جلیقه زردها و بازگشت انقلاب به اروپا

جلیقه زردها و بازگشت انقلاب به اروپا

به گزارش سراج24، آنچه که امروز در فرانسه جریان دارد یکی از مهم ترین تحولات سیاسی قاره اروپا از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در حدود سی سال پیش به شمار می رود.
این یکی از رادیکال ترین، ژرف ترین و پویاترین چالش های فراروی سرمایه داری مدرن اروپایی طی چندین دهه است، هم از نظر روش - به شکل مستقیم، همراه با بسیج مردمی، از درون «توده ها»، ورود تاثیرگذار آنها به مرحله ای تاریخ- و هم از نظر ژرفای این جنبش  و مطالباتی که مستقیما رژیم سیاسی و تلویحا اما به روشنی رژیم اجتماعی را به پرسش گرفته است. به خصوص آنکه این جنبش محدود به پایتخت نمانده و کاملا در سطح فرانسه منتشر شده است.
اگر بخواهیم  یک جنبش انقلابی را در اروپا پیدا کنیم که از نظر گستردگی و ژرفا به جنبش جلیقه زردها شباهت داشته باشد، احتمالا باید به دوره سال های 75- 1965 یا حداکثر تا 1985 نگاه کنیم.
برای این کار باید به اعتصابات انقلابی بزرگ در فرانسه و ایتالیا (1969- 1968) «بهار پراگ» (1968)،  انقلاب  میخک در پرتغال (1975- 1974) انقلاب همبستگی درلهستان (1981- 1979) و شاید به میزانی کمتر اما  طولانی به اعتصاب شبه نظامی معدنکاران بریتانیایی (85- 1984) بازگردیم.
همه این ها جنبش هایی هستند که با وجود تفاوت های بین آنها، هر یک به شیوه خود نحوه برداشت ما از جهان را عمیقا تغییر داده اند. مشخصه همگی آنها همان شکل مستقیم اقدام است، با میلیون ها مردم ساده ای که مستقیم در آنها مشارکت کرده اند و با این واقعیت که همه آنها بنیان های نظام اقتصادی و اجتماعی و سیستم سیاسی را در کشورهای خود به پرسش گرفته اند. تمام این جنبش ها بدون استثنا به شکلی با مطالبات دمکراتیزه کردن جامعه، مشارکت مستقیم و خود اداره گر مردم همراه بوده اند.
روند این جنبش ها بعدا  در نتیجه تسلیم سوسیالیست های میترانی، پیروزی نئولیبرالیسم در اروپای سرمایه داری،  فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «ضد انقلاب ها» در اروپای شرقی  متوقف شد: ضد انقلاب هایی که هر چند از دل شعارهای «دمکراتیک» بیرون آمدند به هیچ جا منتهی نشدند، بلکه صرفا قدرت اقتصادی و سیاسی  از «بروکراسی های سوسیالیستی» به نخبگان تمامیت گرا، الیگارشی و گاه به روشنی مافیایی که خود را به کسوت دولت های دمکراتیک در آورده اند - «داروینیست های سوسیال» در خدمت سرمایه بین المللی و ایالات متحده آمریکا- دست به دست شده اند.
اکنون به نظر می رسد که جنبش جلیقه زردها در حال ادامه دادن راه خود از جایی هستند که جنبش های اروپایی سال های 85- 1965 مطالبات بنیادین و محوری خود را وانهادند. کسانی که  تلاش دارند همان کار را در واکنش به یک سیاست نابودی نظام مند جامعه فرانسه و حتی بیشتر از آن طبقات فرودست و فقیرتر آن انجام دهند.
آنها در بستر شرایط امروز اروپا و جهانی این کار را انجام می دهند که هم از لحاظ «ذهنی» و هم «عینی» تفاوت های عمده ای با شرایط آن دوران دارد.

 بحران فرانسه و اروپا و بحران اقتصادی جهانی
 انقلاب فرانسه - اصطلاح «انقلاب» به نظر ما مناسب تر است، زیرا آنچه در فرانسه رخ می دهد از یک شورش صرف فراتر می رود و جلوتر تلاش می کنیم نشان دهیم چرا – محصول مستقیم بحران چند وجهی و پیچیده «اروپایی» است؛ بحرانی که به نوبه خود محصول و پیامد دو عامل است: اول بحران اقتصادی عمیقی که سرمایه داری جهانی در سال 2008 وارد آن شده و دوم شیوه ای که اتحادیه اروپا بر اساس آن شکل گرفته و عمل می کند.
تشخیص درست دلایل ریشه ای بحران و عوامل به وجود آورنده آن یعنی بحران جهانی و بحران اروپایی حائز اهمیت زیادی است. زیرا اگر ما فرض را بر این بگیریم که کل مشکل برخاسته از یورو و اتحادیه اروپاست، بحران ساختاری سرمایه داری جهانی مدرن را نادیده گرفته ایم و در این صورت به این نتیجه خواهیم رسید که راه آن خارج شدن از اتحادیه اروپاست تا تمام مشکلات آن حل شود. البته این بدان معنی نیست که اگر کشوری تشخیص می دهد که این راه نجات آن است، نباید برای خروج از اتحادیه اروپا تلاش کند بلکه به این معناست که آن کشور باید آگاه باشد که حتی با ترک اتحادیه اروپا همچنان با تمام مشکلاتی که ناشی از قدرت عظیم سرمایه داری جهانی شده و فاینانس جهانی است، دست به گریبان خواهد بود.
بیشتر انتقادها از اتحادیه اروپا از جهات مختلف درست است اما مشکل راهبردی عمده این نیست. مسئله اصلی این است که نظم اروپایی فردا چیست و چگونه باید مطمئن شد که نظمی که بعد از خروج از اتحادیه اروپا تثبیت می شود اوضاع را بهتر خواهد کرد و نه بدتر؛ هم اکنون و در بستر اتحادیه اروپایی فعلی، سیاست و راهبردی که بتواند در خدمت هدف ایجاد یک نظم اروپایی به شدت متفاوت و بسیار بهتر برای فردا باشد چیست.
به همین دلیل است که یک کشور اروپایی، به خصوص کشوری با اندازه متوسط مثل فرانسه، می تواند مسیری را برای رهاسازی از علقه هایی که آن را با سرمایه داری جهانی شده پیوند می دهد بگشاید. اما دستیابی به این هدف برای هیچ کشوری حتی قدرتمندترین کشور اروپا، در دراز مدت به تنهایی کار آسانی نخواهد بود.
تاثیر بین المللی جنبش انقلابی فرانسه، نه تنها در دراز مدت بلکه درکوتاه مدت هم برای خود این جنبش و هم برای وضعیتی که در سراسر اروپا حاکم است، حساس و بسیار مهم خواهد بود.
هر پیروزی یا شکستی در جنبش جلیقه زردها، بستگی بسیار زیادی به توانایی آن برای بسط پیدا کردن و جلب حمایت های فوری از بقیه اروپا دارد.
از سوی دیگر  کل وضعیت اروپا به طور مستقیم و تعیین کننده ای از آنچه که در هفته ها و ماه های آتی در فرانسه رخ خواهد داد، تاثیر خواهد پذیرفت.
با این حال ما در اروپا هنوز شاهد نبوده ایم هیچ کدام نیروهایی که میل دارند خود را «چپگرای رادیکال» بنامند – از  دی لینکه چپگرا گرفته تا حزب کارگر چپگرا- اهمیت حقیقی آنچه را که در فرانسه درحال وقوع است درک کنند، فعالیت های خود را بر اساس آن تنظیم کنند، اولویت مطلق را به سازماندهی حمایت از مردم فرانسه بدهند، به مردم خود توضیح دهند که چه اتفاقی درفرانسه در حال رخ دادن است یا حتی حرکت هایی شبیه جنبش فرانسه را از طریق راه اندازی کارزارهایی در کشورهای خود جرقه بزنند، البته هر کدام منطبق با شرایط وضعیت های سرکوبگرانه خاصی که در کشور خود با آن مواجه اند. ما ندیده ایم که آنها، نه تنها در چپ رادیکال بلکه در تمام نیروهایی که تمایل دارند صادقانه با دیکتاتوری تمامیت گرای سرمایه مالی در اروپا مبارزه کنند، در تلاش برای ایجاد یک جبهه اروپایی متحد با برنامه، سیاست ها و سازماندهی واحد باشند.
آنچه که عمدتا دیده ایم گروه ها، احزاب، رهبران الهام بخش معمولا بیگانه با اعتدال، ستارگان خودشیفته «رادیکالیسم و ترقی خواهی بین المللی»، «روشنفکران خودخوانده» برجسته ای بوده اند که در لحظه ای که یکی از مهم ترین انقلاب ها در اروپا طی 50 سال گذشته در حال شکل گیری بود، درحال انجام محاسبات انتخاباتی میکرو سیاسی  در دورنمای انتخابات های اروپایی هستند؛ محاسباتی که معلوم خواهد شد در بستر اروپایی که در نتیجه بحرانی که همچنان با آن دست به گریبان است از بنیان به لرزه خواهد افتاد، فاقد ارزش هستند.
بحران اروپایی که نتیجه مستقیم بحران اقتصادی جهانی سال 2008 است، تا قبل از تحولات اخیر در اروپا، قیام مورد خیانت واقع شده و از بین رفته در یونان، ایندیگنادوس و پودموس در اسپانیا، دولت چپ در پرتغال، رای به برگزیت، قدرت گرفتن راست رادیکال در ایتالیا، قدرت گرفتن ای اف دی در آلمان، «مرگ بالینی» حزب سوسیال دمکرات آلمان و حزب سوسیالیست های فرانسه، ظهور لوپن و ملنشون را در فرانسه موجب شده است.
با این حال تحولات  فعلی در فرانسه، به دلیل دو عامل که اهمیتی بنیادین دارند، ما را به سطح دیگری می برد. مردم فرانسه که چندین دهه را به امید بیهوده برای اندکی بهبودی در شرایط خود از طریق روندهای انتخاباتی و رفراندوم سپری کرده اند، اکنون به فاز بسیج مستقیم، پویا و توده ای مردم روی آورده اند. ثانیا جنبش فرانسه برای اولین بار رژیم سیاسی را به طور مستقیم  و رژیم اجتماعی را به طور غیر مستقیم اما واضح به پرسش گرفته است.
الیگارشی مالی که در حال حاضر به همراه کارکنان خود - سیاستمداران و بروکرات های اروپایی – بر اروپا حکومت می کند، هیچ پاسخی برای مسائلی که توسط یونانی ها، اسپانیایی ها، بریتانیایی ها، ایتالیایی ها و حتی اکنون توسط فرانسوی ها مطرح شده ندارند.
به این دلیل و بنا به دلایل دیگری که توضیح خواهیم داد، بحران فرانسه تنها آغاز روندی از رخدادهاست که البته ما نه می توانیم آن را پیش بینی و از قبل توصیف کنیم و نه می توانیم پیش بینی کنیم که رو به کجا خواهد رفت، اما می توانیم از همین حالا با قطعیت بگوییم که این رخدادها به شکل رادیکالی اروپا و دنیا را دستخوش تغییر خواهند کرد.
تحولات دراروپا نه تنها با  بحران عمیق و پایدار اتحادیه اروپا مصادف شده و بلکه به اندازه خود بازتاب دهنده آن نیز هست؛ بحرانی که موجودیت خود این اتحادیه را مورد تهدید قرار می دهد. به احتمال زیاد همچون وخامت جدید اوضاع در بحران اقتصادی سال 2008 ، این تحولات در شرایطی رخ می دهند که کشورها هم اکنون به نسبت سهل 2008 ابزارهای کمتری برای دفاع از خودشان در اختیار دارند.
و باید به تمام این ها این واقعیت را نیز افزود که در سطح بین المللی ما همچنین شاهد وخامت سریع تمام نگرانی های عمده جهانی هستیم، از جمله ظهور دوباره خطر جنگ اتمی و مهم تر از همه احتمال تشدید شده به پایان رسیدن حیات بشر از طریق یک تبادل اتمی و نابودی زیست محیطی. چنین مسائل بارزی مستلزم تمهیدات رادیکال فوری هستند که تدارک آنها از محدودیت ها و توانایی های سیستم اقتصادی، اجتماعی و بین المللی موجود بسیار فراتر می رود.

واقع گرایی و رمانتیک زدگی
روزی یکی از دوستان گرچه به شکلی کاملا آگاهانه و تاکتیکی، با اشاره به جدیدترین مقاله من درباره تحولات فرانسه، مرا متهم به نوعی «رمانتیک زدگی انقلابی» کرد. من این واقعیت را کنار خواهم گذاشت  که او از اکثر پایه ای ترین اطلاعات آگاه نبود، چیزهایی مثل اینکه مطالبات اصلی جنبش جلیقه زردها چیست، به جای آن او چیزی را واقعیت پنداشته بود که واقعا در فرانسه در حال رخ دادن نیست اما چیزی که او فکر می کرد احتمالا درحال رخ دادن است چه بود.
او که در یونان زندگی می کند فکر می کرد که در فرانسه نیز سیاستمداران می توانند فقط با هدف رای جمع کردن برخی «شعارهای انقلابی» را از خودشان صادر کنند، اتفاقی که در مورد سیاستمداران یونانی غالبا شاهد هستیم. بنابراین او تلاش می کرد جنبش فرانسه را از یک دیدگاه فلاکت اخلاقی و روشنفکری فعلی ما تفسیر کند که نتیجه شکست همه جانبه سال 2015 و نتایج حاصل از آن بود. همچنین شاید این گونه باشد که در اعماق وجودش برایش دشوار و حتی ناراحت کننده باشد که عظمت فعلی یک مردم انقلاب کرده را با موجودیت فردی، اجتماعی و ملی فلک زده و سر تسلیم فرود آورده و اکنون تحقیر شده و شکست خورده خود ما مقایسه ای انجام دهد.
با این حال نکته مهم چیز کاملا متفاوت دیگری است که به او نیز گفتم. امید به پیشرفت انسان ها و مردم در راس روندهای تاریخی، رمانتیک زدگی نیست. آنها این کار را در گذشته کرده اند و از این رو می توانند در آینده نیز دوباره آن را انجام دهند. رمانتیک زدگی و حتی یک توهم  بالقوه مرگبار، موهبتی است برای کسانی که امروز بر جهان حکومت می کنند و توانایی جلوگیری از نابودی بشر را دارند!
اگر بخواهیم واقع گرایانه صحبت کنیم، تنها شانسی که بشریت برای نجات خودش دارد این است که آگاهانه دست به اقدامی بزند که چنین تاثیری در پی داشته باشد و بسیار سریع نیز این کار را انجام دهد.
«انقلاب» به معنای یک دگرگونی رادیکال در سیستم حاکم، فارغ از شیوه ای که ممکن است چنین انقلابی رخ دهد، یک پیش شرط برای بقای انسان است. این نوع کارها را دیگر با تئوری های اجتماعی و فلسفی یا با اخلاقیات نمی توان آموخت، بلکه  وضوح و دقت بی رحمانه معادله های ریاضی و فیزیکی علوم آب و هوایی تعیین کننده آنها هستند.
بعلاوه انقلاب های بزرگ زمانی رخ می دهند که هیچ کس انتظارشان را ندارد، چرا که وقتی آنها اتفاق می افتند که یک سیستم «تکمیل شده باشد»، یعنی به شکلی «بسته شده باشد» و هیچ فضایی را برای هیچ «اصلاح» یا «خود اصلاح گری» باقی نگذاشته باشد. همین عامل است که موجب می شود انقلاب های بزرگ به نظر غیرممکن و حتی غیر قابل درک برسند و باعث اجتناب ناپذیر شدن آنها نیز می شود!
اکنون دقیقا همان لحظه است، زمانی که سیستم «بسته شده است» و اجازه هیچ پیشرفتی را نمی دهد و تهدید به نابودی می کند، که خدای «ضرورت» از اعماق جان مردم عادی، از ضمیر جمعیت بزرگ «بی نام و نشان»، اخلاقیات کیفیات برتر انسانی به خصوص حرکت به سوی آزادی و شرافت را بسط دهد و نیاز انسان میرا به یافتن معنایی در زندگی خود را به نمایش بگذارد. پس در لحظات برگزیده تاریخ این مردم ساده هستند که فارغ از دل مشغولیات معمول و ریاکاری سیاستمداران و روشنفکران حرفه ای، کارکردهای برتر مغز انسان ها یعنی خرد و تخیل را به منظور یافتن راه حل هایی برای مشکلاتی که با آنها مواجه اند به کار می گیرند، همان کاری که فرانسوی ها اکنون قریب دو ماه است که انجام می دهند.
تمام انقلاب ها ممکن است شبیه دیگری به نظر برسند، اما هر یک از آنها با بقیه فرق دارند. این انقلاب که اکنون تقلا می کند از بطن مادر- بحران اروپا- راهی به بیرون بگشاید، انقلابی است که مزیتی غیر قابل مقایسه با انقلاب بزرگ فرانسه در سال 1789 و انقلاب روسیه در سال های 1905 و 1917 دارد. امروز مردمی که سر به طغیان برداشته اند به نسبت آنچه که در اختیار کارگران  روسی و انقلاب های پیشین بود، از سلاح های فکری بسیار قدرتمندتر و از دانش بیشتری برای اتکا کردن بر آن برخوردارند. بعلاوه آنها تجربه دستاوردهای دیگر و همچنین انحطاط و تراژدی هایی را که با تمام جنبش های انقلابی بزرگ دیگر در طول تاریخ همراه بوده اند نیز در اختیار دارند.
نویسنده: دیمیتریس کونستانت کوپولوس (Dimitris Konstantakopoulos) روزنامه نگار و نویسنده یونانی

انتهای پیام/

اخبار مرتبط

گمانه‌زنی دیپلمات‌های اروپایی درباره لغو نشست ضدایرانی لهستان

رونمایی از طرح «ارتش اروپایی» توسط مرکل و ماکرون

نشست ضدایرانی لهستان و احتمال نابودی «منافع سیاسی و اقتصادی» اروپا

0 نظر

ارسال نظر

capcha