یه استکان طنز«سراج 24»؛

در شکار و تفریحات سالم

حمد را شوقی در دل و شوری در سر افتاده. به جاده اندر شد و میرفت تا به باغی رسید پر ریاحین؛ و در آن قصری ساخته و استخری پرداخته و درختانی افراخته و بر آن فرش زمردین انداخته. و اگر قافیه مددکردی، هزار صفت دیگر بر ان باغ برشمردمی همه بر سجع.

یه استکان طنز سراج24- «احمد وطواط» مردی بود سرگردان و آواره کوه و بیابان، ظهرگاهی پای کشان در برهوتی می رفت و آفتاب بر بالای سر وی می بود و عرق از هفت اندام وی جاری.

ناگاه جاده‌ای پدید آمد آراسته و درختان از دو سوی وی سر برآروده و سایه بر زمین انداخته.

احمد را شوقی در دل و شوری در سر افتاده. به جاده اندر شد و میرفت تا به باغی رسید پر ریاحین؛ و در آن قصری ساخته و استخری پرداخته و درختانی افراخته و بر آن فرش زمردین انداخته. و اگر قافیه مددکردی، هزار صفت دیگر بر ان باغ برشمردمی همه بر سجع.

احمد بر سر استخر شد و «روی جامه» بیرون کرد و در آب جست و شنا می کرد از این سوی به آن سوی.

خداوند باغ بیامد و گفت:

- در استخر، شنا چراکنی بی اجازت من؟

گفت: ماهی‌ای بی اجازت تو در استخر شنا کند.

گفت: راست گفتی و برفت.

دیگر روز به باغ شد و سیر درختان می کرد. قیسی دید بر درخت و گوجه سبز و سیب قندک و گیلاس عسلی و غوره عسکری و توت رطب در حال بر بالای درخت شد و می‌چید و می‌خورد.

خداوند باغ بیامد و گفت:

    بر شاخ توت بن چرا نشینی بی اجازت من و توت خوردی؟
    گفت: گنجشکی بی اجازت تو بر شاخ توت بن نشیند و توت خورد.

گفت: راست گفتی و برفت.

دیگر روز بیامد و در باغ می گردید و جالیز می خورد.

خداوند باغ بیامد و گفت:

- در باغ چرا گردی و جالیز خوری بی اجازت من؟ گفت: غزالی بی اجازت تو در باغ بگردد و جالیز خورد.

گفت: راست گفتی و برفت.

چون بازگشت، تفک (تفنگ) در پشت پنهان کرده بود و گفت:

- هر ماهی که در استخوان من شنا کند، در شست من است و هر پرنده که در باغ من می پرد، در دام من و هر چرنده که در جالیز من می چرد صید من، و مرا امروز میل شکار فزونی گرفته است. پس تفک را در هوا بچکانید.

و اما احمد. کس ندانست که از استخر بیرون آمد یا نی و بعضی گویند او را به محکمه بردند نزد قاضی به سیصد بار و بدین شغل مشغول بود تا او را نوبت در رسید! والله اعلام


 

اخبار مرتبط