داستانِ کتاب، از آن جا آغاز میشود که کودکی در رؤیای خود میبیند که می خواهد پرواز کند، امّا تنها یک بال روی شانهاش دارد. او در جستجویِ بالِ دیگر؛ آن را نزد پیرمردی میبیند که در دوردست ایستاده است. یحیی در پیچ و تابِ رسیدن به بالِ دیگرش، از خواب میپرد و این رؤیا، در شبهای دیگر هم تکرار میشود.
0نظر