه حیوانیست و ربطی به فواید حیوانات بینوا در نظام آفرینش و خلقت ندارد.
بحث اصلی بر سر جانوران درندهخویی به نام انسان است که مسبب شکلگیری شرایطی غیرانسانی همچون جنگ و قحطی هستند. به قول ریچارد سوم: هیچ حیوان درنده خویی نیست که بویی از شفقت نبرده باشد. من بویی از شفقت نبردم، پس حیوان نیستم. «فرزند چهارم» نگاهی انسانی و جهانی به شرافتی دارد که روزانه و در جای جای این کره خاکی لگدمال و زیرپا گذاشته میشود.
انتقاد «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است» هم خیلی به این فیلم وارد نیست و نمیشود با استفاده ابزاری از آن کارگردان و سازندگان شریفاش را سرزنش کرد در اینجا آفریقا و جغرافیا و زمان بهانه است.
در اینجا آفریقا هرجاییست که ارزشهای انسانی در آن محلی از اعراب ندارد، در اینجا آفریقا هر جاییست که مردم راهشان را بدجوری گم کردهاند و مثل آن نشانه ساخته شده از انبوه کفشها نیاز به راهنمایی برای رسیدن به مقصد دارند، در اینجا آفریقا هرجاییست که دیگر کار از کار جهان گذشته و باید چشم انتظار معجزه بود.
0نظر