یه استکان طنز «سراج24»- «خواجه بالای میمندی» را دختری بود جمیله نام، و او را به خانه بخت می خواست فرستادن.
پس خواستگاران از اکناف بیامدند و خواجه در ایشان می نگریست و مردود می نمود. اول کسی که پای پیش نهاد، مردی بود تمام قد که: «ده شغل دیوانی دارم و هزار کارمند عالی و دانی و مرا حقوق هست و اضافه کار مقطوع و حق شغلی و پاداشی و حق التحقیق و پرداخت نقدی و رومیزی و زیر میزی و اتومبیل رایگان و مسکن مجانی و بورس خارج و فرصت مطالعاتی و چه و چه».
خواجه گفت: باشد که شب بخسبد و صبح معزول باشد و این همه از دست برود.
دوم، صنعتگری بود و گفت: «این کارخانه در این جای دارم و آن کارخانه در آن جای، و بر هر کالا که بسازم، مهر استاندارد زنم و بسی گران بفروشم».
خواجه گفت: باشد که اعتبار ارزی مقطوع گردد و مواد اولیه وارد نتواند کرد و کارخانه، تمام بخسبد.
سوم، تاجری بود بسیار مال و گفت: « دفتر در آلمان دارم و نماینده در هنگ کنگ و هزار شکتی کالای من می برد».
خواجه گفت: باشد که روابط دیپلماسی تیره شود و کشتی در توقیف افتد و حساب بانکی مسدود شود و سود از صورت برود و در مخرج بماند.
چهارم و پنجم و ششم، پزشک و زارع و جواهری بود. گفت: باشد که مردمان بیمار نشوند و جالیز سبز نشود و سارق مسلح در روز روشن جواهر بدزدد و بگریزد و هیچ کس رد وی نتواند یافتن.
هفتم، بیکارهای بود، گفت: «چه فرمایی؟ که مرا نه شغلی باشد تا بدان مشغول باشم و نه مالی که از آن ارتزاق کنم».
خواجه در او نگریست و گفت: دور نیست که صبح در بازار شود و ارز بحرد و بفروشد؛ و سکه و دارو و کوپن و چون چندی بگذرد و طمع در وی کار کند، دکان نیکو در محلت مرغوب بستاند و پخش مواد غذایی پیشه کند و به اندک زمانی، از خرید و فروخت و کالا پنهان کردن و به بازار سیاه روانه ساختن، مال بسیار گرد کند و زندگی به خوشی بگذراند.
پس پذیرفت و جمیله بدو داد.
منوچهر احترامی



