وبلاگ "اهل بیت"

روایتی از امام صادق (ع)

وقتیکه پادشاه حبشه لشکر خود را به همراه اسب ها و فیل به سوى مکه فرستاد تا خانه کعبه را خراب کند، به شتران حضرت عبد المطلب علیه السلام برخوردند و آنها را پیش راندند.

به گزارش گروه وبگردی « سراج24 »، وبلاگ اهل بیت در یکی از نوشته های خود اینگونه آورد که:

امام صادق علیه السلام فرمودند :

وقتیکه پادشاه حبشه لشکر خود را به همراه اسب ها و فیل به سوى مکه فرستاد تا خانه کعبه را خراب کند، به شتران حضرت عبد المطلب علیه السلام برخوردند و آنها را پیش راندند (و برای خود برداشتند)، این خبر به جناب عبد المطلب رسید. او نزد پادشاه حبشه آمد. دربان  پادشاه آمد و گفت: این عبد المطلب بن هاشم است، گفت: چه می خواهد؟ مترجم گفت:

آمده است و تقاضا دارد که شترانى را که لشکر تو برده‏اند به او برگردانى، پادشاه حبشه به اصحابش گفت:.....

این مرد رئیس و پیشواى قومى است که من براى خراب کردن خانه‏اى که عبادتش می کنند آمده‏ام ، و او رها کردن شترانش را از من می خواهد، اگر او دست بازداشتن از خراب کردن کعبه را از من می خواست. می پذیرفتم، شترانش را به او برگردانید،

عبد المطلب به مترجمش گفت : پادشاه به تو چه گفت ؟ مترجم به او گزارش داد، عبد المطلب گفت : من صاحب شترانم هستم و خانه خدا هم صاحبى دارد که آن را نگه می دارد، شتران را به او پس دادند و عبد المطلب به جانب منزلش برگشت. هنگام مراجعت به فیلی که برای خراب کردن خانه خدا آورده بودند ، برخورد به او گفت: اى محمود! فیل سرش را حرکت داد، به او گفت: می دانى ترا براى چه آورده‏اند؟ فیل با سر اشاره کرد: نه، عبد المطلب گفت:

ترا آورده‏اند تا خانه پروردگارت را خراب کنى، چنین کارى را انجام میدهى؟ با سر اشاره کرد: نه، عبد المطلب به منزلش مراجعت کرد.

چون صبح شد، لشکریان فیل را بردند تا وارد خانه شود، فیل سر باز زد و امتناع ورزید، آن هنگام عبد المطلب به یکى از غلامانش گفت : بالاى کوه برو و بنگر که چه می بینى؟ گفت: یک سیاهى از طرف دریا می بینم گفت: چشمت به همه آنها می رسد؟

گفت: نه ولى نزدیکست برسد، چون نزدیک شد، گفت: پرنده بسیاریست که آنها را نمی شناسم، و هر یک از آنها سنگى به اندازه سنگى که با پشت ناخن می پرانند یا کوچکتر در منقار دارد: عبد المطلب گفت: به پروردگار عبد المطلب، هدف این پرندگان جز این قوم نیست ، تا آنگاه که بالاى سر همه لشکر قرار گرفتند، سنگریزه را انداختند، هر سنگریزه بر سر مردى فرود می آمد و از مقعدش خارج شد و او را می کشت، از همه آن لشکر فقط یک مرد زنده ماند، که رفت و گزارش واقعه را به مردمش گفت: چون گزارش را گفت‏ یکی از آن پرندگان آمد و سنگریزه را بر سر او انداخت و او هم کشته شد.

اخبار مرتبط