نگاهی به فیلم «جک ایرلندی»/

فیلم استرالیایی در قواره هالیوود

فیلم با اتفاقی غیر منتظره شروع می‌شود؛ قتلی که برای جک، شخصیت اصلی داستان هم باور پذیر نیست. دقیقاً دو دقیقه و ده ثانیه از شروع فیلم گذشته که با نشان دادن نقطه‌ای طلایی، سعی در جذب و میخکوب کردن تماشاگر شده؛
سرویس فرهنگی «سراج24»؛ فیلم با اتفاقی غیر منتظره شروع می‌شود؛ قتلی که برای جک، شخصیت اصلی داستان هم باور پذیر نیست. دقیقاً دو دقیقه و ده ثانیه از شروع فیلم گذشته که با نشان دادن نقطه‌ای طلایی، سعی در جذب و میخکوب کردن تماشاگر شده؛ سپس تیتراژی متناسب با ژانر فیلم که با ادغام تصاویر تیره و تار از لوکیشن‌های سایه وار شهر، نماهایی نوستالژیک، موزیک و آوازی خاص، در ایجاد فضایی تلاش می‌کند که قرار است یک ساعت و چهل دقیقه با آن همراه باشیم. جک آیریش (جک ایرلندی) فیلمی است که بر اساس داستان Bad Debts اثر پیتر تِمپِل (نویسنده بنام استرالیایی) نوشته شده؛ در ترجمه عنوان این داستان به این عبارت بر می‌خوریم: «مدیونیتی همراه با آسیب که به اجبار پیش آمده و خوشایند نیست...» لذا شاید بتوان برای این فیلم عنوانی مثل «تاوان» را لحاظ کرد! جک (کاراکتراصلی فیلم) وکیلی معروف بوده که پس از قتل همسر جوانش (در اولین سکانس، توسط یکی از موکلان محکومش) سال هاست که از وکالت و فضای کاری حرفه‌ای فاصله گرفته، جلوتر با کارکردن وی در کارگاه نجاری پدرخوانده‌اش در می‌یابیم که دست و دلش به وکالت نمی‌رود اما پیش از آن و در اولین سکانس بعد از تیتراژ از او مردی آماده به رزم، ورزیده، بسیار باهوش و مطمئن به نفس می‌بینیم که در چشم به هم زدنی یک خلافکار را خلع سلاح می‌کند(شخصیتی شبیه بیشتر نقش‌های گُای پیِرز)سال ها از واقعه دردناکش گذشته است. او ظاهراً (بنا به تعریفی که پیرمردان کافه‌ای پاتوقی به مخاطب انتقال می‌دهند) به صورتی بسیار حرفه‌ای شرخری می‌کند. در پرده‌ اول داستان یکی از موکلانش از زندان آزاد شده و به صورتی مشکوک به قتل می‌رسد که جک ابتدا بر حسب کنجکاوی و انسانیت و در ادامه به سبب سر نخ هایی که از قتل همسر مرحومش و یک رانت اقتصادی فوق‌العاده به دست آورده، برای انتقام و جستجوی حقیقت، قصه را دنبال می‌کند. جک آیریش در قواره کامل یک فیلم جنایی اجتماعی مهیج و داستانی جذاب دیده می‌شود ولی تناقضات و حتی معایبی از لحاظ سینمای حرفه‌ای نیز دارد که برای بیینده خاص جلب نظر می‌کند(جدای انتقادی که به فرهنگ بی قید و بند مردم فیلم وارد است)، که در مورد نقاط قوت فیلم باید گفت که «جک ایرلندی یا همان Jack Irish از هر عاملی برای ایجاد ضرب‌آهنگ مطلوبش، بهره‌مند است. نماهای پرکات، تصاویر شکاری فیلمبردار که به وضوح، خط فکری کارگردان را گویاست و در حد اعلای تخصص، کار کرده مثلاً در نمایی که به صورت معلق از ورود ماشین جک به تصویر می‌گیرد و دقیقاً گویای دیدگاه کارگردانی است که در آن لحظه از داستان، تنگنا و درگیری درونی جک میان کشمکش را به خوبی القا کرده یا در سکانسی که جک در خانه‌ای بزرگ و ویلایی بدون اینکه بداند به استقبال دو جنازه می‌رود، تصاویر، با تمهیدی به مخاطب القا می‌کند که در حال دیدن زاویه دید کاراکتر(pov) است اما فوراً متوجه می‌شویم که این زاویه دید او نیست و خود شخصیت در تصویر است. همچنین موسیقی فیلم که در عین سادگی و اختصار، بسیار کامل هنرنمایی می‌کند به عنوان مثال در همین سکانس خانه مخوف، یک ملودی واحد را می‌شنویم که ابتدا بسیار روح نواز و شاداب است و به آرامی به سمت تعلیق و سپس (وقتی جک جنازه‌ها را یافته) به دهشت و ترس می‌رسد. موسیقی بسیار دقیق است و قدمی حتی، فراتر از دیگر عوامل برنداشته و در عین حال بدون هیچ کم و کسری باعث هُرم و انرژی تصاویر و ایجاد بار احساسی- معنایی فیلم می‌شود.این موضوع در مورد دیگر عناصر هم صدق می‌کند، گریم، نور فوق‌العاده، طراحی دکور، لباس و دیگر اجزاء فیلم نیز به هماهنگی کاملی رسیده‌اند. انتخاب بازیگرها بسیار درست و جالب به چشم می‌خورند مثلاً بیشتر شخصیت‌های منفی، اندام، صدا یا چهره‌ای ناموزون دارند و این در مقابل راجع‌به کاراکترهای مثبت فیلم نیز صدق می‌کند که از لحاظ فیزیکی هم دارای هارمونی دلنشین و متعادلی هستند. تسلط بازیگرها و البته کارگردان به انواع متودهای بازیگری نیز مشخص است به خصوص در سکانسی که اولین قرار ملاقات زن روزنامه‌نگار(لیندا هریس) با جک در رستوران است و از آنجا با اطلاعاتی که لیندا ارائه می‌دهد، ماجرا جدی‌تر پیش می‌رود لیندا (که در شخصیت پردازی او هم بحثی مجزا خواهیم داشت) در مدیوم شات‌ها و کلوزآپ‌هایی درست، با یک بازی تئاتری ویژه تحقیقاتش را روایت می‌کند روی میز پِلنی می‌کشد از همه ابزار میز برای تعریف استفاده می‌کند از صندلی بازی می گیرد و ... که سرمنشأ تمام آنها تسلط بازیگری وی در تئاتر است. در بازی‌های دیگری هم از خورده رفتارهای تکنیکی نمایشی استفاده شده مثل نحوه نشستن‌ها، غذا خوردن‌ها، نگاه‌ها و بسیاری ابزار دیگر که نشان از تسلط ویژه کارگردان روی بازی گرفتن از افراد است و در بعضی اپیزودها هم گویای توانایی بالای بازیگران است مثل لحظه تیر اندازی جک به سربازرس خلاف کار (او با خشم شلیک می‌کند در حالی که از ترس به خود می‌لرزد) که خشم و ترس را درکنار هم عالی نشان می‌دهد و همه در راستای انتقال فضای فیلم که قطعاً به درونیات فیلمساز ارتباط دارد، مؤثر واقع شده‌اند. کارگردان آنچه را که در داستان می‌شنویم به خوبی در تصاویر نیز به ما نشان می‌دهد. مثلاً با گرفتن نمایی پایین به بالا از جک او را برجسته کرده و در عین حال جک به عمق شهری (خیابان و ساختمان‌هایی) که در تصویر برجسته‌تر دیده می‌شوند قدم می‌گذارد که بسیار تاریک و مجهول است و جالب اینکه این نما (پایین به بالا) به این شهر ظلمانی هم دلالت دارد. این تصویر به خوبی می‌فهماند که جک مطرح است ولی ماجرایی که در آن گرفتار آمده، مطرح تر است. فیلم روی الگوی فیلمنامه بنا شده هنوز دقیقه 30 نرسیده که کاملاً دغدغه داستان مشخص است یک ساعت و نیم از فیلم می‌گذرد و تماشاگر عام فکر می‌کند که حل مسئله و گره گشایی محال است اینها مسائلی است که بر ساختاری بودن فیلم دلالت دارد اما در مورد فیلمنامه در کل و یکی دو مورد از عوامل انتقاداتی نیز لحاظ است که شاید به چشم اکثریت مخاطبان عادی دیده نشود! که در مورد ضعف های آن می توان گفت که جک ایرلندی در یک فضای جنایی اجتماعی، با چاشنی‌های ضرب و شتم، قتل، مبارزه، گیر و دار و با فلفل یک رابطه رمانتیک فوق فضایی، شاید برای گیشه‌ یا مردمی که وقت باطل خود را با سینما به نحو احسن پُر می‌کنند جذاب باشد اما سینمای حرفه‌ای امروز چنین فیلمی را بدیع نمی‌بیند. درست است که «جک ایرلندی» روی الگوهای معمول سینما و با بهترین امکانات (از صدای دالبی تا گریم گزاف برای یک ثانیه راش...) ساخته شده اما این الگوها، الگوی چندین دهه سینماست! فیلمنامه، تدبیر خارق‌العاده‌ای ندارد، بلکه انتقادات واضحی نیز به آن وارد است به عنوان مثال، جک خودش خلافکار است و با دوستانش در نتیجه مسابقات اسب دوانی، رانت می‌کنند و جایزه‌ها را به تنهایی صاحب شوند افرادی هم که قصد دارند دستشان را رو کند، رانت کرده‌اند و اتفاقاً در صورت همکاری جک، احترام و منافع زیادی هم برایش قائل هستند. تنها می‌ماند حس انتقام همسرش که جک از ابتدا نمی‌داند در این راستا قدم گذاشته یعنی انگیزه‌ای که جک، آن هم به عنوان یک فرد بی تفاوت جامعه برای دنبال کردن ماجرای اقتصادی جامعه باید داشته باشد، وجود ندارد. مطلب بعد اینکه همسر مرحوم جک، که گویا کارگردان از فرشته‌ها تنها زیبایی ظاهری را برایش تعریف کرده(که با وجود صدای تو دماغی‌اش زیبایی ظاهری چندانی هم نمی‎بینیم )، ابتدای فیلم رسماً جک را هرزه خطاب می‌کند، در حالیکه در پرده دوم داستان، جک او را مثل فرشته‌ها توصیف می‌کند و می‌گوید «مثل یک سراب بود که ...» که این تعجب برانگیز است یا شاید در فرهنگ آنها محبت کردن و فرشته بودن با توهین عجین باشد! و اما شخصیت لیندا هریس، خبرنگاری که البته به جز مسائل اخلاقی‌اش به خوبی در کادر یک روزنامه نگار ظاهر می‌شود ( به لحاظ پیگیر بودن، کنجکاوی، صداقت و نوع دوستی و...) از یک سو در همان اولین دیدار به نحوی مفتضح، درخواست دوستی به جک می‌دهد! شاید خب این خانم کلاً آدم بی قید و بندی است ولی از دیگر سو می‌بینیم که با هیچ مرد دیگری در ارتباط نیست. این تناقضی عمیق است که در شخصیت وی به چشم می‌خورد... شخصیت خود جک هم بسیار ایده آل ساخته شده و اتفاقاً این کاراکترها در میان عوام جاذبه هم دارد. مردی که همه او را خوش تیپ می‌دانند، بعضی خانم‌ها در اولین دیدار یک دل نه هزار دل شیفته‌اش می‌شوند ولی او 10 تا 12 سال است که بعد از مرگ همسرش به هیچ زنی علاقه مند نشده به گفته خودش مثل گربه اهلی است و در جای دیگر باز می‌گوید «من یه مرد سرسخت هستم، منو بزن کله پا کن باز بلند میشم وا می‌ایستم»، در تناقض بین خشونت و عصبانیت هم وامانده... که این تناقضات، ضعف شخصیت پردازی است. ضعف بزرگتر اینکه مخاطب، تمام تعاریف بالا را از زبان خود شخصیت می‌شنود و علی رغم بازی کامل گای پیِرز، ما در نقش وی این تعاریف را درک نمی‌کنیم. گاهی هم گویی نویسنده خواسته خودش را غافلگیر کند نه مخاطب را. مثل آنجا که دوست جک مشغول تربیت سگ های شکاری بوده و چون با کلاه است، مخاطب برای لحظاتی چهره‌اش را نمی‌بیند و اصلاً دلیل این تمهید فیلمنامه معلوم نیست! یا در همان خانه مخوف، کسی یک دستگاه پخش صوت را روشن گذاشته و منطقی نیست چون چند روز است که اهل خانه مرده‌اند! این فیلم که اگر به نقد مضمون آن هم رو می‌آوردیم بحثی فراخ در پی داشت، در خور تبلیغات وسیع نبوده و با وجود جذابیت‍‌های بصری، بیشتر مناسب این است که برای گذراندن زمان آن را تماشا کنیم.
اخبار مرتبط