دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
بگرفته آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است
2نظر
در جوابت میسرایم این غزل کی لبت شیرین تراز قند و عسل
وز غم ناگفتهات دارم خبر ای زداغ دل، نگاهت گشته تر
دارمت آقا خبر از بیکسی بهر ما دانم بسی دلواپسی
اندکی دیگر صبوری کن ولی میرسد آن وارث خون علی
پیر تنها مانده غم کوچه گرد اندکی دیگر تحمل کن به درد
اندکاندک بوی نرگس میرسد بر ظهور مهدیم، حس میرسد
میرسد دلدل سواری چون علی نور زهرایی ز سیمایش جلی
در جهان آشوب و غوغا گشته پا هر که را اندر بلایی مبتلا
بوی مهدی میرسد از باغ عشق آن به دلها برنهاده داغ عشق
ای دلت از جور یاران گشته ریش درد اگر داری بگو با چاه خویش
دارمت از او خبر سید علی میرسد بوی ظهور آن ولی
گشته عالم مست بوی نرگسش دانمت آقا تو هم کردی حسش
اندکی دیگر تحمل بایدت بهر آن گل صبر بلبل بایدت
تا شکوفد آن گل نرگس تو را آنکه این شوریدگی باعث تو را
ای دلت خون مژده حالت به شود زیر پایت این سعودی له شود
غم مخور ای پیر آگه راز عشق میرسد آن یوسف طناز عشق
بسته بر سر گیسوان حیدری باغ زهرا را گل نیلوفری
اندکاندک میرسد وقت ظهور گشته عالم تشنه آب طهور
بسته بر سر نام یا زهرا رسد یوسف زهرای بیهمتا رسد
تهران - پانزدهم شعبان المعظم ١٤٣٦ –منصور نظری